مقام معظم رهبری:هر چه امروز کشور ما دارد و هرچه در آینده بدست بیاورد به برکت خون این جوانان شهیداست.
تاريخ : یکشنبه هجدهم اسفند 1392 | 10:52 | نویسنده : دوستدارشهدا

زیباساز

هرعقیده ای هم که داشته باشی این‌ها سزاواراحترام هستن تاابدبه آنهاییکه وقتی بی آب شدندقمقمه هاراخاک کردندتاکمتربه یادآب بیفتندمدیونیم...

و تو ای خواهر دینی ام!
چادر سیاهی که تو را احاطه کرده
از خون سرخ من کوبنده تر است.

شهید عبدالله محمودی

 

باخلوص نیّت واردشوید

                            این خانه پرز عِطرخــداست

حرف دل رابشنـوید

آنچه گفتنی ست ازشهداست

عشق رابا خون خود کردند معنا شهدا!

خویش را بردند به اوج عرش اعلا شهدا!

 

نکند شویم مدیون شهدا 

حرفهادارندباماآن آلاله ها

چه کردیم بعدِآنها،دردین خدا،

آن ها که بودند همدم جبهه ها

دوستان یادتان باشدکه ماشرمنده ایم
بی یاد شهداهرچه داریم درزندگی بازنده ایم

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 5:32 | نویسنده : دوستدارشهدا
نامه ای به شهید
 
اما افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند و رنگی از درد و داغ ندارند . کوچه ها دیگر اخلاص تقسیم نمی کنند و طعم شهادت و آسمانی شدن را در دل و دماغ عابران خسته نمی پراکنند . پنجره ها رو به باغ گل محمدی باز نمی شوند. ردپایی از کبوتران سپید بر جای نمانده است

 

نامه ای به شهید

 

ای شهید ، چقدر پاک و دوست داشتنی اند لحظه هایی که شانه به شانه تو کوچه های داغداری را ، که آن روزها با چراغ حسرت آذین می بستیم ، آرام سلام گوییم و ردپایی از شقایق ها بگیریم. چقدر زیباست هم نفس خیال تو بودن ، در پرسه های شبانه دلتنگی راه خانه تو را گرفتن و به نفس آسمانی ات متبرک شدن.

شهید عزیز ؛ اما افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند و رنگی از درد و داغ ندارند . کوچه ها دیگر اخلاص تقسیم نمی کنند و طعم شهادت و آسمانی شدن را در دل و دماغ عابران خسته نمی پراکنند . پنجره ها رو به باغ گل محمدی باز نمی شوند. ردپایی از کبوتران سپید بر جای نمانده است

 

دیوارها نمایش مردم فریبی است       
 

        در شهر ما که سهم ابوذر غریبی است

 

ای شهید ، راستی مگر سنگ شده ایم و یا طلسممان کرده اند؟ یادت هست هر شب از پشت بام چقدر ستاره می چیدیم و بدرقه راه سینه سرخان مهاجر می کردیم؟ یادت هست مهتاب چه صداقت معصومی را به آبی حیاط خانه مان می پاشید؟ یادت هست تا خدا فقط یه سجده فاصله بود؟ امروز چه بگویم ای برادر؟

اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم                حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم

در به روی همه وا بود و نمی دانستیم              شهر لبریز خدا بود و نمی دانستیم

هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم              روشنی هست ، خدا هست ولی ما کوریم

آری همسفر ، روشنی هست ، خدا هست....

اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم                حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم

در به روی همه وا بود و نمی دانستیم              شهر لبریز خدا بود و نمی دانستیم        

هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم            روشنی هست، خدا هست ولی ما کوریم

شهید عزیز؛ بیا دوباره پا به پای نسیم در شبی بی ستاره غمگینانه پرسه زنیم و سپیدار پیر کوچه را بپرسیم خانه دوست کجاست؟ بیا دوباره کوچه های قدیمی شهر را سلام کنیم و به پنجره لبخند بزنیم ، شوریده سران شبگرد شهر را سیب سرخ تعارف کنیم . تصویر لاله های پرپر را در قابی از شکوفه بر شانه های سنگی دیوار نقش کنیم . گرد از رخسار شمعدانی ها و آیینه های غبارگرفته بزداییم . پس بیا با تمام حنجره جار بزنیم تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در پایان ای شهید :

 

در دلم یکسره من شوق شهادت دارم

 
 

در سرم ول وله ایست ، حس سعادت دارم

دلم از ماندن اینجا زار است

 
 

در دلم یکسره من عشق شهادت دارم

رهبرم خامنه ای ( مدظله ) دل تنگ است

 
 

و من امشب هوس شهد شهادت دارم

راه ما را چو بود خامنه ای راهبرش

 
 

دل صیاد همیشه هوس صید شهادت دارد

 

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان


تاريخ : جمعه بیستم تیر 1393 | 5:46 | نویسنده : دوستدارشهدا

ماه رمضان در جبهه ها حال و هوای دیگه ای داشت، با اینکه حکمی وجود نداشت تا ما بتونیم روزه بگیریم،و بعلت اینکه هیچ موقع در جایی توقف نداشتیم و نمیتونستیم قصد کنیم و خط مقدم دائما در حال تغییر بود،بازم بچه های مخلصی بودند که روزه می‌گرفتند، شب های قدر عجیبی وجود داشت.
تجسم کنید وقتی تو سنگر اجتماعی جمع می شدیم برای برگزاری مراسم احیا، افرادی در بین ما بودند که ساعت های آخر پرواز ملکوتیشان بود و لحظات آخرشون رو با خدا راز ونیاز میکردند،حالت عجیبی داشتند و اینو بدون اغراق میگم،اونموقع خداوند حجابی رو از ما برداشته بود و خیلی راحت تشخیص میدادیم که چه کسی نوبتش شده و باید شهید بشه(بقولی بچه ها می گفتن فلانی داره نور بالا میزنه)،چهره اون فرد رو نور عجیبی فرا میگرفت. من خیلی خوب یادمه دوست خیلی خوبم شهید مصطفی موحدی قمی رو که شب آخر نماز مغرب و عشا رو که به انفرادی میخوند،حالت بسیار عجیبی داشت و نور از چهره اش ساطع میشد و غرق در مناجات بود و منم که دوست صمیمی ایشون بودم،به نماز آخرش نگاه میکردم و حسرت میخوردم و بعد نماز گفتم مصطفی منو یادت نره،بی وفا نباشی،روز محشر من جزو اون چهل نفری که میتونی شفاعت کنی اون آخر لیست قرار بده،دلم به این خوشه که این دوست شهیدم این قول رو بمن داده و با این قول و قرار دارم زندگی می کنم،که یکروزی بیاد و بدادم برسه.
 
شـــادی روح شـــهـــدا صـــلـــوات
 


تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393 | 12:42 | نویسنده : دوستدارشهدا

 خبرگزاری فارس: صدامی‌ها مرا تا گردن زیر خاک کردند/ انگشت مادرم را قطع کردم

«رضا اکبری» یکی از جانبازان دفاع مقدس است که در 15 سالگی به درجه جانبازی نائل آمد. پای درد دل‌های این جانباز می‌نشینیم ،باشد که این همه گذشت و تحمل، مورد توجه مسئولان و مردم قرار بگیرد.

* صدامی‌ها مرا تا گردن زیر خاک کردند

بنده در 15 سالگی در حالی که می‌توانستم در کنار پدر و مادرم باشم، عازم جبهه شدم؛ رزمنده بسیجی بودم؛ اول فروردین 67 یعنی یک ساعت و نیم از تحویل سال نو گذشته بود؛ در منطقه مریوان سه شبانه روز جنگیدم؛ سپس از شدت خستگی به پایگاه عراقی‌ها رفتم و خوابیدم؛ در مدتی که من خواب بودم، پایگاه عراقی‌ها از دست ما رفت؛ یک موقع از خواب بیدار شدم و دیدم یکی از پشت، گردنم گرفته و بلندم کرده است؛ او را که نگاه کردم خیلی ترسیدم؛ از نیروهای گارد ریاست‌ جمهوری صدام بود و مانند هیولا؛ یک لگد به کمرم زد و هنوزم جای آن محل ضربه درد می‌کند.

صدامی‌ها مرا تا گردن زیر خاک کردند؛ آن روز باران هم می‌بارید و 4 ساعت اسیر گِل بودم؛ صدامی‌ها مشروب می‌خوردند و سر مرا نشانه می‌گرفتند و می‌خندید؛ خدا خواست بچه‌های ما که از آن طرف شکست خورده بودند، صحنه را دیدند و صدامی‌ها را زدند؛ بچه‌ها مرا از زیر گِل بیرون کشیدند؛ رزمنده‌ای آذری‌زبان مرا روی دوشش گرفته بود تا از منطقه خارج کند؛ آن موقع در پایگاه عراقی‌ها درگیری شد و او در همانجا به شهادت رسید. بعد از درگیری، من هم داخل دره‌ای عمیق افتادم و بعد از مدتی مرا از آن جا بیرون آورده بودند که در ابتدا مانند جنازه بودم که بعد از مدتی درمان توانستیم روی پا بایستم.

* انگشت مادرم را قطع کردم

در طول این سال‌ها زجر زیادی کشیدم؛ بیمارستان‌ها و شهرهای مختلف بستری می‌شدم؛ برخی جانبازان چشم‌هایشان را از دست دادند، اما جانباز اعصاب و روان قضیه‌ای متفاوت دارد، چون معلوم نیست این حالت‌ها چه زمانی به سراغ‌اش می‌آید. حالت‌های آنها فرق می‌کند.

اگر به نمونه‌‌هایی از آن بخواهم اشاره کنم، آیا شما دیده‌اید فردی که مادرش را خیلی دوست دارد، انگشت او را با دندان قطع کند؟! من این کار را کردم. به مادرم گفته بودند اگر تشنج کردم نگذارد دندان‌هایش قفل شود، یک شیء‌ای بین دندان‌هایش بگذارید. مادرم وقتی در این موقعیت قرار گرفت، انگشت خود را بین دو فک من گذاشت، من هم انگشت او را قطع کردم. بعد از اینکه به حالت عادی برگشتم، انگشت را از دهانم بیرون آوردند و بعد بردند پیوند زدند.

* خانواده‌ام مرا ترک کردند 

بنده دو بار ازدواج کردم؛ با توجه به شرایط خاصی که داشتم، در ازدواج نخست، همسر سابق‌ام نتوانست خیلی تحمل کند؛ نمونه‌ای از اتفاق‌هایی که در آن زمان افتاد این بود که وقتی دخترم دو ساله بود، نیمه شب بیماری به سراغ من آمد و او را از بالا بلند می‌کنم و وسط میز شیشه‌ای پرتاب کردم. از آنجا که خدا مرا دوست داشت اتفاقی برای دخترم نیفتاد.

