X
تبلیغات
میشه شفاعتم کنی پسرخاله

میشه شفاعتم کنی پسرخاله
لیست دوستدارشهدا
لینک های مفید
لوگو دوستـان

پـایگاه جـامع نماز ستون دین است

  سلام خوش آمدید

هرعقیده ای هم که داشته باشی این‌ها

سزاواراحترام هستن

تاابدبه آنهاییکه وقتی بی آب شدندقمقمه هاراخاک کردندتاکمتربه یادآب بیفتند

 

مدیونیم...

و تو ای خواهر دینی ام!
چادر سیاهی که تو را احاطه کرده
از خون سرخ من کوبنده تر است.
شهید عبدالله محمودی

زندگینامه پسرخاله

 

دل نوشته مادرشهیددرویشی به فرزندش

گم کرده‌ام عزیزم را؛ امیدم را؛ آرامش زندگی‌ام را؛ گم کرده‌ام به دنبالش می‌گردم نه برای بازگشت به خانه، نه برای زندگی دوباره در محبس کاشانه، نه؛ می‌خواهم بیاید، می‌خواهم بیاید تا دوباره آهنگ عاشقانه شهادت را در گوشش زمزمه کنم.

خبرگزاری فارس: اگر بازگردی دوباره آهنگ عاشقانه شهادت را در گوشت زمزمه خواهم کرد


 می‌خواهم بیاید تا کوله‌بارش را از هدایای مادران شهدا برای تقدیم به آستان مولایش حسین (علیه‌السلام) پر نماید، می‌خواهم بیاید تا بار دیگر نوای دل‌انگیز چکمه‌هایش بر آسفالت سرد کوچه، سرود ایثار و جانبازی را به سوی عرش خدا به ارمغان برد. می‌خواهم بیاید تا بار دیگر نوار سرخ رنگ لبیک یا خمینی را با دست‌های چروکیده‌ام بر پیشانی‌اش ببندم، می‌خواهم بیاید تا دامنی از یاس سفید همراه با آوای «فالله خیر حافظا» را بدرقه راهش نمایم.

فرزندم گم‌گشته‌ام کربلا در انتظار؛ راهیان کربلا به پیش با گام‌هایی استوار، کبوتران سفید حرم چشم به راه عاشقان کفن‌پوش خمینی‌اند؛ بیا زودتر بیا برادرانت را همراهی کن. بیا و پرچم پرافتخار پیروزی را بر دوش‌گیر و تکبیرگویان تا حرم بزرگ آن آموزگاران مکتب شهادت رهرو باش با رشادت‌هایت تلألو خون تارک مولایمان علی را با اهتزاز پرچم خونین کربلای ایران به قبه آسمان سایش به ملکوتیان نشان ده و به آنان بگو که ما به عهد خود وفا کردیم وفا کردیم و به ندای هزار و چهارصد ساله پیشوایمان لبیک گفتیم که فریاد زد: «هل من ناصر ینصرنی». بگو که ناصر حسینی و فدایی راه فرزندش امام خمینی هستی عزیزم.

گمگشته‌ام اگر بیایی چلچراغ قلبم را به دستت می‌سپارم تا پیشاپیش مقدم عزیزان این دیار که راهی کعبه عشق خود نینوای حسین هستند را نورافشانی کنی و بر بلندای گنبد پرچمدار کربلا حضرت ابوالفضل سرود فجر و پیروزی را به گوش جهانیان برسانی. آن روز نزدیک است.

به نقل از فارس

[ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 ] [ 10:52 ] [ دوستدارشهدا ]
                

شهیدی بود كه همیشه ذکرش این بود:

یابن الزهرا

یا بیا یک نگاهی به من کن

یا به دستت ما در کفن کن .

از بس این شهید به امام زمان (عجل الله تعالي فرجه) علاقه داشته است.

بعد به دوست روحانی خود وصیت می کند. اگر من شهید شدم دوست دارم در مجلس ختم من تو سخنرانی کنی

آن روحاني می گوید ما از جبهه برگشتیم وقتی آمدیم دیدیم عکس شهید را زده اند پیش پدر و مادر آمدم گفتم این شهید چنین وصیتی کرده است آيا من مي توانم در مجلس ختم او سخنرانی کنم

آنان اجازه دادند

در مجلس سخنرانی کردم بعد گفتم ذکر شهید این بوده است

یا بن الزهرا

یا بیا یک نگاهی به من کن

یا به دستت مرا در کفن کن

وقتی این جمله را گفتم ، یک نفر بلند شد و شروع كرد فرياد زدن . وقتي آرام شد گفت: من غسال هستم دیشب آخرهاي شب به من گفتند يكي از شهدا فردا بايد تشييع شود و چون پشت جبهه شهيد شده است بايد او را غسل دهي

وقتی که می خواستم این شهید را کفن کنم دیدم یک شخص بزرگواری وارد شد گفت: برو بیرون من خودم باید این شهید را کفن کنم.

من رفتم . در وسط راه با خود گفتم اين شخص كه بود و چرا مرا بيرون كرد .

