مقام معظم رهبری:هر چه امروز کشور ما دارد و هرچه در آینده بدست بیاورد به برکت خون این جوانان شهیداست.
تاريخ : یکشنبه هجدهم اسفند 1392 | 10:52 | نویسنده : دوستدارشهدا

زیباساز

هرعقیده ای هم که داشته باشی این‌ها سزاواراحترام هستن تاابدبه آنهاییکه وقتی بی آب شدندقمقمه هاراخاک کردندتاکمتربه یادآب بیفتندمدیونیم...

و تو ای خواهر دینی ام!
چادر سیاهی که تو را احاطه کرده
از خون سرخ من کوبنده تر است.

شهید عبدالله محمودی

 

باخلوص نیّت واردشوید

                            این خانه پرز عِطرخــداست

حرف دل رابشنـوید

آنچه گفتنی ست ازشهداست

عشق رابا خون خود کردند معنا شهدا!

خویش را بردند به اوج عرش اعلا شهدا!

 

نکند شویم مدیون شهدا 

حرفهادارندباماآن آلاله ها

چه کردیم بعدِآنها،دردین خدا،

آن ها که بودند همدم جبهه ها

دوستان یادتان باشدکه ماشرمنده ایم
بی یاد شهداهرچه داریم درزندگی بازنده ایم



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 | 16:43 | نویسنده : دوستدارشهدا

شهید سید مجید رهبر

             

سه نفري در سنگر نشسته بوديم که مجيد رهبر بلند شد و گفت : « مي خوام برم بيرون نماز بخونم » گفتيم : « مجيد اين چه کاريه ؟ بيرون هر لحظه خمپاره مي ياد . خطرناکه . خب همين جا بخون » گفت : « نه ، اين جا حال نمي ده » بلند شد که برود ، گفتم : « ناقلا ، حداقل اين کلاه آهني را بگير و روي سرت بذار » . قبول نکرد و گفت : « مگه با کلاه آهني مي شه نماز خوند ؟ » ديديم ، نه مثل اينکه به هيچ صراطي مستقيم نيست . دوتايي بلند شديم و کلاه آهني را چپانديم روي سرش و گفتيم : « حالا هرجا دلت مي خواد برو نماز بخون »

وسط نماز بود که خمپاره اي به نزديکي سنگرمان اصابت کرد و گرد و غبار همه جا را پوشاند . با عجله از سنگر بيرون زديم . ديديم مجيد همچنان سرگرم نماز است . خوشحال شديم که برايش اتفاقي نيفتاده است. نمازش را تمام کرد و وارد سنگر شد . چشمم به کلاه آهني افتاد . گفتم : « مجيد ببين سرت چي شده ! عجب ترکشيه ! » مجيد خنده اي کرد و گفت : « شوخي موقوف . سرم خيلي هم سالمه » گفتم : « پسر شوخي نمي کنم ، خودت نگاه کن ! » کلاه را که برداشت . هاج و واج نگاه مي کرد . يک ترکش بزرگ به کلاهش اصابت کرده و به لايه چربي داخل رسيده بود ولي به سرش آسيبي نرسيد. وقتي تعجب ما بيشتر شد که مجيد گفت : « باور کنيد ، اصلاً متوجه نشدم » حتماً غرق عبادت بود.

مجيد آن روز به لطف خدا زنده ماند تا اتفاقي شهيد نشود و شهادت در فصل ديگري براي او رقم خورد

برادر جانباز امير گنجي

-------------------

++ خاطره صوتی از یکی از همرزمان شهید درمورد رعایت مستحبات شهید رهبر در سن 16 سالگی

برای دانلود این خاطره صوتی اینجا کلیک کنید و برای شنیدن و پخش آنلاین از پلیر زیر استفاده کنید:

راوی: سید سجاد صادق پور

منبع:http://laleha.com/

 



تاريخ : شنبه دوازدهم مهر 1393 | 18:4 | نویسنده : دوستدارشهدا

  قائم مقام بنیاد شهید و امور ایثارگران گفت: از سال 57 تا کنون 784 شهید روز عید سعید قربان، اسماعیل‌وار در راه دفاع از آرمان‌های انقلاب اسلامی‌ سر و جان باختند که شهید سرافراز علی فروزنده«پسرخاله » یکی از این سبکبالان است.

چه حکمتی تواین ماجراست تولدوشهادتت هردو در روزعیدقربان !!!

4آبان ساعت11صبح سال42روزعیدقربان متولدشدوماجرای شهادت پسرخاله رواززبان هم رزمش بشنوید: 

روزعیدقربان ساعت11صبح بودتوی سنگربودیم به علی گفتیم برویم بیرون پوتین هارا واکس بزنیم اماعلی گفت :تشنه ام باید یخ بشکنم ماازسنگربیرون آمدیم سنگرشناسایی شده بود یک مرتبه صدای انفجاربه گوشمان رسید سریع افتادیم زمین برگشتیم دیدیم ازسنگردود بالا میادوصدای آخر علی که اسم دخترشو صدامی زد بگوش رسیدرفتیم بالاسرش شربت شهادت رانوشیده بود.  

یه جمله بگم:

پسرخاله لحظه ی آخر شما توسنگرتشنه بودید آیابه لبانت آب رسید،  یامانندمولایت حسین بن علی(علیه السلام)تشنه جان دادی؟ 



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 | 6:43 | نویسنده : دوستدارشهدا
حجت الاسلام والمسلمین طائب می‌گوید:

اخیراً در سفری به شیراز به این مسئله به گونه‌ای دیگر پی بردیم که این عبارت که شهدا زنده‌اند و از دنیا نرفته‌اند صحت دارد و روایتی که یکی از دوستان برایم تعریف کرد، سندی است برای اینکه گریه برای امام حسین(ع) هم برای دنیا هم برای آخرت ما خوب است. در شیراز با شیخی به نام آقای جنتی دوست هستم که در حوزه علمیه شیراز هم کفایه تدریس می‌کنند. ایشان این مسئله زنده بودن شهدا را با روایت یک ماجرا مورد تأکید خود قرار داد. او گفت: من در کنار این کارها مشاور امور خانواده در بنیاد شهید شهرستان هم هستم. روزی در اتاق کارم نشسته بودم که خانمی به من تلفن زد و گفت چرا به من رسیدگی نمی‌کنید. این ماجرا در سال 90 اتفاق افتاد. در پاسخ به این خانم گفتم من مسئول این کار نیستم ولی حتماً به مسئول این کار می‌گویم پیام شما را. آدرس را گرفتم و موضوع را به مسئول مربوطه گفتم. او به من گفت امکان ندارد اگر چنین چیزی باشد استعفا می دهم.