از این اتفاق‌ها زیاد در زندگی داشتیم؛ سرانجام همسر سابق‌ام پسر 6 ساله و دختر 9 ساله‌ام را از من گرفت و در 25 خرداد سال 79 به نروژ رفت؛ از آن زمان تاکنون بچه‌هایم را ندیدم؛ می‌شنوم که پسرم در حال تحصیل در رشته وکالت است و دخترم پزشکی می‌خواند. زجر برای من این بود که رشد و پیشرفت بچه‌هایم را ندیدم؛ البته به مادر بچه‌ها حق می‌دهم چنین کاری را انجام بدهد.

* همسرم مبارز است

بنده مجدد ازدواج کردم؛ همسر کنونی‌ام کُرد زبان است؛ برعکس همسر اول، وی مبارز است؛ اما مبارز بودن او به قیمت شکسته شدن دندان‌ها و دستش تمام شده است؛ چون زمانی که بیماری به سراغم می‌آمد، آن موقع من کسی را نمی‌شناسم، نمی‌دانم که در اطراف من برادرم است، خواهرم است یا همسرم... دست که به دستم می‌رسد، می‌شکنم.

بیهوشی در هوای سرد بیرون از منزل

ماجراهای بسیاری بر ما گذشته است؛ یک شب که این تشنجات عصبی به سراغم آمد، حالم بد ‌شد، در آن حالت لباس‌هایم را از تن بیرون ‌آوردم، در شب زمستانی و در زمین برفی از منزل خارج شدم؛ به باغی رفته و آنجا خوابیدم. بعد از مدتی پیرمردی که صاحب باغ بود، می‌خواست خش و خاشاک باغ را جمع کند، مرا پیدا می‌کند؛ با پلیس تماس می‌گیرد؛ در ابتدا به عنوان یک آواره و بعد دوستان محله، مرا شناسایی می‌کنند.

* حرف‌هایی که نباید از مردم بشنویم

یک مدت که حالم خوب شده بود، در یک تاکسی سرویس کار می‌کردم؛ در آنجا آقا پسری به من گفت: «خوب به شما خوش می‌گذرد، جانباز هستید و هوای شما را دارند» به او گفتم: «من حقوقم را به شما می‌دهم و اجازه بدهید انگشتم را داخل چشم‌تان فرو ببرم» او گفت: «مگر من دیوانه‌ام» گفتم: «مگر من دیوانه بودم که رفتم» آن موقع که ما رفتیم این حرف‌ها نبود،‌ مردم ما را با الفاظ دیگری بدرقه می‌کردند، آن هم در سن 15 سالگی.

 

"منبع: خبرگزاری فارس"



تاريخ : یکشنبه یکم تیر 1393 | 16:50 | نویسنده : دوستدارشهدا
  روزه  های تو از همان روزهای عطرآگین جبهه، بوی بهشت می دهد و  زیباترین روزه  های دنیاست! هرچه فکر می کنم روزه های ما به گرد پای قشنگی  روزه های تو  نمی رسد.

صدای قدم های ماه روزه، ماه پر از عشق و معرفت رمضان دوباره به گوش می  رسد. دوباره سحری خوردن و بعد نگه داشتن روزه جسم و روح از بدی ها. فرصت  پاک شدن و پاکیزه شدن. دعا می کنم که همه به لطف خداوند، بتوانند روزه های  اندک سخت ولی بابرکت ماه رمضان را بگیرند و ...

...   بعضی از ما همه ماه های رمضان عمرمان را روزه گرفته ایم. برخی به دلیل عذر  یا سفر یا بیماری گاهی نتوانسته ایم روزه بگیریم. بعضی هامان هم متأسفانه  بی دلیل و در کمال صحت، توفیق روزه داری را از دست داده ایم. ولی دسته ای  هم داریم که زیباترین روزه های دنیا را گرفته اند و شاید هم همیشه روزه  اند!

سلام  می کنم به تو رزمنده دلاور! تو ای جوان عاشق! نه از این عشق های امروزی  بلکه عشقی با طعم گرسنگی و تشنگی! داشتم فکر می کردم تو چطور می توانستی آن  طور عاشقانه، درگرمای بیرحم جنوب روزه بگیری و ما ... یا غر می زنیم یا می  گوئیم نمی توانم روزه بگیرم یاحالمان بد می شود و هزار بهانه دیگر ؟!

مگر  تو انسان نبودی؟!  شاید هم نبودی و فرشته ای بودی بر زمین! تو چطور می  توانستی با شروع ماه رمضان، با آن همه سختی، دویدن ها، جنگیدن، نبود آب و  غذای کافی برای افطار و سحر و خیلی چیزهای دیگر، نیت روزه کنی؟ دلت نمی آمد  روزه نگیری، نه؟!  می توانستی مثل خیلی از ما بگوئی در این شرایط سخت نمی  توانم. واجب نیست! نمی توانستی؟! مگر چندسالت بود؟! نوجوان بودی، جوان بودی اما ایمانت به اندازه وسعت جبهه بزرگ شده بود و تو را وادار می کرد که به اندازه هدفت بزرگ باشی و این فریضه الهی را انجام دهی.

 

چه  عشقی در دلت بود که تو را می کشاند تا وادی جنگ و  ...؟! جبهه چه بصیرتی  به تو داده بود که با آنهمه سختی، روزه ات ترک نمی شد؟! چرا ما به محکمی تو  روزه داری نمی کنیم؟ چرا تو از گرسنگی خسته نمی شدی و ما می شویم؟ چرا  تشنگی تو را از پا در نمی آورد ولی ما را از پا می اندازد؟!تو چطور تحمل می کردی که ما با اینهمه غذای رنگ به رنگ و خنکای منزل و استراحت، نمی توانیم به اندازه تو عاشقانه روزه بگیریم؟!

چقدر  نگاه زیبایت در روزه داری زیبایت جاری بود! باورهایت تو را سیراب می کردند  و ایمانت تو را از غذا بی نیاز می کرد. مشکل ما که اینقدر روزه برایمان  سخت است، همین است. ما ایمان و باور تو را نداریم. ایمان و باور تو را که  گاه همان طور روزه و لب تشنه جان دادی و پر کشیدی!

 

ایمان  و باور هم سنگرانت را که اکنون هنوز در میان ما هستند. جانبازان، آزادگان  و...! راستی تو چطور می توانستی در اسارت روزه بگیری؟! با آنهمه شکنجه و رنج و  مشکل و محدودیت؟!  باورهایت چگونه تو را پای میدان سخت حفظ ایمان نگه می  داشتند؟! یا اکنون با اینهمه درد و عوارض و بیماری، چگونه از من که سالم  هستم، آرام تر و زیباتر روزه می گیری؟!

به  نظرم، روزه های تو از همان روزهای عطرآگین جبهه، بوی بهشت می دهد و  زیباترین روزه های دنیاست! هرچه فکر می کنم روزه های ما به گرد پای قشنگی  روزه های تو نمی رسد. تویی که همه لحظه هایت ذکر است و تسبیح. تو که همیشه  دل و زبان را از ناپاکی نگه داشته ای، تویی که همیشه روزه ای. اگر اینگونه  زیبا نبودی که خدا تو را برنمی گزید!

تو ای رزمنده همیشگی عرصه عشق و ایمان!

روزه  هایت قبول. روزه داری و پاک شدن هر روز جسم و روحت قبول. دعا کن با شروع  ماه مبارک رمضان، همه مان مثل تو با اخلاص، بی ریا، بابصیرت و معرفت و البته  بدون بهانه جویی و با عشق روزه بگیریم. رزمنده دعایمان کن.



تاريخ : شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 | 2:33 | نویسنده : دوستدارشهدا
 

                  LooGix.com

یک پارچۀ ساده که روزی به روی دوش مردان ساده امّا بزرگ جایم بود.
 
نمیدانم هنوز مرا به یاد داری یا نه؟

من چفیه ام
روزی با من زخم گلو یا زخم دست و پای عاشقان این آب و خاک را میبستند
روزی مرا با اشک چشمهایشان در زیارت عاشورای شب عملیات خیس می نمودند
روزی افتخارم این بود که عرق یک رزمنده را از صورتش پاک کنم
چه دوران خوبی بود !!!!
چقدر دلم برای آن مردمی که رنگ خدا داشتند تنگ شده
چقدر دلم برای جبهه تنگ شده
من چفیه ام
همان پارچه ساده که امروز به روی دوش آدمهای مختلفی جای دارم
عده ای بسان همان مردان بی ریایند
عده ای هم شاید مثل آنان نیستند ولی سعی میکنند خود را مثل آنان سازند
اما عده ای نه مثل آنان هستند و نه مثل آنان رفتار می کنند ولی مرا به روی دوش خود دارند
در ظاهر مثل شهدایند ولی در باطن خلاف آنهایند « عکس شهدا را می بینند وعکس شهدا عمل می کنند »
این ها پر از ریایند اینها پر از دروغ اند
به آنها بگویید هرکس مرا به دوش اندازد مثل آنان نخواهد شد
من چفیه ام
بعضی حرمتم را پاس داشته اند و خود را لایقم نمی دانند
بعضی خود را لایقم می دانند ولی حرمتم را پاس نمی دارند
بعضی هم ...
آری دوستان سرانجامم را بنگرید که چگونه است ...
روزی مرا بعنوان سجاده استفاده می کردند اما حال چه ؟
راستی............!
حرمتم چه شد ؟؟؟

نويسنده:وحید مصلحی

برادرم ، خواهرم ، مواظب باش ، اسنخوان های شکستۀ آن ها برقله های خاکی فکّه وطلائیه ومجنون ... واز اعمال ما دیده بانی می کنند وچه بسا شِکوه ها از ما داشته باشند!!!



تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد 1393 | 11:58 | نویسنده : دوستدارشهدا

                  

   بابا"

یعنی قشنگترین وپرمعنا ترین واژۀدنیا

که هیچ مترادفی نمیتونی براش پیداکنی

پنچشنبه دومین سالگرد درگذشت پدر مهربانم ست.

این دوسال كه به سرعت برق و باد گذشت...

    ولی همچنان غم فراق ونبودش چون كوهي عظيم بر دل ماسنگيني مي كند.                  

تقدیم به پدر صبور و مهربان و با ایمانم  که بی تردید صفای باطنی ایشان  پیوسته ره توشه ام بوده و همواره بر  او  افتخار می کنم و بر خود  می بالم.

    دوستان گرامی ،  باشد که با دل نورانی تان فاتحه ای نثار روح بابایم نمایید.