با عجله برگشتم و ديدم اين شهيد كفن شده و تمام فضای این ساختمان غسال خانه بوی عطر گرفته بود. از ديشب نمي دانستم رمز اين جريان چه بود و آن آقا كه بود ؛ اما حالا فهميدم 

****************************************************************************

۱۵ سال بعد از “والفجر مقدماتی”، از دل خاک فکه، شهیدی بیرون آمد که اعداد و حروف نقش بسته بر پلاکش زنگ زده بود، ولی در جیب لباس خاکی اش برگه ای بود کوچک که نوشته هایش را با کمی دقت می شد خواند:

بسمه تعالی. جنگ بالا گرفته است. مجالی برای هیچ وصیتی نیست، جز همین که “امام” را تنها نگذارید. تا هنوز چند قطره خونی در بدن دارم، حدیثی از امام پنجم می نویسم؛ به تو خیانت می کنند، تو مکن. تو را تکذیب می کنند، آرام باش. تو را می ستایند، فریب مخور. تو را نکوهش می کنند، شکوه مکن. مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مشو. همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش… آنگاه از ما خواهی بود”… دیگر نایی در بدن ندارم؛ خداحافظ دنیا

متن عربي روايتي كه اين شهيد عزيز نوشته است :

أُوصِيكَ بِخَمْسٍ إِنْ ظُلِمْتَ فَلَا تَظْلِمْ وَ إِنْ خَانُوكَ فَلَا تَخُنْ وَ إِنْ كُذِّبْتَ فَلَا تَغْضَبْ وَ إِنْ مُدِحْتَ فَلَا تَفْرَحْ وَ إِنْ ذُمِمْتَ فَلَا تَجْزَع‏

منبع:تحف العقول صفحه 284 وصيته ع لجابر بن يزيد الجعفي .....  التماس دعا
اجرتان دوستان باشهدا

 

[ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 ] [ 1:51 ] [ دوستدارشهدا ]
                         

 "مصطفی"
زن همسایه مون که خانمی محترم وخوشروهست واصالتاازمنطقه"شوسف"توابع استان خراسان جنوبی وبیرجند..ازسفرحج عمره برگشته بوددوست داشتم باهاش ارتباط برقرارکنم واین رفتن حج وآمدنش بهانه خوبی شد.
به دیدنش که رفتم گفتم:خدارودیدی؟احساسش کردی؟خونه ش چطوربود؟من که خداروتوقلبم دارم..خندیدوگفت:وای فرزانه جون ازدست تو!آره خدارودیدم،خدارودرلبخندمادرشهیدی دیدم که جگرگوشه اش به دیدنم آمد!
واماداستان:
وقتی به مکه رسیدیم وداشتیم آماده می شدیم که به سمت خونه خدابریم.زن ومردمسنی رودیدم که زن برروی ویلچرومردهمراهیش می کرد،ناخودآگاه حرف هاشون روشنیدم که مردمی گفت:خانم نگران نباش الان سمت سرویس بهداشتی می برمت وکمکت می کنم کاراتوانجام بدی.
نمی دونم چی شدکه برگشتم وبه اون آقاگفتم:پدرجان اگه اجازه میدین من مادر،روهمراهی وکمک می کنم.وقتی کارای خانم روانجام دادم فهمیدم این زن ومردازکاروان"بیرجند"به خانه خدامشرف شده اندوخانم بیماری دیابت داره.بنده خداخیلی برای من دعاکرد.ازهم جداشدیم وباهمسرم به سمت خونه خدارفتیم.
فرداکه توخونه خدادرحال طواف بودم دوردوم طواف بودکه ناگهان چنان دل دردشدیدی سراغم آمدکه امانم روبریدوباهمسرم سریع به درمانگاهی که مربوط به حاجیان بودرفتیم دیدم همون خانم مسن که دیروزباهاش آشناشده بودم روی تخت درمانگاه بیهوش افتاده وهمسرش هم نیست خیلی ناراحت شدم وسریع به دکترگفتم:آقاحواستون باشه این خانم دیابت داره که دکترتشکرکردوگفت:ممنون که گفتین.منتظرشدم تابعدازرسیدگی دکتروپرستارحال اون خانم روبه راه شدومن درمانگاه روترک کردم.
دوروزی گذشت وداشتم ازهتل محل اقامتمون باهمسرم بیرون می آمدیم که دیدم پسرجوانی که حدود20ساله به نظرمی رسیدو"چفیه"دورگردنش بودبه سمتم آمدوگفت:خانم مادرم توخونه خدارواق فلان باب فلان(ببخشیددقیقایادم نیست برای همین ازکلمه فلان استفاده کردم)افتاده وداره شماروصدامی زنه وکمک می خوادتوروخداسریع به دادش برسین!
من وهمسرم نفهمیدیم چطورخودمون روبه خونه خداوبه اون آدرسی که آن جوان داده بود رسوندیم ودرکمال تعجب دیدم همون خانم مسن هست وحالش خوب نیست!بعدازاین که اون خانم روبه درمانگاه رسوندیم وحالش بهترشدگفتم:مادرجان شماکی هستی؟چراهرجامیرم به شمامی رسم؟شماوهمسرت که تنهاهستین پس اون پسرجوان کی بودکه پیشم آمد؟
مادرشروع به اشک ریختن کردوگفت:من مادرشهیدم وتنهایک پسرداشتم واون پسری که دیدی پسرشهیدم مصطفی بوده که به نظرت آمده!توانایی آمدن به خونه خدارونداشتم اماهمسرم گفت:خدابزرگه.روزاول که شمابه کمکم آمدی مهرت به دلم نشست ومطمئن شدم خداشماروبرای من فرستاده وهمش دعاکردم که شماهمراهم باشی،امروزکه حالم بدشدبه خداگفتم:الان توخونه ت هستم اگه مصطفی بودالان می رفت وبه اون خانم می گفت که بیادکمکم کنه وخداجواب دل شکسته منوداد..وقتی عکس مصطفی روبه من نشون دادحسابی جاخوردم چون واقعامصطفی رومن دیده بودم نه کس دیگه ای رو!
تمام این حرف هاروکه خانم همسایه بیان می کردصورتش غرق اشک بودومن حالم خیلی بدترازایشون..
قراره این مادرعزیزبه همین زودی ازبیرجندبه مشهدبیادومن به همراه خانم همسایه باایشون به حرم آقاامام رضا(ع)بریم..
راستی"مصطفی"شهیدگمنام هست..
حرمت مادرشهداروحفظ کنیم تاشهداازماراضی باشند..
منبع:به نقل ازفرزانه مامان الهه،هدیه الهی..