پس از بررسی موضوع به بنده گفت حق با توست سراغ او نرفتیم اما طبق قانون نرفتیم. فرزند او بهایی و سرباز بوده است که کشته می‌شود. و بنیاد شهید سراغ آنان نمی‌رود ولی طبق همان قانون دستگاه مربوطه‌ای که این فرد عضو آن ارگان بوده به سراغش می‌روند. به او گفتم طبق قانون نمی‌شود بنیاد شهید برود و دستگاه مربوطه باید برود ولی بیا خودمان برویم. قبول کرد و به درب منزل آنان رفیتم. خانم‌هایی بی‌حجاب دم در خانه آمدند و گفتیم که می‌خواهیم بیاییم مادر شما را ببنیم و اگر امکان دارد حجابی بر سر کنید تا خدمت برسیم. رفتند و حجابکی دست و پا کردند و پس از عبور از کنار آن‌ها به سراغ مادرشان رفتیم. دیدیم در بستر خوابیده است و عجیب این بود که حجاب داشت. گفتیم که علتش چیست که چرا به او سر نزدیم. گفت: بله درست می‌گویید اما من بهایی نیستم. هم من و هم بچه‌ام که شهید شده مسلمانیم.

 

زن گفت: پسر من البته بعد از شهادتش مسلمان شده است و من هم به واسطه او مسلمان شدم. بعد از شهادت پسرمف شوهرم را از دست دادم. یک روز که در این اتاق دراز کشیده بودم که بخوابم. چراغ‌ها را خاموش کردم اما دیدم در باز شد و هنوز سرم روی بالش بود که دیدم همه جا روشن است اما اولش متوجه روشنی اتاق نبودم. دیدم پسرم آمده. آمد نزدیک شد و سرم را روی زانویش گذاشت. به من گفت: مادر مسلمان شو. شیعه شو و بر حسین‌بن علی(ع) گریه کن. گفتم چرا؟ گفت: مادر وقتی کشته شدیم من را همراه گروهی از بچه هایی که همراه من شهید شده بودند در یک صف قرار داده بودند و از مسیری باید عبور می‌کردیم. به یک دو راهی رسیدیم خطاب به من گفتند این باید از آن طرف برود. خواستم از آن طرفی که گفتند بروم که یک آقایی که آنجا ایستاده بود، گفت: نه او هم از همان طرف برود. گفتند که او ... گفت بله بهایی بوده ولی برای من همراه این بچه ها و در جلسات آن ها حضور داشته و گریه کرده.

 

پسرم به من گفت مادر مسلمان شو. شیعه شو و بر حسین بن علی(ع) گریه کن. بلند شد پیشانی مرا بوسید و رفت. تار فت جیغ کشیدم. دخترانم دویدند داخل و پرسیدند که چه شده. ماجرا را برای آن‌ها تعریف کردم. به من پرخاش کردند و شروع کردند به فحاشی به من که خواب دیدی و این‌ها همه باطل است و خزعبلات. من به تردید افتادم. آن‌ها در را بستند و رفتند که دوباره پسرم آمد و گفت: مادر بیداری. خواب نبودی . آمدم بگویم. مسلمان شو. شیعه شو و برای حسین(بن علی(ع) گریه کن. دوبراه که رفت من ترسیدم و فریاد زدم. این برا نزدیک بود مرا کتک بزنند. و من هم ترسیدم و تصمیم گرفتم که بخوابم. اما همین که رفتند دوباره پسرم آمد و گفت: مادر این برای بار آخر است که اجازه دادند بیایم. مادر چیزی که می‌گویم را جدی بگیر و به آن عمل کن و فریاد هم نزن. مادر مسلمان شو. شیعه شو و بر حسین بن علی(ع) گریه کن. از آن زمان به بعد مسلمان شدم. شیعه شدم و برای حسین بن علی(ع) گریه می‌کنم.

 

زن می‌گفت: این ‌ها در این خانه با من فرق دارند. من را از این‌جا نجات دهید. زن را با خود بردیم و در جایی پناه دادیم دو ماه بعد از دنیا رفت.

 منبع:http://fac%20enama.com/aboza%20r_rohi



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 1:56 | نویسنده : دوستدارشهدا
            احمدی روشن.jpgخواب همسر شهید

قبل از ازدواج با مصطفی همسرش خواب دید. خودش میگوید: آنش خواب دیدم سر قبری نشسته ام .باران هم می آمد.روی سنگ قبر رو که نگاه کردم دیدم نوشته بود«شهید مصطفی احمدی روشن» از خواب پریدم.
آن زمان مصطفی ازم خواستگاری کرده بود،ولی هنوز عقد نکرده بودیم.بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم. زد به خنده و شوخی. گفت: «بادمجون بم آفت نداره»
مدتها گذشت و ماجرای این خواب برایم ازیاد رفتنی نبود ولی یک بار خیلی جدی پاپی اش شدم که «کی شهید می شی مصطفی» مکث نکرد،گفت« سی سالگی».
باران می بارید شبی که خاکش می کردیم،آنروز فقط 33 سال داشت

   

 



تاريخ : شنبه پانزدهم شهریور 1393 | 20:56 | نویسنده : دوستدارشهدا
               Click for larger version 

  

ضامن احمد!
فرزندم چهار ماهه شده بود كه خواب سه بزرگوار را ديدم. آنان را شناختم؛ اما علی(ع) امام حسين(ع) و امام رضا(ع)؛ اما نمی‌فهميدم كه چه می‌گويند.
قنداقه احمد رو به رويم بود. امام رضا(عليه‌السلام)، دست مبارک‌شان را روی سينه‌شان گذاشتند و به فارسی به من فرمودند: «ضامن احمد منم!»...
باورم نمی‌شد، امام رضا(ع) ضامن اولين ثمره زندگي‌ام شده بود.(مادر شهید)

منبع:http://www.yjc.ir/


تاريخ : یکشنبه دوم شهریور 1393 | 19:12 | نویسنده : دوستدارشهدا
 

ماجرای دختر شهید و حضور پدرش ! ( 8 سال مردانگی )
یــكی از بچه های تفحص اصفهان می گفت :

رفتیــم در خونــه ی شهیــد خبر بدیم كه بیاید استخونـهای شهیـدتون معراج شهداست ، بیایید تحویل بگیریــد،می گفت رفتیــم در زدیــم، دختــری اومد در رو باز کــرد.

گفتم شما با ایــن شخص چه نسبتی داری ؟ گفت : بابامه چی شده ؟ گفتــم :جنازه شو پیــدا كردن،می خوان پنجشنبه ظهر بیارن.

دیــدم دختره گریــه كرد،گفت :یه خواهش دارم ، رد نكنیــد ، گفت : حالا كه بعد ایــن همه سال اومده ظهر نیاریدش شب جنازه رو بیارید.

شب شد، همون روز مد نظر تابــوت رو با استخون ها برداشتیــم ببریم به همون آدرس ، تا رسیدیم دیدیــم كوچه رو چــراغ زدن ، ریسه كشیــدن ، شلوغه ، میــان ، می رن ، گفتیم چه خبــره ؟ 
رفتیم جلو گفتیم اینجا چه خبــره ؟

گفتن : عروسی دختــر ایــن خونه است !