 

باتشکرازخانم شرافتی عزیزخدااموات شمارو هم رحمت کند ان شالله



تاريخ : سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 | 18:29 | نویسنده : دوستدارشهدا

 
- آقا سر راهی برو کنار.
تازه وارد حسینیه شده بودم و رفته بودم سروقت شیرینی‌هایی که برای  پذیرایی گذاشته بودند دم در که یک نفر بلند گفت: آقا سر راهی برو کنار.  برگشتم و دیدم یک تخت بیمارستانی منتظر است تا کنار بروم تا مردی درشت هیکل  که بیسیم به کمر دارد (و احتمالا یکی از محافظ‌هاست) آن را هل بدهد. کنار  رفتم و با بهت نگاه کردم به مردی نحیف که روی تخت دراز کشیده بود و  ملحفه‌ای رویش بود و ...
محافظ که با تحکم با من صحبت کرده بود، به مرد نحیف مهربانانه گفت: حلال کن  اگر اذیت شدی. بعد پیشانی‌اش را بوسید و رفت احتمالا سر پستی که رهایش  کرده بود به خاطر مرد نحیف. روی سینه مرد نحیف کارتی بود و روی کارت اسمش  را نوشته بود: «سعید».
 
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17381/A/13900706_1017381.jpg
از همان اول فهمیدیم که دیدار رهبر با  جانبازان قطع نخاعی دیداری متفاوت است.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif سرکی کشیدم به فضای حسینیه و چند جانباز نشسته روی ویلچیر را دیدم و همان  آقا «سعید» که روی تخت بود و تازه حکمت آمبولانس‌هایی که صبح داخل بیت  می‌شدند را فهمیدم. دیدار، دیدار جانبازان قطع نخاعی بود با رهبر انقلاب؛  البته جانبازان قطع نخاع از گردن! خودشان می‌گویند «گردنی». گردنی یعنی کسی  که مهمترین رگ گردنش را در راه خدا داده و از سینه به پایین را پیش‌پیش  فرستاده بهشت ولی این جسم بهشتی را با تخت و ویلچیر در این دنیا با خودش  این طرف و آن طرف می‌کشد.
و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif تا آقا بیاید رفتیم سراغ بعضی از جانبازها. «سعید» سال 59 مجروح شده بود  و 31 سال از عمر 50 ساله‌اش را روی تخت افتاده بود. خانه نداشت، حتی خانه  مهر. در حاشیه کرج زندگی می‌کرد و همراهش می‌خواست به رهبر شکایت این را  بکند که پرونده جانبازی او را از خوزستان به کرج نمی‌فرستند، کاری که یک  مدیر ساده احتمالا می‌تواند انجام دهد. 8 میلیون تومان ودیعه مسکن داده وماهی 480 تومان اجاره‌ای که می‌دهد از حقوقش چیزی باقی نمی‌گذارد.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17381/A/13900706_0617381.jpg
به نظرم علاوه بر بنیاد شهید، کمیته امداد هم باید او را تحت پوشش قرار  دهد. و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif «اسماعیل» هم یکی دیگر از جانبازهایی بود که روی تخت بودند. او در روزهای  آخر بهار 67 با تیر تک‌تیرانداز دشمن از گردن قطع نخاع شد. 23 سال روی تخت  است و بزرگ شدن 3 بچه‌ای که قبل از جانبازی داشته را از روی همین تخت تماشا  کرده و 5 نوه‌اش هم پدربزرگشان را از روز اول با همین تخت دیده‌اند. اهل  شوش بود و عرب. روحیه‌اش خوب بود. از مشکلات پرسیدیم و جواب‌هایی شنیدیم.  در بین جواب‌هایش نظرم به زحمت‌ها و مصایب همسرش جلب شد. پرسیدم: فکر  می‌کنی شما زودتر وارد بهشت می‌شوید یا خانومتان؟ بلافاصله جواب داد:  ان‌شاءالله خانمم.
روی «اسماعیل» هم ملحفه کشیده شده بود و شاید برای اینکه دست و پای کم‌رمق و  کیسه‌ دفع ادرار و ... دیده نشود. و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع  نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif بین چند نفری که با تخت آمده بودند وضع «غلامرضا» کمی متفاوت بود. او  قبلا روی ویلچیر می‌نشسته و دست‌هایش حس داشته و فرمان می‌برده ولی حرکت و  فعالیت ترکش‌های داخل بدن مجبورش کرده ویلچیر را با تخت عوض کند. و باید  سخت باشد این تغییر ولی روحیه‌اش خوب بود. تخریب‌چی بوده و یک بار که از  ماموریتی برمی‌گشته به کمین دشمن خورده. می‌گفت 25 سال پیش در زمان رزمنده  بودنش قرعه به نامش افتاده تا برود و امام را ببیند. رزمنده مسن‌تری از او  خواهش می‌کند جایش را به او بدهد و امید به سال‌های جوانی داشته باشد.  علیزاده هم فرصت دیدار با امام خمینی را به هم‌رزمش می‌بخشد که بعدتر شهید  شد و خودش هم توفیق دیدن امام را پیدا نکرد دیگر؛ چون سال‌های جوانی‌اش را  روی ویلچیر و تخت بوده است. و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی  یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif دیگر حسینیه پر شده از جانبازها و موقع آمدن رهبر انقلاب است. محافظی که ایستاده  جلوی ما به یکی از جانبازهایی که خوابیده روی تخت می‌گوید ما را دعا کن.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_1117369.jpg
رهبر وارد شدند و یکراست رفتند سراغ تختی‌ها و اول از همه «سعید» که از دوران  سربازی‌اش مجروح شده. رهبر کارت او را نگاه کرد به اسم سلام علیک کرد و  بعد خم شد و بوسیدش؛ نه یک بار نه دو بار نه سه بار... شاید پنج شش بار  بوسیدش. این رفتار تا آخر تکرار شد. مثل پدری که بچه کوچکش را می‌بوسد. بعد  از او سراغ «اسماعیل» رفت و دست به سر و رویش کشید و بوسیدش و حرف زد. رهبر به  «غلامرضا» که رسید چون تختش کوتاه بود، زانو زد برای بوسیدنش.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif صدای بوسیدن روی جانبازها را می‌شنیدم. ولی فاصله‌مان اندازه‌ای بود که  حرف‌هایشان را به سختی می‌شنیدم. جانبازی سیستانی با رهبر گپی طولانی‌تر  زد. بعدی دستش هم مثل دست رهبر جانباز است. با دست‌های مجروح‌شان با هم دست  می‌دهند و جانباز دست رهبر را می‌بوسد و رهبر سر و صورت جانباز را. جانباز  دیگری به رهبر گفت: آقا بذار دستت را ببوسم. و منتظر اجازه رهبر نماند و  بوسید. و ادامه داد: آقا می‌شه بغل‌تون کنم و رهبر خم شد و جانباز روی  ویلچیر نشسته را درآغوش گرفت و جانباز او را یک دقیقه‌ای نگه داشت و  گریست.  یکی دیگر از جانبازها هم چندتا عکس به آقا نشان داد و آقا عکس‌ها را دیدند و  راجع به آنها با هم صحبت کردند. دست آخر هم دوتا از عکس‌ها را قرار شد  اسکن کنند و برگردانند.
 
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_2317369.jpg

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif رهبر به جانبازی رسید و گفت: حالت چطوره؟ جانباز جواب داد: شما خوب باشید  ما هم خوبیم. بعد از رهن و اجاره مسکنش گفت. از اینکه سه دهه روی ویلچیر  است. و رهبر نگاه کردند به رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif «سالم موسوی». آقا اسمش را از روی کارتش خواندند و مثل بقیه رویش را چند  باره بوسیدند. «سالم» گفت: آقاجان... رهبر گفت: جان. سالم گفت: آن دست راستت  را بده من ببوسم.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif - سلام علیکم. دست‌هات را فرستادی بهشت پیش‌پیش؟
رهبر این را به جانبازی گفت که دو دستش از مچ قطع بود، علاوه بر اینکه قطع  نخاع بود. جانباز هم بعد از سلام و علیک گفت: «آقا به فکر نسل سومی‌ها  باشید. به مسئولین بگید به فکر جوان‌ها باشند. خدا امام حسین را بیامرزه.  اگر هیئت‌های عزاداری نبود که دیگه هیچی...»
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif - من شنیدم شما گفتید جانباز اعضای مجروحش را زودتر فرستاده بهشت. به ما میگن 70 درصد. دعا کنید آن 30 درصد هم بهشتی شود. رهبر جواب داد: خدا نصیب‌تان کند. http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif - سلام خوبید؟ - سلام، شما را دیدیم خوب شدیم.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif رهبر انقلاب به هر جانبازی می‌رسیدند اول کارتش را نگاه می‌کردند تا به نام با او صحبت  کنند. بعضی‌ها نداشتند به هر دلیلی. به یکی‌شان گفت: کو کارتت؟ و جانباز  جواب داد: سرباز احتیاج به نام و نشان نداره. سرباز را به اسم فرمانده  می‌شناسن. و با دست خود رهبر را نشان می‌داد.
و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif - آقا قربون شما بشم که از دست دوست و دشمن زجر می‌کشید. - رهبر آیه‌ای را که بالای جایگاه نوشته شده بود را نشان دادند و  گفتند: آن جا را ببین. نوشته: فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی  بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ*.
 
بعد راجع به صبر و معامله با خدا گفت برای جانباز و وقتی از کنارش رد می‌شد، هر دو لبخند می‌زدند.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif جانبازها بامعرفت بودند. سلام هم محلی‌ها و همشهری‌هایشان را هم  می‌رساندند. مثل جانباز نجف‌آبادی که دخترش محدثه و پسرش علی هم کنارش  بودند و در جواب رهبر که پرسیده بود کی مجروح شدی گفته بود 17 سالگی و رهبر  سکوت طولانی کرده بود. و جانباز برای اینکه سکوت را بشکند به پسرش گفت:  علی دست آقا رو ببوس.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif دختربچه‌ای جلو آمد و گفت: من دختر آقای قنبری هستم. میشه یه یادگاری ازتون بگیرم.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_3717369.jpg
رهبر هم چفیه‌اش را داد به دختر جانباز قنبری.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif جانباز دیگری بود که روی ویلچیر نشسته بود ولی اختیار دست و پایش را کامل  نداشت. حرف هم نمی‌توانست بزند. به سختی صداهای نامفهوم از گلویش بیرون  می‌آمد. رهبر که فهمید جانباز نمی‌تواند حرف بزند ساکت کنارش ایستاد.  جانباز دستش را بالا آورد و کشید به صورت و محاسن رهبر. یک بار، دو بار، سه  بار. دستش به اختیار نبود و می‌خورد به عینک و صورت رهبر. صدایش از گلو به  ناله بیرون می‌آمد. عکاس و فیلم‌بردار و مسئول و خبرنگار و حاضر و ناظر همه  به گریه افتادند. رهبر بعد از حدود یک دقیقه دست جانباز را گرفت و گفت:  دیگر بسه. یعنی دیگر ناله و ناراحتی نکن. یعنی من متوجه محبت تو شدم. یعنی  خودت را اذیت نکن. و دعا کرد: خدا به شما اجر و شفا و صبر بدهد. و من و تو  چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17393/smpl.jpg

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif کنار یکی از جانبازها بچه کوچکش ایستاده بود. آقا بعد از خوش و بش با  جانباز به یکی از محافظ‌ها گفتند: این پسر را بلند کن من ببوسمش. محافظ هم  بچه را مثل پر کاه بلند کرد و آقا او را بوسید.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif - خیلی جوان بودید موقع مجروحیت نه؟ - ای 16-17 سالم بود.
- زن و بچه...؟ - بله حاج آقا سرم شلوغه حسابی سه تا بچه دارم.
رهبر خیلی سرحال از کنار جانباز گذشت.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif یک جانباز ایلامی سلام استاندارشان را رساند و گفت: کی میای ایلام؟ من به  استاندار گفتم دعوت‌تان کند. باید بیای ایلام. مردم خیلی دوستت دارند.
رهبر انقلاب جواب دادند: سلام من را هم به استاندار برسانید. من که ایلام آمده‌ام!‌ هنوز استان‌هایی مانده که نرفتم. اول باید آنجاها بروم. بعد هم من با دعوت  جایی نمی‌روم، بی‌دعوت می‌روم!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif یکی از جانبازها به رهبر گفت: به فکر جانبازهای قطع  نخاعی که در روستاها هستند باشید. اگربشود اینها را بیاورند به شهر...
 