دوستان مجازی بادل پاکتان برای الهه دختر فرزانه جون هم دعاکنیدسه شنبه بازعمل دارد.اللهم اشف کل مریض بحق سیدالشهدا

التماس دعا..

[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ 3:33 ] [ دوستدارشهدا ]
 

باخلوص نیّت واردشوید

       این خانه پرزعِطرخــداست

حرف دل رابشنـوید

آنچه گفتنی ست ازشهداست

عشق رابا خون خود کردند معنا شهدا!

خویش را بردند به اوج عرش اعلا شهدا!

 

نکند شویم مدیون شهدا 

حرفهادارندباماآن آلاله ها

چه کردیم بعدِآنها،دردین خدا،

آن ها که بودند همدم جبهه ها

دوستان یادتان باشدکه ماشرمنده ایم
بی یاد شهداهرچه داریم درزندگی بازنده ایم

 

  

باتشکرازخانم فروزنده غیاثی که عکس مادران شهیدراتقدیم وبلاگ پسرخاله نمودند
[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 8:18 ] [ دوستدارشهدا ]
   بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای « حسن‌القضا » را دیده‌اند


عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند


از بسیجیها بسیجی‌تر شدند

آی، بی‌جانها ! دلم را بشنوید


اندکی از حاصلم را بشنوید

تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را


غرق خون خویش، رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست


بین ابروها رد قناصه چیست

تو چه می‌دانی سقوط « پاوه » را


« باکری » را « باقری » را « کاوه » را


هیچ می‌دانی « مریوان » چیست؟ هان !


هیچ می‌دانی که « چمران » کیست؟ هان !

شکلک های محدثه


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 11:57 ] [ دوستدارشهدا ]

آن چه خواهید خواند

ماجرایی است کاملاً واقعی که توسط یک شاهد عینی روایت و ثبت شده است.

اگرچه از ماجرای امیرالمؤمنین (ع) و شمع بیت المال 1400 سال می گذرد

اما از زمان وقوع این ماجرا یعنی سال 1362 تنها حدود یک ربع قرن گذشته است

و هنوز راوی آن سردار ابوالفضل کاظمی زنده است.

اما اسفا که دل های بسیاری به اندازه یک هزاره از آن سال ها دور گشته است .

هرچه فکر کردم برای این مطلب چه عنوانی انتخاب کنم که حرام نشود ،

فقط همین به ذهنم رسید :

« تقدیم به همه غارتگران بیت المال »

هرچند که انباشت مال حرام در شکم های برآمده ،

مجالی برای تأمل و تحول باقی نمی گذارد .

 

حالا اصل ماجرا :

یک هفته بعد از شروع عملیات والفجر 4 ، شنیدم تیپ عمار قصد دارد دوباره روی قله عملیات کند. خودم را آماده کردم که بزنم تو ستون عمار و همراهشان بشوم. فرمانده عمار ، مهدی خندان بود . آن شب ، هوا مهتابی و سرد بود . سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ می کرد. من زدم تو ستون عمار . گردان مالک و حبیب در دو جناح ما در حرکت بودند. مقصد حرکت ، ارتفاع 1866 بود . نزدیک قله مهدی خندان چند تخریبچی از بین بچه ها سوا کرد و اون ها رفتند تا راه کاری مناسب پیدا کنند. یک ساعت مانده به اذان صبح، مهدی آمد و گفت : « یک راه کار پیدا کرده ام اما عراق بدجوری مانع گذاشته ؛ هم سیم خاردار و هم میدان مین . یک نفر باید بره و بی صدا معبر بزنه تا بقیه رد بشن . »

طبق نقشه مهدی ، در صورت گذشتن از معبر ، ما « کانی مانگا » را دور می زدیم و بر آن سوار می شدیم. چون عراق بیشتر روی یال هایی که هفته گذشته روی آن ها عملیات کرده بودیم حساسیت داشت ، احتمال موفقیت ما و دور خوردن عراقی ها زیاد بود.

مهدی گفت : اگر تخریب چی ها را بفرستیم ، کار به صبح می کشه و عراق زمین گیرمون می کنه .

یکی از بچه ها گفت : آقا مهدی! من می خوابم روی مین ، شما رد بشید !

مهدی گفت: اسمت چیه؟

پسربچه گفت: کامبیز روانبخش .

دیگر پسره منتظر جواب مهدی نماند و پیراهنش را کند .

مهدی گفت: چرا پیراهنت رو در میاری؟

کامبیز گفت : این ماله بیت الماله ، نباید خراب بشه .