می گه تا اومدیم برگردیــم،دیدیم دختــره با چادر دویــد تــو كوچه ، گفت : بابامو نبریــد ، من آرزو داشتم بابام سر سفـره ی عقد بیــاد ، من مهمونی گرفتــم، هركی از در میآد می گه بابات كجاست ؟
بابامُ بیاریــد !

باباشو بردیــم، چهار تا استخون گذاشت كنــار سفره ی عقد . . 

السلام علیک یا ام البـکاء یا رقیــه خاتون سلام الله علیها . .
 


تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 | 11:4 | نویسنده : دوستدارشهدا
 

reza1

شهید به معنی شاهد است زیرا خداوند متعال و ملائکه گواهی دهند بهشت را برای شهید و فرمود: شهداء را با بدن پر خون دفن کنید زیرا آنها با چنین وضع در قیامت مشهود شوند در حالیکه رنگ بدنشان رنگ خون است ولی بوی بدنشان مانند مشک و عنبر خوشبوست ، محشور شدن شهداء با این وضع در قیامت خود گواه است که آنها در راه خدا شهید شده اند.

 

شهادت مرگي است انتخاب شده ، مرگي که انسان به سوي آن مي رود نه آنکه به سوي انسان بيايد. از اين روست که بسياري از شهدا از سرنوشت خود قبل از اين مرگ مطلع مي شدند . شهيد محمد رضايي منفرد از اين جمله اين شهداست که مرگ خود را پيش بيني کرده بود.

 

شهيد محمد رضايي منفرد از روستاي ارازگل از توابع شهر خان ببين شهرستان راميان، شهيدي که کارنامه شهادتش زودتر از آنچه که خود تصور مي کرد امضا شد. او در منطقه نظامي ساري در سال 65 در حين آموزش نظامي جهت اعزام به جبهه به شهادت رسيد.reza6

 

 

 

 همسر شهيد مي گويد: «در محل کارش از وي خواسته بودند که براي اعزام به جبهه کساني که دواطلب هستند نام نويسي کند و وي اول نام خود را مي نويسد.»

شهيد رضائي نيز جزو شهدايي است که سرنوشت خود را در خواب مي بيند. همسر شهيد در اين زمينه چنين بيان کرد: «خود شهید در خواب دیده بود که شهید می شود و به دوستش گفته بود که يکي از ما دو نفر به شهادت مي رسيم و چنين نيز شد »

وي همچنين افزود: قبل از اعزام نامه اي به من داد و گفت: «هر وقت برای من اتفاقی افتاد، سراغش برو، که بعد از خبر شهادتش من نامه را دیدم که وصیت نامه اش بود . »

همسر شهید در پایان عاقبت بخیری همه جوانان را از خداوند مسئلت کرد .

در اين وصيت نامه چنين آمده بود :

با درود وسلام بر امام عزیزو امت شهید پرور شهدای راه حق آزادی و اسرای مظلوم دربند کفرصدامی.

خدا را شکرمینمایم که الطاف خودش را شامل حال حقیر نمود و مرا ازدوستداران انقلاب اسلامی قرارداد.

اکنون که خداوند توفیق عنایت فرموده وبه فرمان رهبرکبیرانقلاب اسلامی و بنابر وظیفه شرعی درمورخه1/4/1365عازم آموزش نظامی وازآنجاانشاالله به جبهه های حق علیه باطل اعزام می شوم هدفم فقط دفاع ازاسلام وانقلاب وبه میل ورغبت باطنی خودم این راه اختیار نموده ام و چنانچه شهادت نصیبم شد،امید است که خداوند مرا از پیروان حسین (ع) قرار بدهد.(خدایا مرا بیامرزد)

ای برادران و خواهران شما میدانید که مرگ حق است و به سر وقت همه میاید،پس اکنون که دنیا در معرض خطر امتحان الهی قرار گرفته فرصت را محترم شمارید.

برادران بشتابید... به سوی جبهه ها و خواهران در پشت جبهه ها... که چه فتح و چه شهادت پیروزی از آن اسلام خواهد بود.پس افتخاری از این بهتر پیدا نمیکنید.

وامـــــــــا تــــــــو ای همســــــــــرم و شما ای فــــرزندانـــــم:

صبر را پیشه خود سازید که راهی که من رفته ام ،راه حسین(ع)است و بهشتی و رجائی ،پس شما خداراشکر کنید و تا میتوانید از خدمت به انقلاب کوتاهی ننمایید.چون اسلام و انقلاب یکی و اسلام بدون انقلاب همان کفر صدامی میباشد.و کسانی که طالب صلح با صدام هستند یا جاهلند و یا منافق که از کفار بدترندو هدفی جز نابودی اسلام ندارند.(لعنت خداوند بر این گروه خائن)

 در پایان از فرزندانم میخواهم که به تحصیلات خود با جدیت ادامه دهند. و در سنگر انقلاب خدمت نمایند و مخصوصاًفرزندم گلثوم توکه مسئولیتی بزرگ قبول نموده ای میتوانی باتربیت فرزندان اسلام پاسدارخون شهداباشی .

ضمناًبابت مخارج میتوانند هرقدر مایل باشد با نظریه همسرم خرج نمایید و این مبلغ فقط مربوط به صغیران  نمی باشد.

این وصیت نامه در مورخه 30/03/65 نوشته شده است.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی (عج)-خمینی را نگه دار   

                            وصیت نامه
والسلام پاسدار شهید محمد رضائی منفرد                           



تاريخ : شنبه یازدهم مرداد 1393 | 9:51 | نویسنده : دوستدارشهدا

کوچکترین رزمنده شهید

نام «سرابباغ آبدانان» در استان لرستان را شاید اولین بار باشد که می شنوید. اما اهالی این منطقه کوچک غرب کشور، حالا هرسال اول اسفندماه مهمانان ویژه ای از سراسر کشور دارند. باحضور مهمانانی که برای بزرگداشت کوچکترین رزمنده شهید جنگ تحمیلی به این منطقه می روند.

اسمش «علي جرايه» بود. نوجوان 12 ساله اهل سرابباغ آبدانان. کلاس اول راهنمایی بود که با شدت گرفتن جنگ، تصمیمش را گرفت. هرجوری بود خودش را به گردان 505 محرم ، تيپ11 امير المومنين عليه السلام رساند و راهی جبهه شد. اول اسفند سال 1362 و در جریان عملیات «والفجر5» در منطقه عملياتي مهران از ناحيه سر مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و به شهادت رسید.

پایگاه اطلاع رسانی ثامن

 

تک تیرانداز 12 ساله

پایگاه اطلاع رسانی ثامن

شاید قدش به اندازه سلاحی بود که در دست می گرفت. اما مهارتش در تیراندازی، از او یک تک تیرانداز قابل ساخته بود. «محمدحسین ذوالفقاری» 10 فروردین 1348 در شهیدیه میبد به دنیا آمد. با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، با کسب رضایت والدین برای گذراندن دوره آموزش نظامی به پادگان رفت. محمدحسین با اصرار زیاد در 23 مهرماه 1360 به جبهه اعزام شد و 18 آذرماه خبر شهادت برادرش در منطقه لاله‌زار بستان را شنید. محمدحسین، تک تیرانداز گردان عاشورا بود که 28 دی ماه سال 1360، وقتی  فقط 12 سالش بود به دلیل اصابت ترکش، به شهادت رسید.