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_3317369.jpg
رهبر رو به رییس بنیاد شهید کردند و گفتند: باید خدمات را ببرند به محیط زندگی  جانباز. آوردن جانباز به شهر یعنی جداشدن او از محیط زندگی و خانواده. این  نباید اتفاق بیفتد.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif یک جانبازِ رویِ تخت هم بود که احتمالا وسط جلسه رسیده بود. به رهبر گفتند  گردنش نمی‌چرخد. رهبر تخت او را دور زد و رفت کنار ایستاد. جانباز به رهبر  گفت: به مسوولین بنیاد شهید بگید به جانبازهایی که دست‌شان نمی‌رسد کمک  کنند. بگید درست خرج کنند پول‌ها را، با توجه خرج کنند.الان که الحمدلله  پول هست.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_5617369.jpg
رهبر مکث کرد. سر تکان داد و گفت: بله درست می‌گید. بعد رو کرد به رییس  بنیاد شهید و گفت: هم پول‌داشتن توفیق می‌خواهد هم درست خرج‌کردن.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif - 23 سال منتظر دیدن شما بودم حاج آقا. - کم توفیقی ما بوده.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif یکی از جانبازها که خودش عضو موسس انجمن جانبازان قطع نخاع از گردن بود به  رهبر گفت: مسائل جانبازهای گردنی با هم فرق می‌کند. بعضی لازم است در خانه  باشند، بعضی که مشکلات روحی پیدا کرده‌اند لازم است در آسایشگاه باشند. بعضی  باید در خانه باشند ولی پرستار نیاز دارند. بعضی‌ها به خاطر مساله‌های کوچک  خانواده‌شان دچار مشکل شده. باید اینها را حل کرد. رهبر به رییس بنیاد  شهید نگاه کردند و گفتند: «حتما در سطوح بالای بنیاد شهید به این مساله توجه  کنید.» و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!   http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif دید و بازدید که تمام شد، رهبر رفتند و نشستند روی صندلی‌شان و قاریِ جانبازی،  قرآن خواند و رییس بنیاد شهید و فرمانده سپاه از 57 جانباز حاضر گفتند و از  220 نفری که نمی‌شد آوردشان. با اینکه در حسینیه صندلی نبود، ولی همه  روبه‌روی رهبر نشسته بودند؛ همه روی ویلچیر و 4-5 نفر روی تخت دراز کشیده  بودند. جانبازی به نمایندگی از بقیه صحبت کرد: دیگر نه پایی داریم و نه  دستی که یاری‌تان کنیم ولی با زبان‌مان
حمایت‌تان می‌کنیم، تنها کاری که  ازمان برمی‌آید.
 
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_6317369.jpg
و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif آقا خیلی طولانی صحبت نکردند. تقدیر کردند از مبتکران طرح این جلسه. و تقدیر  کردند از جانبازان و صبرشان با این جملات که: زحمت بیهوده است که امثال من  بخواهیم از شماها سپاس‌گذاری کنیم که با خدا معامله کردید و باید گفت:  فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ  الْفَوْزُ الْعَظِیمُ.
بعد از خانم‌ها و خانواده‌های جانبازها تشکر ویژه کردند و گفتند خدمت با روی  خوش شما در آن دنیا به دردتان می خورد و اجر شما از این جانبازها کمتر  نیست.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_7117369.jpg
به جانبازها و خانواده‌هایشان هم یادآوری کردند که در محاسبات الهی چیزی  فوت نمی‌شود. لحظه لحظه‌ی صبر شما محاسبه می‌شود. به خود جانبازها هم گفتند  که وزنه‌ی ایثار شما به نظرم از وزنه‌ی شهادت بیشتر است به خاطر رنج‌هایی که  دارد؛ هم برای خودتان هم برای پدر، مادر، همسر و فرزندان‌تان.
قبل از خداحافظی هم دوباره از خانم‌ها تشکر کردند و عذرخواهی که نشد تک‌تک احوال‌پرسی کنند.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif جلسه که تمام شد زنی با لبخند سمت شوهر ویلچری‌اش رفت و با دستمال عرقش را  پاک کرد. آن طرف‌تر بچه‌های دور و بر ویلچیر پدرشان فیگور می‌گرفتند تا عکاس  عکس بیندازد. کم‌کم ویلچیرها راه افتادند و هرکدام به همتِ زنی و البته  بعضی به کمک فرزند یا والدین یا برادری. روحیه‌ی همه عالی بود. دیدن رهبر و  حرف‌های او شارژشان کرده بود و آنها می‌رفتند به سمت زندگی‌ای که من وتو  چیزی از مشکلاتش نمی‌فهمیم.
 
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17381/A/13900706_1717381.jpg

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif از حسینیه که بیرون آمدم دیدم بچه‌های سپاه ولی‌امر که یگان حفاظت هستند و  مشغول خدمت در بیت رهبری، صف کشیده‌اند (صفی نه بر اساس قد یا درجه) و هر  جانبازی که می‌آید احترام نظامی می‌گذراند و برایش صلوات می‌فرستند. یک  نفرشان بلند شعر دکلمه می‌کند و یکی هم اسپند دود می‌کند. چقدر چسبید این  بدرقه خودجوش بچه‌های ولی‌امر که در چشم ما فقط کارشان حفاظت است.
* توبه، آیه 111: اکنون بشارت باد بر شما به داد و ستدی که با خدا کرده‌‌اید و این پیروزی بزرگی برای شما است
گزارشی از دیدار رهبر انقلاب با جانبازان قطع نخاع گردنی و حاشیه‌هایش
                                                                      مهدی قزلی


تاريخ : یکشنبه چهارم خرداد 1393 | 22:56 | نویسنده : دوستدارشهدا
رزمندگان دفاع مقدس قهرمانان دلیری بودند که حتی دست و پنجه نرم کردن با مرگ نیز آنها را از زیبا زندگی کردن باز نمی داشت.

*** تاگفتم"لا اضحک"عراقی ها خندیدند

با تحکم و بلند داد زدم «لا اضحک». با گفتن این حرف علاوه بر چند نفری که می خندیدند ، بقیه هم که ساکت بودند شروع به خنده کردند . چند بار دیگر «لا اضحک» را تکرار کردم ولی توفیری نکرد.

ساعت های 1 و 2 نیمه شب بود که در میان همهمه و شلیک توپ و تانک و مسلسل و آرپی چی و غرش هواپیماهای دشمن در عملیات بزرگ کربلای 5 ، فرمانده تخریب بعد از چندین بار صدا زدن اسم من ، بالاخره پیدایم کرد و گفت : حمید هرچه سریعتر این اسرا را به عقب ببر و تحویل کمپ اسرا بده. سریع آماده شدم.

سی و دو نفر اسیر عراقی که بیشترشان مجروح بودند ، سوار بر پشت دو دستگاه خودروی تویوتا شدند و من با یک قبضه کلاش تاشو با نشستن بر پنجره خودرو دستور حرکت خودروها را به سمت کمپ اسرا صادر کردم مسافتی طی نکرده بودیم که متوجه شدم چند اسیر عراقی به من نگریسته و اسمم را صدا زده و با هم میخندند. اول تعجب کردم که اینها اسم مرا از کجا می دانند . زود به خاطر آوردم صدا زدن های فرمانده مان را که به دنبال من می گشت و عراقی ها نیز یاد گرفته بودند . من با 18 سال سنی که داشتم از لحاظ سن و هیکل از همه آنها کوچکتر بودم. بگی نگی کمی ترس برم داشت . گفتم نکند در این نیمه شب ، اسرا با هم یکی شوند ومن و راننده بی سلاح را بکشند و فرار کنند.

دستور حرکت خودروها را به سمت کمپ اسرا صادر کردم مسافتی طی نکرده بودیم که متوجه شدم چند اسیر عراقی به من نگریسته و اسمم را صدا زده و با هم می خندند.

به دنبال واژه ای گشتم که به زبان عربی به معنای نخندید یا ساکت باشید ، بدهد . کلمه « ضحک » به خاطرم آمد که به معنای خنده بود. با خودم گفتم : خوب اگر به عربی بگویم نخندید ، آنها می ترسند و ساکت می شوند . لذا با تحکم و بلند داد زدم «لا اضحک». با گفتن این حرف علاوه بر چند نفری که می خندیدند ، بقیه هم که ساکت بودند شروع به خنده کردند . چند بار دیگر «لا اضحک» را تکرار کردم ولی توفیری نکرد.

سکوت کردم و خودم نیز همصدا با آنها شروع به خنده کردم. چند کیلومتری که طی کردیم به کمپ اسرای عراقی رسیدیم و بعد از تحویل دادن 32 اسیر به مسئولین کمپ ، دوباره با همان خودروها به خط مقدم برگشتیم . در خط مقدم به داخل سنگرمان که بچه های تخریب حضور داشتند رفتم و بعد از چاق سلامتی قضیه را برایشان تعریف کردم. بعد از تعریف ماجرا ، دو سه نفر از برادران همسنگر که دانشجویان دانشگاه امام صادق ع بودند و به زبان عربی نیز تسلط داشتند ، شروع به خنده کردند و گفتند فلانی می دانی به آنها چه می گفتی که آنها بیشتر می خندیدند تو به عربی به آنها می گفتی « لا اضحک » که معنی آن می شود « من نمیخندم» و برای اینکه به آنها بگویی نخند یا نخندید ، باید می گفتی « لا تضحک » ................. آنجا بود که به راز خنده عراقی ها پی بردم.