این حرف گردان رو به هم ریخت. بچه ها همه می خواستن بزنن به میدون مین . کامبیز خوابید روی مین، یکی هم بغل دستش خوابید. اول ، مهدی پاورچین و آهسته رد شد، بعد یکی یکی بچه ها رد شدن. کمتر از یک گروهان رد شده بود، یکی از بچه ها سنگین بود. وزن او و این ها که خوابیده بودند، از حد نصاب بیشتر شد و یک دفعه مین عمل کرد. هر سه در جا شهید شدند و به ملکوت اعلی پیوستند . روحشان شاد و راهشان پردوام .

 

برای شادی ارواح مطهر و طیبه شهدا و امام شهدا ، صلوات

 

أللّهُمَ صَلّ عَلَی مُحَمّد وَ آلِ مُحَمّد وَ عَجّل فَرَجَهُم 


[ شنبه شانزدهم فروردین 1393 ] [ 10:42 ] [ دوستدارشهدا ]
 

 18068997400033121657.jpg

   شاید شما هم یادتان بیاید، چند سال پیش، وقتی یک دختر بی‌حجاب در خیابان می‌دیدید، کلی تعجب می‌کردید و آن روز در خانه فقط حرف از آن بود و حجاب و... چه‌قدر زود آن دوران گذشت و جای ما با آن‌ها عوض شد!

چه‌قدر زود همه چیز را فراموش کردیم، شعارهای دبستانیمان را: «زن در حجاب چون گوهری است در صدف.» شعرهای كتاب‌ها: «ای زن به تو از فاطمه(س) این‌گونه خطاب است، ارزنده‌ترین زینت زن حفظ حجاب است.» نوشته‌های روی دیوارها: «نکند خون شهدا فرش راه ما شود.. و...

گفتم شهید! یعنی اگر شهدا زنده بودند و این چیزها را می‌دیدند، چه می‌كردند؟! مگر در ظاهر، غیر از این بود که برای گرفتن مرزها و پس گرفتن شهرهایمان رفتند، اما آیا واقعاً هدفشان این بود؟

تو ای خواهرم! حجاب تو کوبنده‌تر از خون سرخ من است.

شهید ابوالفضل سنگ‌تراشان

خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادر سیاهتان و تقوایتان می‌کشید.

حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب، دشمن را می‌بینی و دشمن تو را نمی‌بیند.

سردار شهید رحیم آنجفی

شما خواهرانم و مادرانم: حجاب شما جامعه را از فساد به سوی‏ معنویت و صفا می‏کشاند.

شهید علی رضائیان

خواهرانم!در تربیت فرزندانتان بکوشید و حجاب را رعایت کنید، زهراگونه زندگی کنید.

شهید حسین برهانی

خوشا آنان که با یاد شهیدان زنده اند

چرا از شهيدان عقب مانده ام سپيده زده رنگ شب مانده ام
شهيدان كه بودند و ما كيستيم مگر با شهيدان نمي زيستيم
مگر قلب تاريخ ما نيستند مگر شمع بزم و وفا نيستند
بيا پاسداريم از خونشان بيا تا نگرديم مديونشان
بياييد فرهنگ سازي كنيم كه پيش خدا سر فرازي كنيم
بگوييم از عزم و پيكارشان بگيريم درسي زايثارشان
عمل بر وصاياي آنان كنيم روا نيست گر نقض پيمان كنيم

[ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 ] [ 19:41 ] [ دوستدارشهدا ]
  یکی از سالهایی که نو شد سال ۶۵ بود که اولین سالی بود که شهید حاج عبدالله نوریان دربین مانبود وسفره هفت سین ما در مقرالوارثین بوی شهادت میداد.شب عید سال ۶۵ مصادف شده بود با شب ولادت حضرت جواد الایمه علیه السلام،که در آن شب بیاد ماندنی شهید امیرمسعود تابش به مدیحه سرایی اهل بیت علیهم السلام وبرادر ممقانی هم به شیرین کاری پرداخت وعکس های خندان اون جلسه را بعد از۲۵ سال باهم ببینیم


حسینیه الوارثین-عید۶۵-سفره هفت سین -

شهیدان تابش-زند-دهقان-بیات-موسوی-مرآتی-کاظمی (1)

      
سیم خاردار سفره هفت سین

گاهی سفره هفت سین هم رو به راه می شد. هر گردان با آلات جنگی خود سفره ای ترتیب می داد. وقت تحویل سال 1366 در اردوگاه شهدای تخریب در جاده آبادان، سفره بچه های تخریب سیم خاردار، سیمینوف ، مین سوسکی و سبدی و...بود و عکس شهدا را هم در میان نمازخانه می گذاشتیم و یادی از آنها می کردیم که جان دادند تا بهاری ترین فصل ها و سالها نصیب ما ایرانی ها شود.

آنها رفتند تا آبی ترین آسمان مال ما باشد. آنهایی که بال گشودند و به ما یاد دادند در سفره های دلمان با سکه دلخوش نباشیم. آن روز یکی از نیروها این شعر را از یک شهید خواند:

یک روز کبوتر سفیدی زیبا پرو بال خویش آراست  -  زان بعد وداع نمود با من پرید و ز دام برخاست

با نغمه خویش به من چنین گفت: پرواز در آسمان چه زیباست  - هر جا نظر افکنی در اینجا ، آن نور زمین و آسمانهاست

ناگه نشده تمام حرفش ، صیاد پلید تیر زد راست - آن تیر به بال و پای او خورد ، بال و پر او به خون بیاراست

دیگر نتوانم این بگویم ، زان تیر به دل چه نوحه برخاست - دیگر خبری از او ندارم دیگر اثری از او نه برجاست