پایگاه اطلاع رسانی ثامن

 

روضه عجیب پسر 15 ساله

«مرحمت عزیز می‌تواند بدون محدودیت به منطقه اعزام شود. امضا: سیدعلی خامنه ای، رئیس جمهور».

پایگاه اطلاع رسانی ثامن

ضمانت از این محکم تر نمی شد. حالا «مرحمت بالازاده»13نوجوان ساله اهل روستای «چای گرمی» که به خاطر سن کم اش نمی گذاشتند راهی جبهه ها شود، با دستخط رئیس جمهور وقت، عازم جبهه ها شده بود. آن هم با چند جمله کوتاه که در دیدار خصوصی با رئیس جمهور، به او گفته بود:«بگویید دیگر روضه حضرت قاسم را نخوانند. چون او 13 ساله بود که در کربلا جنگید و شهید شد. اما به من که 13 ساله هستم، اجازه جنگیدن نمی دهند.» همین جمله ها بود که او و کارش را حسابی بین رزمنده ها سرزبان ها انداخت.3 سال جنگید و 21 اسفند سال 1363 در عملیات بدر و جزیره مجنون، شهید شد.

پایگاه اطلاع رسانی ثامن

 

 

پهلوان 13 ساله!

300 دور در کمتر از 3 دقیقه. مهارت «سعید» آن قدر  در چرخ زورخانه ای بالا بود که همه مسئولان کشوری که ان روز توی زورخانه، هنرنمایی کودک 7 ساله را می دیدند، او را لایق بازوبند پهلوانی می دانستند.بعد از ان نام «سعید طوقانی» بین همه اهالی زورخانه معروف شد و همه او را به عنوان یک باستانی کار پهلوان می شناختند. پدرش «حاج اکبر» از معروف ترین ورزشکاران باستانی کار تهران بود و سعید هم مثل پدر عاشق ورزش باستانی و مرام پهلوانی.

پایگاه اطلاع رسانی ثامن

 

شروع جنگ تحمیلی، اول حسرت های سعید بود. نمی توانست ببیند که برادران بزرگترش علی، محمد و حمید به جبهه بروند و او در خانه باشد. مجروحیت علی و به دنبال آن، مفقود شدن محمد در عملیات والفجر یک در بهار سال 62، تصمیم سعید را برای این که جای برادرانش را در جبهه پر کند، دوچندان کرد. سرانجام با اصرار فراوان توانست همراه پدرش و گروهی از ورزشکاران باستانی، برای اجرای ورزش برای رزمندگان اسلام راهی جبهه شود، ولی خود به خوبی می‌دانست که این همه فقط بهانه‌ای است برای حضور در صفوف رزمندگان. در بازگشت از جبهه، آنقدر اصرار ورزید و با دست‌کاری شناسنامه خود و بالا بردن سنش، توانست در بهار سال 1363 راهی جبهه‌ها شود و سرانجام در شامگاه بیست و دومین روز اسفندماه 63 در شرق دجله، سعید هم مثل برادرش آسمانی شد.

پایگاه اطلاع رسانی ثامن

 

یک شهر، یک پسر

وقتی شهریور 1359 با شایعه حمله عراقی ها، بعضی از اهالی خرمشهر همه زندگی شان را به دوش کشیدند و از شهر رفتند،کسی باور نمی کرد که خرمشهر به دست عراقی ها بیفتد. اما بهنام 13 ساله تصمیم گرفت بماند.هم می جنگید هم به مردم کمک می کرد. بمباران که می شد می دوید و به مجروحین می رسید. با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد مي‌رساند و چندباری هم به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شيوه‌اي از دست آنان می گريخت. برای فریب عراقی ها  می زده زير گريه و می گفت: «دنبال مامانم می گردم گمش کردم.»

پایگاه اطلاع رسانی ثامن

رزمنده های ایرانی، خیلی از اطلاعات خود درباره ارتش عراق را مدیون بهنام بودند. چون عراقی ها که فکر نمی کردند این نوجوان 13 ساله قصد شناسایی مواضع، تجهیزات و نفرات آنها را دارد ، رهایش می کردند.

سرانجام 28 مهرماه 59،نزديك فروشگاه فرهنگيان در خيابان آرش خرمشهر تركشي به سينه‌ بهنام خورد و قهرمان کوچک خرمشهر، جاودانه شد.

پایگاه اطلاع رسانی ثامن

آبان ماه سال 1389 هم مسئولان وقت استان خوزستان، به دلیل محل نامناسب مزار شهید «بهنام محمدی» و برای تکریم بیشتر این شهید نوجوان، مزار او را به صورت قالب بندی شده به «تپه شهدای گمنام مسجدسلیمان» منتقل کردند.

   رهبر 13 ساله

خبر را که رادیو اعلام کرد، خیلی ها باور نمی کردند. یک نوجوان 13 ساله با فداکاری و بستن نارنجک به کمر خود، در مسیر تانک دشمن قرار گرفته و ضمن انفجار و انهدام تانک دشمن، خودش هم به شهادت رسیده. کم بعد اماف سخنان امام خمینی(ره) نام «حسین فهمیده» را به عنوان یک قهرمان ملی در تاریخ دفاع مقدس ثبت کرد « رهبر ما آن طفل 13 ساله­ایست که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است با نارنجک خود را زیر تانک انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید».

پایگاه اطلاع رسانی ثامن

حسین متولد اول اردیبهشت‌ 1346 در روستای سراجه قم بود. سال 1356 با خانواده اش به کرج مهاجرت کرد و بیست و پنجم یا ششم شهریورماه 1359، یک هفته پیش از اعلام رسمی آغاز جنگ، همراه نیروی مقاومت بسیج به جبهه خرمشهر اعزام شد. از آنجا که در روزهای نخستین، از شرکت او در خط مقدم جلوگیری می‌شد، او با تلاش فراوان برای حضور در خط مقدم اجازه گرفت.

حسین در غروب سی‌ویکم شهریورماه، از نخستین روزهای اعلام تجاوز نظامی ارتش عراق، همراه با محمدرضا شمس به جبهه رفت. این دو، یک بار در هفته اول مهرماه زخمی شده و به بیمارستان ماهشهر اعزام شدند. چند روزی پس از بهبودی با ترخیص از بیمارستان و بازگشت به جبهه و پایان دادن مجدد به مخالفت فرماندهان با حضورشان؛ به خط مقدم اعزام شدند. اما فهمیده بار دیگر در بیست و هفتم مهرماه، طی مقاومت در برابر حمله‌های دشمن دوباره زخمی شد. او سرانجام در 8 آبان ماه 1359 در کوت شیخ، نزدیک ایستگاه راه‌آهن خرمشهر، شهید شد و بقایای بدنش در بهشت زهرا (س) تهران به خاک سپرده شد.