*** خندیدن و خنداندن و کلا خنده در اسارت کیمیایی بود ، که اگر برای چند لحظه از آسایشگاه رخت بر می بست همه از پا در می آمدند .

خنده مرهمی بر زخم های کابل و با توم بود ، خنده پانسمان پاهای فلک خورده و دست نوازشی بر صورت های سیلی خورده بود

و اینک آنچه می آید ....

• یکی از بچّه‌ها، به خیال خودش می ‌خواست با نماینده‌ ی صلیب سرخ که آن روز در اردوگاه بود، مزاحی کرده باشد.

پشت در مخفی شد و همین ‌که صلیبی می خواست وارد آسایشگاه شود، از جلویش درآمد و بلند گفت: " پخ "

بنده‌ ی خدا در جا غش کرد و دراز به دراز افتاد کفِ آسایشگاه.

هول هولکی آب آوردیم، زدیم به صورتش و آب قندی به خوردش دادیم تا کم ‌کم حال آمد. بعد هم کلّی ازش معذرت خواهی کردیم و قضیه به خیر و خوشی تمام شد.


***  امام جماعت، آن‌قدر رکوع رکعت اوّل را طولانی می ‌کرد، که کمر درد می ‌شدیم. هم برای بچّه ‌ها رسیدن به نماز جماعت مهم بود، هم برای امام جماعت که آن‌قدر صبر می‌ کرد تا همه به آن برسند و بعداً جای گلایه و اعتراض نماند.

منصور، سیزده سالش بود. همیشه، نیم ساعت قبل از اذان، آماده بود برای نماز.

یک‌ روز که صف دست‌ شویی خیلی شلوغ بود، نتوانست سر وقت به نماز برسد.

از دور، صدای یاالله... یاالله او را می ‌شنیدم که نزدیک می ‌شد؛ و ما هم ‌چنان در رکوع مانده بودیم. دوان ‌دوان آمد و دمپایی‌ هایش را هر یک به گوشه ‌ای پرتاب کرد و با سر و صورت خیس، دست‌ هایش را برای گفتن تکبیر بالا برد، اما همین که خواست « الله اکبر» را بگوید، امام جماعت قد راست کرد.

آره جون خودتون، عمراً اگه با این نمازتون برید بهشت ! به همین خیال باشید.

منصور سرجایش میخ ‌کوب شد. وقتی همه در سجده‌ی دوم بودند، صدایش را می ‌شنیدند که با خشم، خطاب به امام جماعت می‌ گفت: عجب آدمیه... حالا اگر یه ثانیه صبر می ‌کردی تا منم برسم، زمین به آسمون می ‌رسید، یا آسمون به زمین...؟

آره جون خودتون، عمراً اگه با این نمازتون برید بهشت ! به همین خیال باشید.

آن روز، بچّه‌ ها همه‌ی حواس ‌شان به منصور بود و به زور جلوی خنده‌ شان را گرفته بودند. همین ‌که سلام نماز را دادند، خنده‌ی جماعت به هوا رفت.


*** سرش به کار فرهنگی‌ اش بود. سوت آزاد باش که زده می‌ شد، سیّد کارش را شروع می‌ کرد. از تمرین تئاتر گرفته، تا راه ‌اندازی گروه سرود و ساخت وسایل و ماکت و...

در کارش خیلی جدّی بود و در عین حال بذله‌گو و شوخ طبع، و از همه مهم‌ تر، این‌ که سیّد در خوش ‌مشربی و حاضرجوابی تک بود و کم‌تر پیش می‌ آمد رو دست بخورد. یک روز عصر، خسته و کوفته از تمرین و فعالیت، داشت می ‌رفت توی آسایشگاه که مجید از جلویش درآمد.

ـ خسته نباشی آقا سیّد... این نمایش ‌تون کی می ‌ره روی پرده؟

ـ می ‌ره إن ‌شاءالله؛ هفته ‌ی آینده، البته اگر بچّه‌ ها بیان سر تمرین.

ـ جداً دستت درد نکنه سیّد. اگر امثال تو توی این چار دیواری نبودن، دهن روحیه‌ی بچّه ‌ها سرویس بود؛ خدا اجرت بده.

مجید داشت از سیّد تعریف می‌ کرد و همان‌طور رو به آسمان کرد و گفت: خدایا! من که هیچ ‌ام، پوچ‌ ام، به‌خاطر این بچّه مخلص‌ ها، من رو هم ببخش. خدایا! درسته که ما گناه ‌کاریم و پیش تو آبرویی نداریم، اما این سیّد، این اولاد پیغمبر...

مجید می‌ گفت و سیّد از تواضع سر به زیر انداخته بود؛ گویی اصلاً از این همه مدح و ثنا راضی نباشد؛ اما مجید ادامه داد:

اما این سیّد که دیگه از ما بی‌ آبرو تره...

خدایا! درسته که ما گناه ‌کاریم و پیش تو آبرویی نداریم، اما این سیّد، این ...

ادامه داد:

اما این سیّد که دیگه از ما بی‌ آبرو تره...

سیّد که فکر این جایش را نکرده بود، گوش مجید را گرفت و در حالی که فشار می ‌داد، می‌گفت: پس تو کِی آدم می‌شی، ها؟ کِی؟...

*** محمّد ادعا می‌ کرد صاحب فتواست. اتفاقاً رساله ‌ای هم برای خودش داشت، که اسمش را گذاشته بود «رساله الوسواسین» مشخص است دیگر، محمّد مرجع تقلید وسواسی‌ ها بود؛ همان‌ هایی که از شدّت وسواس یک ساعت تمام زیر آب سرد این پا و آن پا می‌ کردند و آخرش هم به یقین نمی ‌رسیدند که غسل‌ شان درست بود، یا نه. همان ‌ها که اگر به پاکی صابون شک می‌ کردند، آن‌ را با « تاید» می ‌شستند.

یکی از احکام رساله ‌اش این بود که « در صورت نجس شدن لباس و نداشتن لباس دیگر، پوشیدن آن به صورت پشت ‌و رو، جایز است.»

گرچه با این شوخی‌ ها و فتواهای عجیب نتوانست وسواسی‌ ها را از دنیای شک خارج کند، اما حکم ‌های عجیب و غریبش همه را می‌ خنداند؛ و خنداندن از پر اجرترین کارهایی بود که در اسارت انجام می‌ شد.


*** ارشد آسایشگاه می ‌خواست هر طور که شده ، سهمیه‌ی لباس اسرا را که تحویلش یک ‌سال به تأخیر افتاده بود، از سرگرد بگیرد. برای همین دستور داد مسئول باغچه، قلمی ‌ترین خیار سبزها را برای پذیرایی آماده کند، در بهترین ظرف بگذارد و هر وقت اشاره کرد، میوه را بیاورد تا بعد از خوردنِ آن، بحث احتیاجات اسرا باز شود.

با اشاره‌ ی دست ارشد، مسئول باغچه، با ادب تمام سینی را که خیارهای قلمی و براق، به گونه ‌ای منظم در آن گذاشته شده بود، به حضور سرگرد آورد. ارشد با لب‌ خند دروغین، گفت : بفرمایید جناب سرگرد؛ قابل شمارو نداره. دست کِشتِ خودِ اسراست.

سرگرد نگاهی به سینی و خیارهای سبز و براق انداخت. بعد، نگاهی به ارشد انداخت و با عصبانیت گفت: من رو مسخره کردید؟

ارشد که انتظار چنین برخوردی رو نداشت، نگران از این که خیارها خوب شسته نشده باشند ، یا در نحوه‌ی تقدیم‌ شان قصوری از کسی سرزده باشد، گفت : اتفاقی افتاده جناب سرگرد؟

سرگرد با قهر حرکت کرد و در حالی‌ که می ‌رفت، می‌ گفت: بزرگاشو خودتون خوردید، ریزه‌ میزه‌ هاشو میارین جلوی من...؟

زبان ارشد بند آمده بود. تا آمد سوء تفاهم را رفع کند، سرگرد رفته بود. خنده ‌ی بچّه‌ ها هم به هوا رفت.



تاريخ : جمعه دوم خرداد 1393 | 2:49 | نویسنده : دوستدارشهدا
سکوتت هم زیباست! مثل سکوت دشت آرام و زیبای گردان تخریب که در پشت دوکوهه هزاران خاطره تلخ و شیرین را در دل خود پنهان کرده! مثل سکوت دوکوهه ... سکوتی غریب که سخت دلتنگ شهید همت می کند آدم را...

تو همیشه میزبان زائرانی و همیشه 5 شنبه ها میهمان زیاد داری. همیشه عاشقانی هستند که قبورت را با شمع و گل و گندم آذین می بندند و خود چون پروانه ای گردشان می گردند ولی حتی اگر آنها هم نباشند تو به تنهایی هم زیبایی...


سکوتت آدم را چون نسیم با خود می برد به آرامش آن دشت های زیبایی که قدمگاه بچه های گردان تخریب است... تا دیوارهای ساکت ساختمان های دوکوهه که هنوز دست خط رزمندگان و عاشقان و سالکان و عارفان را بر تن خود دارند... تا قبرهای خالی جای نماز شب و تجربه خوابگاه ابدی...


ای زمینی که همیشه بهاری! همیشه پر از گلی... پر از گل های پرپر ...! عطر بهار می دهی... عطر بهار می دهی مزار شهدا !  تو پر از گل هایی هستی که آدم با نگاه کردن به چهره های پاک و معصومشان، جوشش عشقی بیکران را درخواهد یافت.


تو حتی وقتی خلوت باشی و ظاهرا" زائر نداشته باشی، پر از زائر هستی. گل های خفته در دل تو همه زائرند... همه زائر حسین(ع) ... همان ها که روی تابلوهای چوبی بر لب شط نوشته بودند: وضو در فرات... نماز در کربلا...! اینها همه زائر حرم خدایند... و اینجا حریم خداست...


چه آرامشی داری ای زمین متبرک به ابدان بندگان برگزیده خدا و یاوران آخرالزمانی حسین(ع) و عاشقان ابالفضل(ع) ! انگار نه انگار که تو هم جزئی از این شهر شلوغ و پر سرو صدایی! سکوتت روح را نوازش می دهد و حتی وقتی هیچ رفت و آمدی نداری، رقص سربندهای بالای مزارهایت در باد، با سکوتش در دل غوغایی به پا می کند...چون طوفان در دریا...!


دل آدمی را مشوش می کند... جاماندگی! ... درد غریبی که به جان جاماندگان از صفوف شهیدان افتاده ... بیماری که آرزو می کند بیماری اش لاعلاج نباشد و او هم یک روز... یک جا ... از این رنج و بیماری راحت شود و در همین مزار آرام بگیرد... یعنی می شود؟! ... آرام گرفتن در دل تو ... مزار شهدا؟!