آن یوسف گمشده کجا رفت کز چشم پدر دو جوی پیداست - گرگی بدریده یوسفم را یا در ته چاه آن یهوداست

در حبس عزیز باشد او یا در مصر رضای حکمفرماست - در جنت عدن توست یا رب یا اینکه اسیر چنگ اعداست

هفت سین جبهه

بچه ها تحویل سال           یادش بخیر شلمچه

         چییده بودیم تو سفره      سربند و یک سرنیزه         

بچه ها خیلی گشتن  تو جبهه سیب نداشتیم

بجای سیب تو سفره        کمپوتشو گذاشتیم

تو اون سفره گذاشتیم  یه کاسه سکه و سنگ

سمبه به جای سنجد           یه سفره رنگارنگ

اما یه سین کم اومد         همه تو فکری رفتیم

مصمم و با خنده              همه یک صدا گفتیم

به جای هفتیمن سین     تو سفره سر میزاریم

سر کمه هر چی داریم      پای رهبر می زاریم

عید روزی است که در آن رو معصیت خدا را نکرده باشید.امام صادق .ع.

1.منبع:http://yashahid.blogfa.com/post-982.aspx

"دوستان"

امسال که سال مادرخوبی هاست
رزق همه عاشقان بدست زهراست
به به که بهار بوی زهرا دارد
سالی که نکوست ازبهارش پیداست
ܓ♥●•٠·˙ عـیـــــ♥ـــــدتان فاطـــــ♥ــــمیܓ♥●•٠·˙

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 2:24 ] [ دوستدارشهدا ]
 
 

شهیده منیره ولی زاده

تولد:1360

شهادت:1377

علت شهادت:تحمل جراحات شدید از بمباران زمان جنگ

هنگامی که خانواده منیره به مهران بازگشتند، روحیات مردم در اوج بود، شور و شوق زندگی تازه ی از سر گرفته شده ی مردم، آن ها را به تلاش و کوشش مجدد وا می داشت، همه با جدیت تمام به کارهای کشاورزی و دامپروری و اقتصادی پرداختند. هنوز چند ماهی از استقرار آنها در مهران نگذشته بود که منیره مریض شد، اومدت یک ماه به حالت بی هوشی رفت طوری که قادر نبود حتی یک کلمه حرف بزند یا چیزی بخورد، منیره بعد از این مدت، خیلی دیر بهبود یافت و به این خاطر نتوانست در کلاس های درس حاضر شود.
در مهران هر سال که می گذشت وضعیت جسمی منیره نامناسب تر می شد او در فاصله ی این سال ها چندین بار در مدارس مهران ثبت نام کرد، ولی به علت بیماری نتوانست سر جلسات امتحان حاضر شود! از این رو موفقیت چشم گیری هم حاصل نکرد.

شکلک های محدثه


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 9:31 ] [ دوستدارشهدا ]
ملکه وهمسرش در بیمارستان بوعلی روبه روی هم قرار گرفتند، همین طور آرام وبی صدا، برای چند لحظه به یکدیگر زل زدند.
آن گاه، ملکه بی مقدمه به حرف آمد:
-عبدالحسین! سلام منیره کجاست؟
عبدالحسین قبل از هر چیز سلام ملکه را پاسخ داد:
-ملکه! حالت چطوره؟ معلوم است این مدّت خیلی اذیّت شدی؟
- خوبم، من فقط نگران منیره ام.
-منیره توی بخش است، الان با هم می رویم پیشش.
- پس زود باش برویم.
عبدالحسین سر قدم، آهسته می گذاشت، انگار پاهایش رمق گام برداشتن نداشتند، انگار در خلاء گام بر می داشت، او سرش را پایین انداخته بود و راهروی بیمارستان را، آهسته آهسته می پیمود؛ اصلاً تمام بدنش بی حس شده بود تا این که هر دو روبروی درب اتاق منیره رسیدند، ملکه وقتی از دور منیره را درازکش روی تخت بیمارستان دید با عجله به سویش رفت
دخترم! منیره!

شکلک های محدثه


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیستم اسفند 1392 ] [ 9:42 ] [ دوستدارشهدا ]
پدر منیره کجا بود؟!

 روز دوم عملیات والفجر۵ بود که پاتک های پی در پی رزمندگان به مواضع دشمن از سرگرفته شده بود، نیروهای عملیاتی در رودخانه ی چنگوله موضع گرفته بودند. تاج فر( همرزم پدر منیره) دستی به شانه ی عبدالحسین زد:
عبدالحسین!چی شده؟ چرا این قدر گرفته وناراحت به نظر می رسی؟شکلک های محدثه


ادامه مطلب
[ شنبه هفدهم اسفند 1392 ] [ 7:2 ] [ دوستدارشهدا ]

 

 چگونگی زخمی شدن منیره- قسمت اول داستان

مامان! میگن ایلام امروز بمباران میشه،من می ترسم!
دخترم ! زیاد به این حرف گوش نده، نترس، اینها شایعه است، این حرف آدم های منافق و دروغگوست، این ها این حرف ها را به خاطر این که مردم را بتروسونن میزنن. ملکه(مادر منیره ولی زاده)با این حرف ها می خواست که ترس را از وجود فرزندانش دور کند؛ دیری نپایید که ناگهان صدای غرش هواپیماهای دشمن، آسمان آبی شهر ایلام را فرا گرفت. همه ی اهالی اردوگاه شهید بهشتی «کانون» با شتاب داخل خانه هایشان شدند، هرکدام دستپاچه و عجولانه دست بچه هایشان را در دست گرفته و در گوشه ای از حیاط خانه ها خزیدند.