پایگاه اطلاع رسانی ثامن

حسین فهمیده دربهشت زهرا، قطعه ۲۴، ردیف۴۴ ٬ شماره۱۱ ٬ به خاک سپرده شده است.

منبع: ثامن

تاريخ : سه شنبه هفتم مرداد 1393 | 9:0 | نویسنده : دوستدارشهدا



تاريخ : جمعه سوم مرداد 1393 | 11:18 | نویسنده : دوستدارشهدا
تاریخ تولد : 22/10/1344 تاریخ شهادت :22/10/1365

 

خاطره ای از سید منصور حسینی عضو گروه تفحص شهدائ كمیته ی جستجوی مفقودین ستاد كل نیروهای مسلح

از تهران برایمان مهمان آمد ، برادر عیالم از بوشهر آمدند،( اینها از واجبات خاطرات است كه برایتان می گویم ) از ان طرف هم پسر عموهایم كه راننده ماشین هستند ، بار آوردند خرمشهر و آمدند منزل ما .
بعد از ظهر كه از محور برگشتم منزل ، خانمم گفت: میهمان داریم و در منزل هیچ چیزی نداریم! گفتم : خوش آمدند . یه طوری می سازیم . خدا بزرگ است ، خدا وكیلی آن روزها ما برای خرید نان هم پول نداشتیم ، گفتم : حالا با همان چیزهایی كه داریم می سازیم . آن شب را الحمدلله مهمانداری كردیم ، صبح رفتم خیابان از یك مغازه نسیه خرید كردم آوردم منزل بعد رفتم شلمچه سركار تا بعد از ظهرچگونه گذشت خدا عالم است . بعد از ظهر همسرم گفت كه دیگر هیچ نداریم . گفتم ك خیلی خب . می روم الان بازار صفای خرمشهر یك اقای امیدوار داریم . خدا خیرش بدهد . هر وقت ما نسیه بخواهیم چترمان را آنجا باز می كنیم . رفتم گفتم :آقای امیدوار میوه می خواهم . گفت:اقا سید هرچیزی دلت می خواهد بردار. مغازه متعلق به خودتان دارد. من هم نزدیك دو هزار و خورده ای میوه گرفتم . برای مدت یك هفته زد به حسابم بله . از اقا رضا ماهی فروش هم هشت هزار و چهارصد تومان ماهی گرفتم . رفتم سراغ یكی از دوستانم كه مرغ فروشی داشت . سه هزار و خرده ای مرغ نسیه گرفتم و آوردم خانه . به خانمم گفتم : زن حالا باید با اینهاساخت تا سر برج كه پولش برسد.
شد دقیقاً 20/4/1374 . خدا را شاهد میگیرم شاید آن روز یكی از سنگین ترین و زجر آورترین روزهای زندگی من بود !!! حالا دلیلش را كار ندارم ولی دلم خیلی پر بود.
آن روز ما داشتیم می رفتیم منطقه ، آن روز قرار بود روی نهر الذوجی ( كانال ماهی ) كار كنیم . مدام جا عوض می كردیم كه هر چه سریعتر شهدا را بیاوریم. آن روز قرعه افتاد به نهر الذوجی یا همان كانال ماهی و یا كانال الذوجی . به من گفتند : میدان مین دارد باید پاكسازی شود . گفتم: خیلی خب پاكسازی می كنیم . من شروع كردم میدان مین را پاكسازی كردم . رسیدیم ا خود كانال . رفتم بالای د‍ز تام . عقده های دلم را ریختم بیرون . روی صحبتم با خود شهدا بود . اولین جمله ای را كه گفتم این بود : ببینید شما ها كه اینجا خوابیده اید . تك تك شما ها صدای منو می شنوید . این اولین جمله ام بود. دیگه بقیه اش را كار ندارم . من اینها را گفتم : از روزی كه مبتلای شما شدیم تا حالا دستمان را هم نگرفته اید.
آن روزچهار شهید را ما در آوردیم . یك فقط پلاك داشت . یكی شهید اسدی بود ، یكی شهیددادگر بود ، یكی هم مجهوال هویه بود. آخر كار هم حدوداً ساعت نزدیك به تعطیلی بود كه من یكسری استخوان پیدا كردم .
این شهید دادگر ، ما پلاكش را پیدا كردیم  كیف پولش را هم پیدا كردیم . از روی كارت هایی كه توی كیف داشت اسم او را هم خواندیم . پلاك را برداشتم . یكی از این كارتهایی كه تقریباً خوانا بود . با كارت هویتش كه باید می رفت فرستادیم . سه كارت در دست من ماند كه عكسهایش واقعاً خوانا بود به این معنا كه اگر به عكس سید منصور بگویید این عكس چه كسی است می گویند سید منصور است دیگه .
من اینها را برداشتم گذاشتم توی جیب شلوارم و كار كه تمام شد برگشتیم ایران . فرمانده مان گفت : از همین جا مستقیم بروید و توی مقر پیاده هم نشوید . ما آمدیم خرمشهر . وقتی رسیدم خانه یادم آمد كه كیف و پلاك را تحویل ندادم كه ثبت بشود . اتفاقاً خانمم سر كار بود . یا الله گفتم و رفتم داخل خانه . خانم میهمانمان در خانه بود . من گفتم می خواهم لباسهایم را كنار بگذاریم كه هر وقت خانمم آمد آنها را بشوید .
بعد از نماز م ، خانم میهمان گفت : آقا سید ببخشید یك نفر جوان امروز آمد درب منزل و گفت : این مبلغ پول را به سید برسانید.
گفتم : به سید بگویم كه این پول را چه كسی داده است ؟
گفت : این پول را بدهكار سید هستم.
حاج خانم میهمان پول را به من داد و من گفتم : ولی تاجایی كه یاد دارم من به كسی پول قرض نداده ام و كسی هم از من پول قرض نگرفته . هرچی فكر كردم تعجبم بیشتر می شد.
گفتم ك لابد رفقا از من پول گرفته اند و فراموش كرده ام وگرنه كسی خود به خود برای كسی پول نمی فرستد. پول را گرفتم گفتم : اگر خانمم آمد بگو سید رفته بازار .آمدم درب مغازه ی اقا امیدوار گفتم: آقای امیدوار بدهكگاری ما چقدر بود ؟ گفت: آقا سید پسر عمویتان آمد حساب كرد . . گفتم عجب پسر عموی بی معرفتی دارم نا سلامتی او میهمان بود . آمدبدهی ما را حساب كرد. به اقای امیدوار گفتم : نكند تعارف می كنی . اقای امیدوار گفت : ما جنس را فروخته ایم از پول هم بدمان نمی آید . رفتم درب مغازه ی اقا رضا گفت : پسر عمویتان آمده حساب كرد. رفتم درب مرغ فروشی گفت : پسر عمویت آمده حساب كرده من ماندم كه چه شده است و برگشتم به خانه ..... دیدم خانمم از مدرسه برگشته . خانمم گفت : یك اقا پسری چند روزاست دارد می آید درب منزل سراغ شما را می گیرد من آن پسر جوان را نمی شناسم چونكه برای اولین بار او را می بینم . تا حالا توی مسجد هم او را ندیده بودم . به ایشان گفتم سید رفته شلمچه . چكار داری ؟ خانمم گفت : امروز آمده چهل هزار تومان آمورده گفته : این طلبی است كه سید از ما می خواهد . به ایشان گفتم : به سید بگو یم چه كسی آورده . گفت : بگویید خودش می داند .
به خانم گفتم : می روم بیرون چند دقیقه ای كار دارم زودبر می گردم . یك ربع ساعت طول نكشید برگشتم دیدم خانمم نشسته وسط حیاط وسایل شهید و عكسش را مقابل خود گرفته گریه می كند .گفتم : خانم باز ما وسیله آوریدم شما شروع كردید گریه كردن . خانمم گفت :سید به جدم فاطمه زهرا (س) اگر یك چیزی بگویم باور نمیكنی . اما خدا وكیلی آن جوانی كه چند روز می آید در منزل ما و پول آورده همین شهید بود . گفتم زن اشتباه نمی كنی اون دوازده سال پیش شهیدشده است .گفت : صد سال پیش هم شهید شده باشد من اشتباه نمی كنم و این خودشهید است . حاج خانمی را ك میهمان بود صدا زدم و به او گفتم آن آقایی كه از تهران آمد درب منزل ما پول آورد اگر ببینی می شناسی ؟ گفت : بله می شناسم . من عكس شهید دادگر را به ایشان نشان دادم گفت : سید به جده ات خودش است . دیدم خیلی سخت است باور كردن قضیه و خیلی سنگین است . گفتم حاج خانم شما اشتباه نمی كنی ؟ گفت : نه . ( عكس چون پرس شده بود سالم مانده بو ) رفتم سراغ اقای امیدوار و عكس را به ایشان نشان دادم گفت با چشم خودم ندیدم ولی پسرم ، پسر عمویت را دیده كه حساب كرده است . رفتم پیش ایشان گفت همین عكس بودرفتم مغازه ی آقا رضاگفت ك خودش است . رفتم سراغ بعدی ، گفت : خودش است . من توی بازار نشستم شاید تا آخر شب گریه كردم نتوانستم بلند شوم بروم خانه . یكی از دوستهایم آمد و زیر دستهایم را گرفت و مرا به خانه آورد . آن شب د روجودم یك انقلاب عجیبی شده بود . نمی دانم چه حالی پیدا كردم ....
صبح زود رفتم منطقه . یكی از دوستان كه خیلی كم حرف بود آنروز به من پیله كرده كه اقا سید چی شده ؟ گفتم هیچی . چرا امروز اینهمه به ما پیله كردی ؟ خیلی تاكید كردم . گفت : سید دیشب سحر خواب دیدم شهید دادگر در عالم خواب به من گفت : به سید سلام برسان بگو از ما خواستی كمكت كردیم چرا هنوز ناراحتی ؟