منبع:فاش نیوز



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 20:20 | نویسنده : دوستدارشهدا
 

 شهید احمد علی نیری در تابستان 1345 در روستای آینه ورزان دماوند به دنیا آمد.

از همان کودکی به حق الناس ونماز اول وقت  اهمیت بسیاری می داد.در مقابل معصیت و گناه واکنش نشان میداد همه میدانستند که اگر مقابل احمد آقا غیبت کسی را انجام دهد با آنها برخورد خواهد کرد.

احمد آقا بسیار اهل توسل بود . در وصیت نامه خود به قرآن بسیار سفارش کرده است.از شاگردان آیت الله حق شناس بود . بعد از شهادت احمد حضرت ایت الله حق شناس از کرامات و خاطرات عجیبی از این بنده مخلص پروردگار بیان کردند و

گفتند : آقا در این تهران بگردید ببینید کسی مانند این احمد آقا پیدا می شود یا نه؟

یه روز امتحان بعد از ساعات آموزشی برگزار شد موقع نماز بود با اینکه همه ما سر صف بودیم او آهسته حرکت کرد و رفت سمت نماز خانه میدانستم نماز او طولانی است هرچه گفتم بی فایده بود .همان موقع همه ی ما را به صف کردند و وارد کلاس شدیم خیلی ناراحت احمد بودم و 20دقیقه توی کلاس نشسته بودیم و از معلم وناظم خبری نبود .معلم وارد کلاس شد و با عصبانیت گفت دستگاه تکثیر کلی وقت مارو تلف کرد تا این برگه ها آماده بشه همان موقع احمد وارد کلاس شد با اینکه معلم اخلاقی داشت که بعد از خودش کسی را به کلاس راه نمی داد به احمد گفت نیری برو بشین سرجات...احمد مشغول به پاسخ به سوالات شد فرق او با من این بود که او نماز اول وقت را خوانده بود و من ...

ما نماز میخواندیم که رفع تکلیف کرده باشیم ولی او از نماز خواندن ومناجات با خدا لذت می برد یه شب احمد در حال خواندن نماز بود از دور  او را نگاه می کردم گوبی خداوند در مقابلش ایستاده بود و او مانند یک بنده ی ضعیف مشغول تکلم بود قنوت نماز طولانی شد بعد از نماز ا ز او پرسیدم توی قنوت نماز چیزی شده بود ؟

کمی فکر کرد وگفت :چیز خاصی نبود میخواست طبق معمول موضوع را عوض کند  اما انقدر اصرار کردم که گفت : در قنوت نماز بودم که گویی از فضای مسجد خارج شدم نمیدانی آنچه که از زیبایی های بهشت و عذاب های جهنم گفته شده همه را دیدم ...

یه روز بهش گفتم من نمیدانم چرا توی این چند سال اخیر شما در معنویات رشد کردی .می خواست بحث را عوض کنداما سوالم را تکرار کردم . گفتم حتما علتی داره.گفت اگه طاقتش رو داری بشین تا برات بگم.

یه روز با رفقای محل وبچه های مسجد رفته بودیم دماوند. همه مشغول بازی بودند یکی از بزرگترها گفت احمد آقا برو کتری روآب کن بیار... منم راه افتادم راه زیاد بود کم کم صدای آب به گوش رسید.از بین بوته ها به رودخانه نزدیک شدم.تا چشمم به رودخانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین  و همان جا نشستم بدنم شروع کرد به لرزیدن نمیدانستم چه کار کنم . همان جا پشت درخت مخفی شدم ...می توانستم  به راحتی گناه بزرگی انجام دهم. پشت ان درخت وکنار رودخانه چندین دخترجوان مشغول شنا بودن .همان جا خدا را صدا زدم و گفتم خدایا کمک کن. خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی شوداما خدایا من به خاطر تو ازین گناه می گذرم.

کتری خالی را برداشتم از جایی دیگر آب تهیه کردم ورفتم پیش بچه ها ومشغول درست کردن آتش شدم.یه سختی آتش را آماده کردم و خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بودیادم افتاد حاج آقا گفته بود هرکس برای خداگریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت . گفتم ازین به بعد برای خدا گریه میکنم حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم واشک میریختم ومناجات می کردم خیلی باتوجه گفتم یا الله یا الله... به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همه طرف شنیده میشد به اطرافم نگاه کردم صدا از همه سنگریزه های بیابان و درختها و کوه می آمد!!! همه می گفتند سبوح القدوس و ربنا الملاکه والروح...

از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد...

 

نوزده ساله بود که به جبهه اعزام شد چندماه بیشتر جبهه نبود عملیات والفجر8 منطقه فاو شرکت کرد. ترکش خمپاره درست از پهلوی چپ وارد و به قلب او اصابت کرد.کمکش کردم تا بلند شود به سختی روی پای خود ایستاد به اطراف نگاه کرد و رو به سمت کربلا قرار گرفت دستش را با ادب به سینه نهاد و گفت : السلام علیک یا اباعبدالله ... یکباره گردنش کج شد  به زمین افتاد ...

منبع»فاش نیوز



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 | 4:12 | نویسنده : دوستدارشهدا

فرزند شهید- امروز چه روز پر دردی بود! از برنامه های تلویزیونی، از پیامک های تبریک و از توزیع شیرینی بین دوستان و تبریک فرزندان به پدران و بوسیدن پدران و فرزندان دست پدران تا الان، یک دم دردی غریب تمام وجودم را فرا گرفته! با اینکه مدت ها از رفتنت می گذرد، چند داغ را هنوز تازه بر دل دارم!

وقتی رفتی نگاه غریبانه ات را هنوز به یاد دارم. اما نه آمدی، نه خبری از تو آمد! هر بار که بر می گشتی، با لباس و چهره ای خاکی از مینی بوس با یک کوله ای پیاده می شدی. اول کاری که می کردی جلو مهد کودکی که ورودی شهر بود ومن آنجا پشت درب آن هر روز منتظر آمدنت بودم و سرک می کشیدم، می آمدی و بغلم می کردی همراه خودت به منزل می رفتیم. لباس هایت بوی بهشت می داد.

اما آخرین بار همه آشنایان دور و برت را گرفته بودند و از رشادت های رزمندگان و حال و هوای جبهه ها تعریف می کردی.خودرویی آمد دنبالت. داخل خودرو نشستی و همراه همرزمانت رفتی. دویدم در کوجه دنبالت. با قدم های کودکانه دنبال خودرو می دویدم اما چه لحظه سختی بود جدایی پدر از فرزندی که یک لحظه طاقت دوری و آغوشش را نداشت!

روبروی مسجد محل که رسیدی، برگشتی تا آخرین نگاهت را به چشمان فرزند بی قرارات بدوزی. چه سخت بود آن روز گریه ها و بر زمین غلطیدن ها و دور شدن از نگاهم...! مهربانی و نوازشت را هیچ وقت نتوانستم از یاد ببرم! مهد کودک بودم. خبر آمد که باید به خانه بروم. بی قرار و با گریه اما این بار چه غوغایی بود! همه بودند به جز پدر ! هیچ راهی برای آرام کردنم وجود نداشت! مادر در حیاط منزل زجه و شیون می کرد. مادر به عمو می گفت: تو با برادرت رفتی. چرا تنها آمدی؟! همه گریه می کردند. زن همسایه مادرم را دلداری می داد که بر می گردد. بچه ها با پرچم و پرده به دست برای تسلیت، گروهی از مهد کودک به منزلمان آمدند. دسته های عزادار سرازیر شده بودند به سمت کوچه! محل شده بود سیاه پوش!

آنقدر گریه کردم که از هوش رفتم. مادر بود و بهانه های بچه 5ساله. سال ها گذشت. نه دیگر خبری از پدر شد، نه دیگر رویی از آرامش و آسایش دیدیم! آنچه برای من باقی ماند، فشارهای زندگی زنی که باید هم پدر می بود هم مادر برای 5 بچه قد و نیم قد بود! همه یک طرف، من وابسته به پدر و کوچک تر از همه یک طرف! شب هایی بود که در حد مرگ مادر ضجه می زد، گریه می کرد و ما هم در کنجی کز می کردیم و هق هق گریه می کردیم. یک قبری خالی ماند و یک دل پر از درد و مصیبت برای ما !

جنگ تمام شد. هر چه می گذرد مانند زخمی روز به روز بر زخم ما نمک ریخته می شود و هر بار تازه تر و دردآور تر! فکر می کردم این روزها بگذرد، همه چیز فراموش می شود اما هر بار مناسبتی و روزی که به یاد پدر می رسد بهانه و غم نو پدر بیشتر حس می شود! ما ماندیم و هزاران زخم و درد نانوشته! ما ماندیم و هزاران توهین و تحقیر و ظلم و ناجوانمردی! وقتی پدری برای آرمان های کشوری جانش را می دهد، ملتی پروانه وار به دور شمع وجود خانواده اش می گردد، اما ملتی ماندند و مسئولینی که چون دسته ای بر تبر بر پیکر خشکده و بی جان ما زدند و شکستند و خورد کردند! ایستادیم و به زمین افتادیم و دوباره قامت راست کردیم. می سوزیم و می سازیم.حالا می فهمم جانبازانی که از صف دوستان شهیدشان جا مانده اند چقدر در این طوفان غربت و بی کسی زجر می کشند! علی(ع)شهید شد، چه بر سر یتیمان کوفه آمد.خدا روح همه شهدا را از ما شاد کند. اللهم عجل الولیک الفرج...



تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 23:31 | نویسنده : دوستدارشهدا
           

   

 فرهنگ سازی در زمینه حجاب درست است ولی اینکه هر کس هرکاری کرد هیچ نگوییم نه. درست نیست.وقتی یک نفردارد به خانواده شما ضربه می زند شما می ایستید و نگاهش می کنید؟!
مطمئنا" نه . پس به عمق فاجعه واقف باشیم. بدحجابی دارد به همه چیزمان ضربه می زند. فردی هم نیست . چون مردی که با دیدن یک خانم بدحجاب به گناه می افتد بر روی ، دینش، روحش، فکرش ، خانواده اش و... تأثیر می گذارد.
درضمن با به کار بردن کلمه ارادی، نبایداصل قضیه را لوث کنیم. اگر مسلمانیم ودستورات خدا و اسلام را قبول داریم، اراده مسلمان  باید در پی اراده خداوند باشد. حکم خدا معلوم است چون خودش انسان را خلق کرده و صلاحش را بهتر می داند. راست می گویید ما اراده داریم برای همین قدرت انتخاب است که بهشت و جهنمی وجود دارد. خدا راه را نشان داده. اگر درست رفتی یاغلط نتیجه اش را می بینی. پس اینکه آدم مختار است به این معنی نیست که مانند حیوانات بدون عقل و تدبیر و فکر و عاقبت اندیشی هرکار دلش خواست بکند. انسان موجودی اجتماعی ست و همه کارهایش بر دیگران تأثیر دارد.