شکلک های محدثه


ادامه مطلب
[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 2:10 ] [ دوستدارشهدا ]
 

 

ثامن تم:فکرش را بکن....فـکـر کـن ...
چـنـد چـفــیـه ،
خـونـی شـد ،
تــا ،
چـــادری
، خـاکـــی نـشـود ...

 وقتی نمازش تمام شد،پرسیدم :دعای دیگری بلدنیستی؟سال هاست درقنوت هایت این دعا رامیخوانی:

(.رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَ...)

گفت:(صبر چیز خوبی است میتواند ایمانت را ریشه دار کندو نگذارد پایت درمشکلات وگرفتاری ها بلرزد.)

گفتم :خب درست اما چرافقط این دعا؟

جوابم داد:این ارث یک شهید است که بمن رسیده است.

باتعجب پرسیدم:«ارث؟ یک دعا؟»گفت:«بله نمیدانم کدام عملیات بود.

مجروحی را برایمان آوردند که 18 سال بیشتر نداشت.اسمش علی باقری بود.به خاطر ترکش هایی که خورده بود،

حالش اصلا خوب نبود.حدود ساعت دوصبح که به هوش آمد،به هوای اینکه اذان صبح راگفته اند،مهر خواست تا

نماز بخواند،برایش خاک تیمم آوردم،تیمم کرد و نشسته نماز خواند.

معلوم بود که درد زیادی راتحمل میکند.در قنوتش عاشقانه ازخدا،صبر واستقامت میخواست:

«رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ»

پروردگارا!پیمانه شکیبایی واستقامت را بر ما بریز!و قدمهای ما را ثابت بدار!

و ما را بر جمعیت کافران،پیروز بگردان!(بقره250)

نمازش که تمام شد،خیلی مقدمه چینی کرد وگفت:خانم پرستار! شما خیلی خوبید. اما میدانید،

ریشه موهای تان پیداست!

او جای بچه من بود اما درس بزرگی به من داد. او شهید شد...اما از اون روز به بعد تصمیم گرفتم،

ذکر قنوت هایم دعای او باشد.»


 منبع:شجره طیبه صالحین شماره چهاردهم

[ جمعه نهم اسفند 1392 ] [ 23:8 ] [ دوستدارشهدا ]
روایت خواهر دو شهید

27 سال غم و تنهایی نصیب من و پدرم شد

خواهر شهیدان وکیلی تجره گفت: با شهید شدن اعضای خانواده ام 27 سال غم و تنهایی نصیب من و پدرم شد و تا عمر دارم جنایت وحشتناک رژیم بعث عراق و آن خاطره ی تلخ را فراموش نخواهم کرد.

در 28 دی ماه سال 1365، 220 نفر از مردمان کرد سنندج بر اثر بمباران هوایی حکومت بعث عراق به شهادت رسیدند و این روز به عنوان یکی از نمونه های مقاومت مردم ایران در تاریخ این مرز و بوم ثبت گردیده است و در این حمله 13 نقطه شهر سنندج از جمله آپارتمان های مسکونی میدان شهرداری، خیابان فلسطین، چهارباغ، پیرمحمد، خیابان انقلاب،اکباتان و میدان لشکر در این روز مورد حملات و آماج هواپیماهای رژیم بعث قرار گرفتند که بر اثر آن حدود 220نفر شهید و 200 مجروح در خاک و خون افتادندشکلک های محدثه


ادامه مطلب
[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 19:30 ] [ دوستدارشهدا ]
   به نام خدا

                                

محمد در حالیکه لباس نظامی اش را می پوشد و ساک جبهه اش را می بندد نگاهی از روی مهر به تو می اندازد و زیر لب چیزی می گوید .

برای اینکه زمزمه زیر لبش را بدانی می پرسی 

شکلک های محدثه


ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 10:31 ] [ دوستدارشهدا ]
        ده سکانس تلخ!

۱- نشست، زنش کنارش… نمیتونست حرف بزنه، زنش آهنربا خواست، به هر جای بدن که میزد میچسبید ، نقطه به نقطه… آه کشید… من شکستم… ۲- محکم وایساده بود ، مادر شهید بود ، پرسیدم: نحوه ی شهادت؟ نشست ، خرد شد، گریه کرد . گفت : همه از تشنگی شهید شدن ، پسر من موند تو محاصره ، تو سرما یخ زد گریه کرد آه کشید من شکستم… ۳-نشست ، نگاه کرد ، فحش داد ،لعنت کرد ، ناله کرد، گریه کرد. گفت: به جای درمان ، برای اینکه صدامون در نیاد ، سهمیه تریاک دادن…رایگان… آه کشید… من شکستم…


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 ] [ 3:30 ] [ دوستدارشهدا ]
 سلام دوستان 

 دختر دوست بسیارخوبم  هفته آینده راهی اتاق عمل هست 


ازهمه ی شماالتماس دعادارم برای شفای همه مرضای اسلام علی الخصوص این الهه خانم هم دعابفرمایید


http://www.elahe8815.blogfa.com/post-37.aspx

پی نوشت:عمل الهه جان شکرخداباموفقیت انجام شدباتشکرازهمه دوستان که دعانمودند


این دعا را برای بیمار یا مریض بخوانید ان شاء الله شفا یابد ««

در زبده الدعوات روایت کرده است که رسول خدا (ص) به خانه حضرت فاطمه (س) آمد. امام حسن را بیمار یافت و این منظره بر آن حضرت خیلی گران آمد. جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد تعلیم کنم تو را دعایی که با آن فرزندت از ناخوشی خلاص گردد، پس خواند:

اللهم لا اله الا انت العلی العظیم ذو السلطان القدیم و المن العظیم و الوجه الکریم

لا اله الا انت العلی العظیم ولی الکلمات التامات و الدعوات المستجابات خل ما اصبح.