ای آسمان به جلوه ی خورشید خود مناز  مادر ستاره ایست كه خورشید پرور است
مهر از دلش نمی رود گر رود به خاك   خاكی كه بوی عشق می دهد خاك مادر است

 


پی نوشت۱. این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد.
پی نوشت۲. قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دل
جنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد.

پی نوشت۳. دوستانی که مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار
را زیارت کنند، آدرس مزار این شهید: کیلومتر۵ جاده ساری نکا،
بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی، قبل از روستای خارکش

منبع: http://mabad69.blogfa.com/page/shahid-dadgar  (هیئت زینبیون ساری)



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 5:32 | نویسنده : دوستدارشهدا
نامه ای به شهید
 
اما افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند و رنگی از درد و داغ ندارند . کوچه ها دیگر اخلاص تقسیم نمی کنند و طعم شهادت و آسمانی شدن را در دل و دماغ عابران خسته نمی پراکنند . پنجره ها رو به باغ گل محمدی باز نمی شوند. ردپایی از کبوتران سپید بر جای نمانده است

 

نامه ای به شهید

 

ای شهید ، چقدر پاک و دوست داشتنی اند لحظه هایی که شانه به شانه تو کوچه های داغداری را ، که آن روزها با چراغ حسرت آذین می بستیم ، آرام سلام گوییم و ردپایی از شقایق ها بگیریم. چقدر زیباست هم نفس خیال تو بودن ، در پرسه های شبانه دلتنگی راه خانه تو را گرفتن و به نفس آسمانی ات متبرک شدن.

شهید عزیز ؛ اما افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند و رنگی از درد و داغ ندارند . کوچه ها دیگر اخلاص تقسیم نمی کنند و طعم شهادت و آسمانی شدن را در دل و دماغ عابران خسته نمی پراکنند . پنجره ها رو به باغ گل محمدی باز نمی شوند. ردپایی از کبوتران سپید بر جای نمانده است

 

دیوارها نمایش مردم فریبی است       
 

        در شهر ما که سهم ابوذر غریبی است

 

ای شهید ، راستی مگر سنگ شده ایم و یا طلسممان کرده اند؟ یادت هست هر شب از پشت بام چقدر ستاره می چیدیم و بدرقه راه سینه سرخان مهاجر می کردیم؟ یادت هست مهتاب چه صداقت معصومی را به آبی حیاط خانه مان می پاشید؟ یادت هست تا خدا فقط یه سجده فاصله بود؟ امروز چه بگویم ای برادر؟

اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم                حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم

در به روی همه وا بود و نمی دانستیم              شهر لبریز خدا بود و نمی دانستیم

هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم              روشنی هست ، خدا هست ولی ما کوریم

آری همسفر ، روشنی هست ، خدا هست....

اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم                حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم

در به روی همه وا بود و نمی دانستیم              شهر لبریز خدا بود و نمی دانستیم        

هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم            روشنی هست، خدا هست ولی ما کوریم

شهید عزیز؛ بیا دوباره پا به پای نسیم در شبی بی ستاره غمگینانه پرسه زنیم و سپیدار پیر کوچه را بپرسیم خانه دوست کجاست؟ بیا دوباره کوچه های قدیمی شهر را سلام کنیم و به پنجره لبخند بزنیم ، شوریده سران شبگرد شهر را سیب سرخ تعارف کنیم . تصویر لاله های پرپر را در قابی از شکوفه بر شانه های سنگی دیوار نقش کنیم . گرد از رخسار شمعدانی ها و آیینه های غبارگرفته بزداییم . پس بیا با تمام حنجره جار بزنیم تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در پایان ای شهید :

 

در دلم یکسره من شوق شهادت دارم

 
 

در سرم ول وله ایست ، حس سعادت دارم

دلم از ماندن اینجا زار است

 
 

در دلم یکسره من عشق شهادت دارم

رهبرم خامنه ای ( مدظله ) دل تنگ است

 
 

و من امشب هوس شهد شهادت دارم

راه ما را چو بود خامنه ای راهبرش

 
 