از منظر دین و روانشناسی اجتماعی هم هیچ کس نباید به دیگران آسیب بزند. پسری که توان ازدواج ندارد وبا دیدن وضعیت فاجعه آمیز یک خانم تحریک می شود و غیر از گناه خود ناآرامی و اغتشاش در زندگی اش ایجاد می شود. عدم تمرکز فکری و افتادن از درس و فکر. روابط آزاد در حیاط و سلف دانشگاه ها که فساد بینشان موج می زند. حواس پرتی های مردان از صحنه هایی که در جامعه می بینند و تأثیر بر زندگی ها و... پاشیدن زندگی ها در اثر روابط آزاد با نامحرم، در فامیل، دوستان، همکاران و حتی دلسرد شدن بسیاری از زنان که در ارتباط های صمیمی با همکاران خود هستند به دلیل بی توجه و سرد شدن شوهرانشان و در انتها رها کردن زندگی و همسر و فرزند و ...
آیا اینها شخصی ست؟ آیا اینها بر زندگی من و شما تأثیر نمی گذارد؟ آیا شهدا بیهوده می گفتند : خواهرم چادر تو کوبنده تر از خون من است؟!
حدیثی از پیامبر اکرم(ص):
در آخرالزمان زنان یه شکل مردان( با لباس های کوتاه و شاغل در بیرون از منزل ... ) و مردان به شکل مردان ( آرایش کرده و اصلاح کرده و لباس های بدن نما و...) ظاهر می شوند.
در آن زمان زنان، موهای خود را روی سر برآمده می کنند مانند کوهان شتر. به آنها بگویید نمازشان قبول نیست!



تاريخ : شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 | 10:36 | نویسنده : دوستدارشهدا
  

  

باسلام...روز ۱۲ اردیبهشت ماه روز شهادت علامه شهید مرتضی مطهری وروز معلم است، منم فرصت روغنیمت شمردم تا ضمن گرامیداشت یاد شهیدمطهری،این روزبزرگ رو به همه معلمان خوب واساتید بزرگوار صمیمانه تبریک عرض کنم......

شخصيت آيت الله مطهري

 الگو و اسوه در علم و تهذيب
اصولاً افرادي مي توانند الگو براي انسان ها قرار گيرند كه داراي برجستگي و ويژگي هايي باشند، كه در ديگران يافت نمي شود، و لذا است كه قرآن كريم بزرگاني چون ابراهيم(ع) و محمد(ص) را به عنوان اسوه و الگو معرفي كرده و مي فرمايد: «قد كانت لكم اُسوة حسنة في إبراهيم والذين معه»1. و «لقد كان لكم في رسول الله اُسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الآخر و ذكر الله كثيراً»2. درباره پيروان راستين آنها نيز مي فرمايد: «لقد كان لكم فيهم اُسوة لمن كان يرجوا الله و اليوم الآخر»3. چرا كه اينها در توحيد، قهرمان هستند و در دوستي با خدا خليل و حبيب او، در علم و معرفت مخزن اسرار هستند و در اخلاق صاحب خلق عظيمند.

شهيد مطهري كه در بعد علمي گنجينة علوم و معارف است و در بعد اخلاقي هم مهذّب نفوس است و هم مهذّب و خودساخته، و داراي روح تعبد و تقيد به حدود و مرزهاي ديني است، به عنوان يكي از پيروان راستين محمد(ص) و ابراهيم(ع) مي تواند الگوئي مناسب براي حوزويان و طلاب از يك سو، و دانشجويان و دانشگاهيان از سوي ديگر، در عصر الحادزده و روزگار دين زدودة ما باشد، به همين جهت امام امت دربارة ايشان چنين مي گويد:

«شما خواهرها و برادرها كه در اين مدرسه [مدرسه عالي شهيد مطهري] هستيد برنامه اتان را آن طور تنظيم كنيد كه از بين شما مطهري ها، يا يك مطهّري پيدا بشود... بايد دانشگاه و فيضيه و همة آنها كه مربوط به دانشگاهند، و همة آنها كه مربوط به فيضيه هستند در رأس برنامه هاي تحصيلي شان برنامة اخلاقي و برنامه هاي تهذيبي باشد، تا امثال مرحوم مطهري رحمهُ الله را به جامعه [تقديم] كند»۴
.

 

 تقدیم به معلمان عزیز

سلام ای معلم عزیزومهربان

ای روشنگر فرشته های روی زمین

چه بگویم دروصفت ای نازنین

   که امام گفته اینچنین

          شغلت شغل انبیاست همین

 سخن پاياني:

 شهيد مطهري، خود از شهادت در راه خدا استقبال مي كرد، و آرزوي آن را مي نمود، وي در اين باره گفته بود: هر وقت خدا بخواهد ما را مي برد، حالا اگر از طريق شهادت باشد خيلي بهتر است. و حتي پيش بيني شهادت نيز نموده و گفته بود: من مي دانم پس از قرني نوبت من است.۵

مشعلي كه در مكتب امام صادق(ع) روشن شود، هرگز به خاموشي نمي گرايد، و كوشش و تلاش انساني كه در پاسداري از قرآن، سلاح علم و ايمان را در دست، و رداي شهادت را بر تن داشته باشد، هيچ وقت از ياد نمي رود، و سلاحش كهنه و فرسوده نمي شود.

پي نوشتها:
1. سوره ممتحنه/4.

2. سوره احزاب/ 21.

3. سوره ممتحنه/ 6.

4. صحيفة امام، ج 14، ص 168 و۱۶۹

۵.   سرگذشتهاي ويژه، ج 2، ص 145

 



تاريخ : چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 | 1:51 | نویسنده : دوستدارشهدا
                

شهیدی بود كه همیشه ذکرش این بود:

یابن الزهرا

یا بیا یک نگاهی به من کن

یا به دستت ما در کفن کن .

از بس این شهید به امام زمان (عجل الله تعالي فرجه) علاقه داشته است.

بعد به دوست روحانی خود وصیت می کند. اگر من شهید شدم دوست دارم در مجلس ختم من تو سخنرانی کنی

آن روحاني می گوید ما از جبهه برگشتیم وقتی آمدیم دیدیم عکس شهید را زده اند پیش پدر و مادر آمدم گفتم این شهید چنین وصیتی کرده است آيا من مي توانم در مجلس ختم او سخنرانی کنم

آنان اجازه دادند

در مجلس سخنرانی کردم بعد گفتم ذکر شهید این بوده است

یا بن الزهرا

یا بیا یک نگاهی به من کن

یا به دستت مرا در کفن کن

وقتی این جمله را گفتم ، یک نفر بلند شد و شروع كرد فرياد زدن . وقتي آرام شد گفت: من غسال هستم دیشب آخرهاي شب به من گفتند يكي از شهدا فردا بايد تشييع شود و چون پشت جبهه شهيد شده است بايد او را غسل دهي

وقتی که می خواستم این شهید را کفن کنم دیدم یک شخص بزرگواری وارد شد گفت: برو بیرون من خودم باید این شهید را کفن کنم.

من رفتم . در وسط راه با خود گفتم اين شخص كه بود و چرا مرا بيرون كرد .

با عجله برگشتم و ديدم اين شهيد كفن شده و تمام فضای این ساختمان غسال خانه بوی عطر گرفته بود. از ديشب نمي دانستم رمز اين جريان چه بود و آن آقا كه بود ؛ اما حالا فهميدم 

****************************************************************************

۱۵ سال بعد از “والفجر مقدماتی”، از دل خاک فکه، شهیدی بیرون آمد که اعداد و حروف نقش بسته بر پلاکش زنگ زده بود، ولی در جیب لباس خاکی اش برگه ای بود کوچک که نوشته هایش را با کمی دقت می شد خواند:

بسمه تعالی. جنگ بالا گرفته است. مجالی برای هیچ وصیتی نیست، جز همین که “امام” را تنها نگذارید. تا هنوز چند قطره خونی در بدن دارم، حدیثی از امام پنجم می نویسم؛ به تو خیانت می کنند، تو مکن. تو را تکذیب می کنند، آرام باش. تو را می ستایند، فریب مخور. تو را نکوهش می کنند، شکوه مکن. مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مشو. همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش… آنگاه از ما خواهی بود”… دیگر نایی در بدن ندارم؛ خداحافظ دنیا

متن عربي روايتي كه اين شهيد عزيز نوشته است :

أُوصِيكَ بِخَمْسٍ إِنْ ظُلِمْتَ فَلَا تَظْلِمْ وَ إِنْ خَانُوكَ فَلَا تَخُنْ وَ إِنْ كُذِّبْتَ فَلَا تَغْضَبْ وَ إِنْ مُدِحْتَ فَلَا تَفْرَحْ وَ إِنْ ذُمِمْتَ فَلَا تَجْزَع‏

منبع:تحف العقول صفحه 284 وصيته ع لجابر بن يزيد الجعفي .....  التماس دعا
اجرتان دوستان باشهدا

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 3:33 | نویسنده : دوستدارشهدا
                         