پس حضرت این دعا را خواند و دست خود را بر پیشانی امام حسن (ع) گذاشت و شفا یافت.

»» دعایی که در موقع بیماری باید خوانده شود ««

در جواهر القرآن آمده است هر که بیمار باشد و این دعا را در آن بیماری چهل مرتبه بخواند، به امید خدا شفا پیدا کند.

” لا اله الا انت سبحانک انی کنت من ظالمین “

 

»» سوره مبارکه حشر ««

هرگاه این سوره قرآن کریم را با خلوص بر بیمار بخوانند انشاءالله شفابخش است. در روایتی از نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم آمده است: هنگام قرائت سه ایه آخر سوره حشر دست را بر سر بگذارید و آیات را قرائت نمایید که این دستور جبرییل است از جانب خداوند .

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿١﴾ هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِنْ دِیَارِهِمْ لأوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَأَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الأبْصَارِ ﴿٢﴾ وَلَوْلا أَنْ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِی الدُّنْیَا وَلَهُمْ فِی الآخِرَةِ عَذَابُ النَّارِ ﴿٣﴾ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَمَنْ یُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ ﴿۴﴾ مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِیُخْزِیَ الْفَاسِقِینَ ﴿۵﴾ وَمَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَلا رِکَابٍ وَلَکِنَّ اللَّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿۶﴾ مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَى وَالْیَتَامَى وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الأغْنِیَاءِ مِنْکُمْ وَمَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ ﴿٧﴾ لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِینَ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَیَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ ﴿٨﴾ وَالَّذِینَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ وَالإیمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ وَلا یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَیُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿٩﴾ وَالَّذِینَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلإخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالإیمَانِ وَلا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلا لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّکَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ ﴿١٠﴾ أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ نَافَقُوا یَقُولُونَ لإخْوَانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَلا نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ وَاللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ ﴿١١﴾ لَئِنْ أُخْرِجُوا لا یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِنْ قُوتِلُوا لا یَنْصُرُونَهُمْ وَلَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ الأدْبَارَ ثُمَّ لا یُنْصَرُونَ ﴿١٢﴾ لأنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِی صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ ﴿١٣﴾ لا یُقَاتِلُونَکُمْ جَمِیعًا إِلا فِی قُرًى مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَرَاءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّى ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ ﴿١۴﴾ کَمَثَلِ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِیبًا ذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ ﴿١۵﴾ کَمَثَلِ الشَّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلإنْسَانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ ﴿١۶﴾ فَکَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِی النَّارِ خَالِدَیْنِ فِیهَا وَذَلِکَ جَزَاءُ الظَّالِمِینَ ﴿١٧﴾ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ﴿١٨﴾ وَلا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ﴿١٩﴾ لا یَسْتَوِی أَصْحَابُ النَّارِ وَأَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ ﴿٢٠﴾ لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَتِلْکَ الأمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ﴿٢١﴾ هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلَهَ إِلا هُوَ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ ﴿٢٢﴾ هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ ﴿٢٣﴾ هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الأسْمَاءُ الْحُسْنَى یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿٢۴﴾

[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 18:51 ] [ دوستدارشهدا ]

  شهید فایق فلاحی

تقدیم به شهدای شیمیایی… شرمندشونیم…

مریض تخت سیزده، امروز دوباره تب کرد بیچاره سرفه می‌کرد


،با گریه روز و شب ‌کرد لُپاش گل انداخته بود،

بهزور نفس می‌کشید انگار که مرگ و بازم،

جلوی چشماش می‌دید قرص و سرنگ وکپسول،

غذای هر روزش بود هوای سرد اتاق،از آه و از سوزش بود

توی اتاق روی تخت،روزا کارش دعا بود ذکر لبای خستش،

فقط خدا خدا بود یه روزمی‌رفت آی سی یو،

یه روز می‌رفت آزمایش دیگه حتی تو هفته،

یه روز نداشت آسایش می‌گفت نیار هی اینجا،

سوزن و سوپ و آمپول بسه دیگه خواهشاً،

سرم،سرنگ و کپسول بسه دیگه پرستار،

من که یه روز می‌میرم یه روز توی این اتاق،

مرگ و بغل می‌گیرم به من می‌گفت دعا کن،

یا خوب بشم یا شهید آخرشم بی‌خبر،

از تو اتاق پر کشید رفت و تازه فهمیدم،کی بود،

چی شد،کجا رفت چه قدر براش سخت گذشت،

یه شب پیش خدا رفت غروب جمعه بود که،

رفتم بهشت‌زهرا (س) پاهام جلوتر از من،

می‌رفت به سمت یک قبر انگار که داشت پر می‌زد،

اصلاً نداشت کمی صبر نوشته بود روی قبر،

علی کیمیایی دو، ده،شصت و هفت،شهید شیمیایی

 

        

منبع"شکلک های محدثهhttp://tashohada.ir/fa/page/index


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ] [ 6:11 ] [ دوستدارشهدا ]

  دوستان عزیزخواهشمندم این پست راتاآخربخوانید داستان نیست واقعیته

آمده بودیم از برادران شهیدت برایمان بگویی اما وقتی به منزل شما وارد شدیم تختی را در گوشه هال دیدیم که از تخت پادشاهی با ارزش‌تر و مردی را بر آن تخت مشاهده کردیم که امیر و پادشاه و فرمانروا بر نفس خود بود.