دل صیاد همیشه هوس صید شهادت دارد

 

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان


تاريخ : جمعه بیستم تیر 1393 | 5:46 | نویسنده : دوستدارشهدا

ماه رمضان در جبهه ها حال و هوای دیگه ای داشت، با اینکه حکمی وجود نداشت تا ما بتونیم روزه بگیریم،و بعلت اینکه هیچ موقع در جایی توقف نداشتیم و نمیتونستیم قصد کنیم و خط مقدم دائما در حال تغییر بود،بازم بچه های مخلصی بودند که روزه می‌گرفتند، شب های قدر عجیبی وجود داشت.
تجسم کنید وقتی تو سنگر اجتماعی جمع می شدیم برای برگزاری مراسم احیا، افرادی در بین ما بودند که ساعت های آخر پرواز ملکوتیشان بود و لحظات آخرشون رو با خدا راز ونیاز میکردند،حالت عجیبی داشتند و اینو بدون اغراق میگم،اونموقع خداوند حجابی رو از ما برداشته بود و خیلی راحت تشخیص میدادیم که چه کسی نوبتش شده و باید شهید بشه(بقولی بچه ها می گفتن فلانی داره نور بالا میزنه)،چهره اون فرد رو نور عجیبی فرا میگرفت. من خیلی خوب یادمه دوست خیلی خوبم شهید مصطفی موحدی قمی رو که شب آخر نماز مغرب و عشا رو که به انفرادی میخوند،حالت بسیار عجیبی داشت و نور از چهره اش ساطع میشد و غرق در مناجات بود و منم که دوست صمیمی ایشون بودم،به نماز آخرش نگاه میکردم و حسرت میخوردم و بعد نماز گفتم مصطفی منو یادت نره،بی وفا نباشی،روز محشر من جزو اون چهل نفری که میتونی شفاعت کنی اون آخر لیست قرار بده،دلم به این خوشه که این دوست شهیدم این قول رو بمن داده و با این قول و قرار دارم زندگی می کنم،که یکروزی بیاد و بدادم برسه.
 
شـــادی روح شـــهـــدا صـــلـــوات
 


تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393 | 12:42 | نویسنده : دوستدارشهدا

 خبرگزاری فارس: صدامی‌ها مرا تا گردن زیر خاک کردند/ انگشت مادرم را قطع کردم

«رضا اکبری» یکی از جانبازان دفاع مقدس است که در 15 سالگی به درجه جانبازی نائل آمد. پای درد دل‌های این جانباز می‌نشینیم ،باشد که این همه گذشت و تحمل، مورد توجه مسئولان و مردم قرار بگیرد.

* صدامی‌ها مرا تا گردن زیر خاک کردند

بنده در 15 سالگی در حالی که می‌توانستم در کنار پدر و مادرم باشم، عازم جبهه شدم؛ رزمنده بسیجی بودم؛ اول فروردین 67 یعنی یک ساعت و نیم از تحویل سال نو گذشته بود؛ در منطقه مریوان سه شبانه روز جنگیدم؛ سپس از شدت خستگی به پایگاه عراقی‌ها رفتم و خوابیدم؛ در مدتی که من خواب بودم، پایگاه عراقی‌ها از دست ما رفت؛ یک موقع از خواب بیدار شدم و دیدم یکی از پشت، گردنم گرفته و بلندم کرده است؛ او را که نگاه کردم خیلی ترسیدم؛ از نیروهای گارد ریاست‌ جمهوری صدام بود و مانند هیولا؛ یک لگد به کمرم زد و هنوزم جای آن محل ضربه درد می‌کند.

صدامی‌ها مرا تا گردن زیر خاک کردند؛ آن روز باران هم می‌بارید و 4 ساعت اسیر گِل بودم؛ صدامی‌ها مشروب می‌خوردند و سر مرا نشانه می‌گرفتند و می‌خندید؛ خدا خواست بچه‌های ما که از آن طرف شکست خورده بودند، صحنه را دیدند و صدامی‌ها را زدند؛ بچه‌ها مرا از زیر گِل بیرون کشیدند؛ رزمنده‌ای آذری‌زبان مرا روی دوشش گرفته بود تا از منطقه خارج کند؛ آن موقع در پایگاه عراقی‌ها درگیری شد و او در همانجا به شهادت رسید. بعد از درگیری، من هم داخل دره‌ای عمیق افتادم و بعد از مدتی مرا از آن جا بیرون آورده بودند که در ابتدا مانند جنازه بودم که بعد از مدتی درمان توانستیم روی پا بایستم.

* انگشت مادرم را قطع کردم

در طول این سال‌ها زجر زیادی کشیدم؛ بیمارستان‌ها و شهرهای مختلف بستری می‌شدم؛ برخی جانبازان چشم‌هایشان را از دست دادند، اما جانباز اعصاب و روان قضیه‌ای متفاوت دارد، چون معلوم نیست این حالت‌ها چه زمانی به سراغ‌اش می‌آید. حالت‌های آنها فرق می‌کند.

اگر به نمونه‌‌هایی از آن بخواهم اشاره کنم، آیا شما دیده‌اید فردی که مادرش را خیلی دوست دارد، انگشت او را با دندان قطع کند؟! من این کار را کردم. به مادرم گفته بودند اگر تشنج کردم نگذارد دندان‌هایش قفل شود، یک شیء‌ای بین دندان‌هایش بگذارید. مادرم وقتی در این موقعیت قرار گرفت، انگشت خود را بین دو فک من گذاشت، من هم انگشت او را قطع کردم. بعد از اینکه به حالت عادی برگشتم، انگشت را از دهانم بیرون آوردند و بعد بردند پیوند زدند.

* خانواده‌ام مرا ترک کردند 

بنده دو بار ازدواج کردم؛ با توجه به شرایط خاصی که داشتم، در ازدواج نخست، همسر سابق‌ام نتوانست خیلی تحمل کند؛ نمونه‌ای از اتفاق‌هایی که در آن زمان افتاد این بود که وقتی دخترم دو ساله بود، نیمه شب بیماری به سراغ من آمد و او را از بالا بلند می‌کنم و وسط میز شیشه‌ای پرتاب کردم. از آنجا که خدا مرا دوست داشت اتفاقی برای دخترم نیفتاد.

از این اتفاق‌ها زیاد در زندگی داشتیم؛ سرانجام همسر سابق‌ام پسر 6 ساله و دختر 9 ساله‌ام را از من گرفت و در 25 خرداد سال 79 به نروژ رفت؛ از آن زمان تاکنون بچه‌هایم را ندیدم؛ می‌شنوم که پسرم در حال تحصیل در رشته وکالت است و دخترم پزشکی می‌خواند. زجر برای من این بود که رشد و پیشرفت بچه‌هایم را ندیدم؛ البته به مادر بچه‌ها حق می‌دهم چنین کاری را انجام بدهد.