 "مصطفی"
زن همسایه مون که خانمی محترم وخوشروهست واصالتاازمنطقه"شوسف"توابع استان خراسان جنوبی وبیرجند..ازسفرحج عمره برگشته بوددوست داشتم باهاش ارتباط برقرارکنم واین رفتن حج وآمدنش بهانه خوبی شد.
به دیدنش که رفتم گفتم:خدارودیدی؟احساسش کردی؟خونه ش چطوربود؟من که خداروتوقلبم دارم..خندیدوگفت:وای فرزانه جون ازدست تو!آره خدارودیدم،خدارودرلبخندمادرشهیدی دیدم که جگرگوشه اش به دیدنم آمد!
واماداستان:
وقتی به مکه رسیدیم وداشتیم آماده می شدیم که به سمت خونه خدابریم.زن ومردمسنی رودیدم که زن برروی ویلچرومردهمراهیش می کرد،ناخودآگاه حرف هاشون روشنیدم که مردمی گفت:خانم نگران نباش الان سمت سرویس بهداشتی می برمت وکمکت می کنم کاراتوانجام بدی.
نمی دونم چی شدکه برگشتم وبه اون آقاگفتم:پدرجان اگه اجازه میدین من مادر،روهمراهی وکمک می کنم.وقتی کارای خانم روانجام دادم فهمیدم این زن ومردازکاروان"بیرجند"به خانه خدامشرف شده اندوخانم بیماری دیابت داره.بنده خداخیلی برای من دعاکرد.ازهم جداشدیم وباهمسرم به سمت خونه خدارفتیم.
فرداکه توخونه خدادرحال طواف بودم دوردوم طواف بودکه ناگهان چنان دل دردشدیدی سراغم آمدکه امانم روبریدوباهمسرم سریع به درمانگاهی که مربوط به حاجیان بودرفتیم دیدم همون خانم مسن که دیروزباهاش آشناشده بودم روی تخت درمانگاه بیهوش افتاده وهمسرش هم نیست خیلی ناراحت شدم وسریع به دکترگفتم:آقاحواستون باشه این خانم دیابت داره که دکترتشکرکردوگفت:ممنون که گفتین.منتظرشدم تابعدازرسیدگی دکتروپرستارحال اون خانم روبه راه شدومن درمانگاه روترک کردم.
دوروزی گذشت وداشتم ازهتل محل اقامتمون باهمسرم بیرون می آمدیم که دیدم پسرجوانی که حدود20ساله به نظرمی رسیدو"چفیه"دورگردنش بودبه سمتم آمدوگفت:خانم مادرم توخونه خدارواق فلان باب فلان(ببخشیددقیقایادم نیست برای همین ازکلمه فلان استفاده کردم)افتاده وداره شماروصدامی زنه وکمک می خوادتوروخداسریع به دادش برسین!
من وهمسرم نفهمیدیم چطورخودمون روبه خونه خداوبه اون آدرسی که آن جوان داده بود رسوندیم ودرکمال تعجب دیدم همون خانم مسن هست وحالش خوب نیست!بعدازاین که اون خانم روبه درمانگاه رسوندیم وحالش بهترشدگفتم:مادرجان شماکی هستی؟چراهرجامیرم به شمامی رسم؟شماوهمسرت که تنهاهستین پس اون پسرجوان کی بودکه پیشم آمد؟
مادرشروع به اشک ریختن کردوگفت:من مادرشهیدم وتنهایک پسرداشتم واون پسری که دیدی پسرشهیدم مصطفی بوده که به نظرت آمده!توانایی آمدن به خونه خدارونداشتم اماهمسرم گفت:خدابزرگه.روزاول که شمابه کمکم آمدی مهرت به دلم نشست ومطمئن شدم خداشماروبرای من فرستاده وهمش دعاکردم که شماهمراهم باشی،امروزکه حالم بدشدبه خداگفتم:الان توخونه ت هستم اگه مصطفی بودالان می رفت وبه اون خانم می گفت که بیادکمکم کنه وخداجواب دل شکسته منوداد..وقتی عکس مصطفی روبه من نشون دادحسابی جاخوردم چون واقعامصطفی رومن دیده بودم نه کس دیگه ای رو!
تمام این حرف هاروکه خانم همسایه بیان می کردصورتش غرق اشک بودومن حالم خیلی بدترازایشون..
قراره این مادرعزیزبه همین زودی ازبیرجندبه مشهدبیادومن به همراه خانم همسایه باایشون به حرم آقاامام رضا(ع)بریم..
راستی"مصطفی"شهیدگمنام هست..
حرمت مادرشهداروحفظ کنیم تاشهداازماراضی باشند..
منبع:به نقل ازفرزانه مامان الهه،هدیه الهی..

دوستان مجازی بادل پاکتان برای الهه دختر فرزانه جون هم دعاکنیدسه شنبه بازعمل دارد.اللهم اشف کل مریض بحق سیدالشهدا

التماس دعا..



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 8:18 | نویسنده : دوستدارشهدا
 

باخلوص نیّت واردشوید

       این خانه پرزعِطرخــداست

حرف دل رابشنـوید

آنچه گفتنی ست ازشهداست

عشق رابا خون خود کردند معنا شهدا!

خویش را بردند به اوج عرش اعلا شهدا!

 

نکند شویم مدیون شهدا 

حرفهادارندباماآن آلاله ها

چه کردیم بعدِآنها،دردین خدا،

آن ها که بودند همدم جبهه ها

دوستان یادتان باشدکه ماشرمنده ایم
بی یاد شهداهرچه داریم درزندگی بازنده ایم

 

  

باتشکرازخانم فروزنده غیاثی که عکس مادران شهیدراتقدیم وبلاگ پسرخاله نمودند

تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 11:57 | نویسنده : دوستدارشهدا
   بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای « حسن‌القضا » را دیده‌اند


عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند


از بسیجیها بسیجی‌تر شدند

آی، بی‌جانها ! دلم را بشنوید


اندکی از حاصلم را بشنوید

تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را


غرق خون خویش، رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست


بین ابروها رد قناصه چیست

تو چه می‌دانی سقوط « پاوه » را


« باکری » را « باقری » را « کاوه » را


هیچ می‌دانی « مریوان » چیست؟ هان !


هیچ می‌دانی که « چمران » کیست؟ هان !

شکلک های محدثه



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 10:42 | نویسنده : دوستدارشهدا

آن چه خواهید خواند

ماجرایی است کاملاً واقعی که توسط یک شاهد عینی روایت و ثبت شده است.

اگرچه از ماجرای امیرالمؤمنین (ع) و شمع بیت المال 1400 سال می گذرد

اما از زمان وقوع این ماجرا یعنی سال 1362 تنها حدود یک ربع قرن گذشته است

و هنوز راوی آن سردار ابوالفضل کاظمی زنده است.

اما اسفا که دل های بسیاری به اندازه یک هزاره از آن سال ها دور گشته است .

هرچه فکر کردم برای این مطلب چه عنوانی انتخاب کنم که حرام نشود ،

فقط همین به ذهنم رسید :

« تقدیم به همه غارتگران بیت المال »

هرچند که انباشت مال حرام در شکم های برآمده ،

مجالی برای تأمل و تحول باقی نمی گذارد .

 

حالا اصل ماجرا :

یک هفته بعد از شروع عملیات والفجر 4 ، شنیدم تیپ عمار قصد دارد دوباره روی قله عملیات کند. خودم را آماده کردم که بزنم تو ستون عمار و همراهشان بشوم. فرمانده عمار ، مهدی خندان بود . آن شب ، هوا مهتابی و سرد بود . سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ می کرد. من زدم تو ستون عمار . گردان مالک و حبیب در دو جناح ما در حرکت بودند. مقصد حرکت ، ارتفاع 1866 بود . نزدیک قله مهدی خندان چند تخریبچی از بین بچه ها سوا کرد و اون ها رفتند تا راه کاری مناسب پیدا کنند. یک ساعت مانده به اذان صبح، مهدی آمد و گفت : « یک راه کار پیدا کرده ام اما عراق بدجوری مانع گذاشته ؛ هم سیم خاردار و هم میدان مین . یک نفر باید بره و بی صدا معبر بزنه تا بقیه رد بشن . »

طبق نقشه مهدی ، در صورت گذشتن از معبر ، ما « کانی مانگا » را دور می زدیم و بر آن سوار می شدیم. چون عراق بیشتر روی یال هایی که هفته گذشته روی آن ها عملیات کرده بودیم حساسیت داشت ، احتمال موفقیت ما و دور خوردن عراقی ها زیاد بود.

مهدی گفت : اگر تخریب چی ها را بفرستیم ، کار به صبح می کشه و عراق زمین گیرمون می کنه .

یکی از بچه ها گفت : آقا مهدی! من می خوابم روی مین ، شما رد بشید !

مهدی گفت: اسمت چیه؟

پسربچه گفت: کامبیز روانبخش .

دیگر پسره منتظر جواب مهدی نماند و پیراهنش را کند .

مهدی گفت: چرا پیراهنت رو در میاری؟

کامبیز گفت : این ماله بیت الماله ، نباید خراب بشه .

این حرف گردان رو به هم ریخت. بچه ها همه می خواستن بزنن به میدون مین . کامبیز خوابید روی مین، یکی هم بغل دستش خوابید. اول ، مهدی پاورچین و آهسته رد شد، بعد یکی یکی بچه ها رد شدن. کمتر از یک گروهان رد شده بود، یکی از بچه ها سنگین بود. وزن او و این ها که خوابیده بودند، از حد نصاب بیشتر شد و یک دفعه مین عمل کرد. هر سه در جا شهید شدند و به ملکوت اعلی پیوستند . روحشان شاد و راهشان پردوام .

 

برای شادی ارواح مطهر و طیبه شهدا و امام شهدا ، صلوات

 

أللّهُمَ صَلّ عَلَی مُحَمّد وَ آلِ مُحَمّد وَ عَجّل فَرَجَهُم 




تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 19:41 | نویسنده : دوستدارشهدا
 

 18068997400033121657.jpg

   شاید شما هم یادتان بیاید، چند سال پیش، وقتی یک دختر بی‌حجاب در خیابان می‌دیدید، کلی تعجب می‌کردید و آن روز در خانه فقط حرف از آن بود و حجاب و... چه‌قدر زود آن دوران گذشت و جای ما با آن‌ها عوض شد!

چه‌قدر زود همه چیز را فراموش کردیم، شعارهای دبستانیمان را: «زن در حجاب چون گوهری است در صدف.» شعرهای كتاب‌ها: «ای زن به تو از فاطمه(س) این‌گونه خطاب است، ارزنده‌ترین زینت زن حفظ حجاب است.» نوشته‌های روی دیوارها: «نکند خون شهدا فرش راه ما شود.. و...

گفتم شهید! یعنی اگر شهدا زنده بودند و این چیزها را می‌دیدند، چه می‌كردند؟! مگر در ظاهر، غیر از این بود که برای گرفتن مرزها و پس گرفتن شهرهایمان رفتند، اما آیا واقعاً هدفشان این بود؟

تو ای خواهرم! حجاب تو کوبنده‌تر از خون سرخ من است.

شهید ابوالفضل سنگ‌تراشان

خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادر سیاهتان و تقوایتان می‌کشید.

حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب، دشمن را می‌بینی و دشمن تو را نمی‌بیند.

سردار شهید رحیم آنجفی

شما خواهرانم و مادرانم: حجاب شما جامعه را از فساد به سوی‏ معنویت و صفا می‏کشاند.

شهید علی رضائیان

خواهرانم!در تربیت فرزندانتان بکوشید و حجاب را رعایت کنید، زهراگونه زندگی کنید.

شهید حسین برهانی

خوشا آنان که با یاد شهیدان زنده اند

چرا از شهيدان عقب مانده ام سپيده زده رنگ شب مانده ام
شهيدان كه بودند و ما كيستيم مگر با شهيدان نمي زيستيم
مگر قلب تاريخ ما نيستند مگر شمع بزم و وفا نيستند
بيا پاسداريم از خونشان بيا تا نگرديم مديونشان
بياييد فرهنگ سازي كنيم كه پيش خدا سر فرازي كنيم
بگوييم از عزم و پيكارشان بگيريم درسي زايثارشان
عمل بر وصاياي آنان كنيم روا نيست گر نقض پيمان كنيم