 

 

 

وقتی از نامت پرسیدیم خود را زینب رضایی معرفی کردی و در پایان دیدارمان

 بر این نامگذاری هزاران بار درود فرستادیم بر پدر و مادر بزرگوارت که چنین با مسمَا تو را زینب نامیده‌اند تا همچون بانوی کربلا سنگ صبور باشی و همانگونه که از کلامت برآمد؛ راضی به رضای الهی.

توفیق رفیق راه شد و سعادت یافتیم با خانم زینب رضایی خواهر شهیدان کرامت و عباس رضایی و جانباز ابراهیم رضایی و همسر جانباز قطع نخاع کرامت باسزه دیداری کوتاه اما پربار داشته‌باشیم.

با مهریه 500 تومان و یک اتاق که موجود نبود به عقد همسرم درآمدم

سال 48 در حالی که من 17 سال و کرامت 18 سال داشت با مهریه 500 تومان و یک اتاق که موجود نبود در شهر محل سکونتمان(بافت) به عقد ازدواج هم درآمدیم و زندگی مشترک را شروع کردیم.
شکلک های محدثه


ادامه مطلب
[ یکشنبه ششم بهمن 1392 ] [ 0:0 ] [ دوستدارشهدا ]
   

 

دیگه حساب و کتاب از دستم در رفته

نمیدونم چند ساله جنگ تموم شده ،چند ساله من روز خوش توی زندگیم ندیدم

آخرین باری که میرفت جبهه موقع خداحافظی بهم گفت : معصومه جان دعا کن یا شهید بشم یا صحیح و سالم برگردم و به مملکتم خدمت کنم ،از شرمندگی توهم در بیام ،دلم نمیخواد بقیه عمرت هم مجبور بشی از من مراقبت کنی

بغض توی گلوم شکست و در حالی که با چادرنمازم اشکام رو پاک میکردم گفتم :تو رو به خدا محمد این حرفا رو نزن ،ایشاالله که صحیح و سلامت برمیگردی و خودم تا آخر عمر نوکریت رو میکنم

حالا سالهاست از اون حرفای عاشقانه داره میگذره

هنوزم سر حرفم هستم و دارم نوکریش رو میکنم ،آخه عاشقشم !

اونم هنوز عاشقمه

ولی …..

گاهی همه چیز از یادش میره ،دست خودش نیست ،موج میگیردش ،اینجور موقعها دیگه هیچی جلودارش نیست ،هر چی سر راهش باشه داغون میشه ،حتی من !

وقتی حالش خیلی بدمیشه ،وسایل رو به طرف من و بچه ها پرت میکنه ،من سریع بچه ها رو توی یه اتاق دیگه میبرم ،قرصهاشو میارم و به زور دستش رو میگیرم تا به خودش آسیب نرسونه ،اونم برای اینکه دستش رو ول کنه شروع به کتک زدن من میکنه و هر چی دستش باشه توی سر و صورتم میزنه

من فقط اشک میریزم و نگاش میکنم

نه از اینکه منو میزنه

از اینکه میبینم حالش چقدر بده و نمیتونم هیچ کاری براش بکنم

چند دقیقه ای به همین منوال میگذره

کم کم آروم میشه و بعدش تازه اول گریه هامونه

سرش رو روی شونه ام میذاره و باگریه ازم معذرت میخواد

منم فقط اشک میریزم و عاشقانه سرش رو نوازش میکنم

آخه

هنوزم دوستش دارم

 

منبع"http://janbazweb.ir/?p=458

[ دوشنبه سی ام دی 1392 ] [ 3:41 ] [ دوستدارشهدا ]
.: Weblog Themes By World Prayer :.
درباره وبلاگ

كوله بارم بردوش ، سفری می باید ،
سفری تا ته تنهایی محض ،
هركجا لرزیدی از سفر ترسیدی ،
فقط آهسته بگو من خدا را دارم...
.........................................
عازم يک سفرم
سفري دور به جايي نزديک
سفري از خود من تا خود من
مدتي است که تماشاي من به خداست
و اميدم به خداوندي او ...
....................................
و تو می اندیشی
که این همه را خوانده ای
بی آنکه ،همه ی مرا خوانده باشی..

-اگر چيزي دلم را نلرزاند هدفم نيست.
...................
-آرزو دارم كه تا آخرين لحظه،
وجودم ثمره بخش باشد و هنگامي بميرم
كه هيچ كاري از من برنيايد.
.........................

....................................
زنده نگهداشتن یادوخاطرشهداکمترازشهادت نیست
مقام معظم رهبری
...................................
پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا
رفته اند،امّا حقیقت آن است که زمان،ما را
با خود برده است و شهدا مانده اند...
........................................
آنان رفتندبا هزار امید وآرزو.....به امید آنکه
خونشان را گرامی می دارند...به امید آنکه
راهشان را ادامه می دهند..........ولی
افسوس ،افسوس،افسوس.....!!؟؟؟؟؟
.....................................
جملات قصار نـماز
حمایت می کنیم

<-BlogTitle->
<-BlogDescription->