* همسرم مبارز است

بنده مجدد ازدواج کردم؛ همسر کنونی‌ام کُرد زبان است؛ برعکس همسر اول، وی مبارز است؛ اما مبارز بودن او به قیمت شکسته شدن دندان‌ها و دستش تمام شده است؛ چون زمانی که بیماری به سراغم می‌آمد، آن موقع من کسی را نمی‌شناسم، نمی‌دانم که در اطراف من برادرم است، خواهرم است یا همسرم... دست که به دستم می‌رسد، می‌شکنم.

بیهوشی در هوای سرد بیرون از منزل

ماجراهای بسیاری بر ما گذشته است؛ یک شب که این تشنجات عصبی به سراغم آمد، حالم بد ‌شد، در آن حالت لباس‌هایم را از تن بیرون ‌آوردم، در شب زمستانی و در زمین برفی از منزل خارج شدم؛ به باغی رفته و آنجا خوابیدم. بعد از مدتی پیرمردی که صاحب باغ بود، می‌خواست خش و خاشاک باغ را جمع کند، مرا پیدا می‌کند؛ با پلیس تماس می‌گیرد؛ در ابتدا به عنوان یک آواره و بعد دوستان محله، مرا شناسایی می‌کنند.

* حرف‌هایی که نباید از مردم بشنویم

یک مدت که حالم خوب شده بود، در یک تاکسی سرویس کار می‌کردم؛ در آنجا آقا پسری به من گفت: «خوب به شما خوش می‌گذرد، جانباز هستید و هوای شما را دارند» به او گفتم: «من حقوقم را به شما می‌دهم و اجازه بدهید انگشتم را داخل چشم‌تان فرو ببرم» او گفت: «مگر من دیوانه‌ام» گفتم: «مگر من دیوانه بودم که رفتم» آن موقع که ما رفتیم این حرف‌ها نبود،‌ مردم ما را با الفاظ دیگری بدرقه می‌کردند، آن هم در سن 15 سالگی.

 

"منبع: خبرگزاری فارس"



تاريخ : یکشنبه یکم تیر 1393 | 16:50 | نویسنده : دوستدارشهدا
  روزه  های تو از همان روزهای عطرآگین جبهه، بوی بهشت می دهد و  زیباترین روزه  های دنیاست! هرچه فکر می کنم روزه های ما به گرد پای قشنگی  روزه های تو  نمی رسد.

صدای قدم های ماه روزه، ماه پر از عشق و معرفت رمضان دوباره به گوش می  رسد. دوباره سحری خوردن و بعد نگه داشتن روزه جسم و روح از بدی ها. فرصت  پاک شدن و پاکیزه شدن. دعا می کنم که همه به لطف خداوند، بتوانند روزه های  اندک سخت ولی بابرکت ماه رمضان را بگیرند و ...

...   بعضی از ما همه ماه های رمضان عمرمان را روزه گرفته ایم. برخی به دلیل عذر  یا سفر یا بیماری گاهی نتوانسته ایم روزه بگیریم. بعضی هامان هم متأسفانه  بی دلیل و در کمال صحت، توفیق روزه داری را از دست داده ایم. ولی دسته ای  هم داریم که زیباترین روزه های دنیا را گرفته اند و شاید هم همیشه روزه  اند!

سلام  می کنم به تو رزمنده دلاور! تو ای جوان عاشق! نه از این عشق های امروزی  بلکه عشقی با طعم گرسنگی و تشنگی! داشتم فکر می کردم تو چطور می توانستی آن  طور عاشقانه، درگرمای بیرحم جنوب روزه بگیری و ما ... یا غر می زنیم یا می  گوئیم نمی توانم روزه بگیرم یاحالمان بد می شود و هزار بهانه دیگر ؟!

مگر  تو انسان نبودی؟!  شاید هم نبودی و فرشته ای بودی بر زمین! تو چطور می  توانستی با شروع ماه رمضان، با آن همه سختی، دویدن ها، جنگیدن، نبود آب و  غذای کافی برای افطار و سحر و خیلی چیزهای دیگر، نیت روزه کنی؟ دلت نمی آمد  روزه نگیری، نه؟!  می توانستی مثل خیلی از ما بگوئی در این شرایط سخت نمی  توانم. واجب نیست! نمی توانستی؟! مگر چندسالت بود؟! نوجوان بودی، جوان بودی اما ایمانت به اندازه وسعت جبهه بزرگ شده بود و تو را وادار می کرد که به اندازه هدفت بزرگ باشی و این فریضه الهی را انجام دهی.

 

چه  عشقی در دلت بود که تو را می کشاند تا وادی جنگ و  ...؟! جبهه چه بصیرتی  به تو داده بود که با آنهمه سختی، روزه ات ترک نمی شد؟! چرا ما به محکمی تو  روزه داری نمی کنیم؟ چرا تو از گرسنگی خسته نمی شدی و ما می شویم؟ چرا  تشنگی تو را از پا در نمی آورد ولی ما را از پا می اندازد؟!تو چطور تحمل می کردی که ما با اینهمه غذای رنگ به رنگ و خنکای منزل و استراحت، نمی توانیم به اندازه تو عاشقانه روزه بگیریم؟!

چقدر  نگاه زیبایت در روزه داری زیبایت جاری بود! باورهایت تو را سیراب می کردند  و ایمانت تو را از غذا بی نیاز می کرد. مشکل ما که اینقدر روزه برایمان  سخت است، همین است. ما ایمان و باور تو را نداریم. ایمان و باور تو را که  گاه همان طور روزه و لب تشنه جان دادی و پر کشیدی!

 

ایمان  و باور هم سنگرانت را که اکنون هنوز در میان ما هستند. جانبازان، آزادگان  و...! راستی تو چطور می توانستی در اسارت روزه بگیری؟! با آنهمه شکنجه و رنج و  مشکل و محدودیت؟!  باورهایت چگونه تو را پای میدان سخت حفظ ایمان نگه می  داشتند؟! یا اکنون با اینهمه درد و عوارض و بیماری، چگونه از من که سالم  هستم، آرام تر و زیباتر روزه می گیری؟!

به  نظرم، روزه های تو از همان روزهای عطرآگین جبهه، بوی بهشت می دهد و  زیباترین روزه های دنیاست! هرچه فکر می کنم روزه های ما به گرد پای قشنگی  روزه های تو نمی رسد. تویی که همه لحظه هایت ذکر است و تسبیح. تو که همیشه  دل و زبان را از ناپاکی نگه داشته ای، تویی که همیشه روزه ای. اگر اینگونه  زیبا نبودی که خدا تو را برنمی گزید!

تو ای رزمنده همیشگی عرصه عشق و ایمان!

روزه  هایت قبول. روزه داری و پاک شدن هر روز جسم و روحت قبول. دعا کن با شروع  ماه مبارک رمضان، همه مان مثل تو با اخلاص، بی ریا، بابصیرت و معرفت و البته  بدون بهانه جویی و با عشق روزه بگیریم. رزمنده دعایمان کن.



تاريخ : شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 | 2:33 | نویسنده : دوستدارشهدا
 

                  LooGix.com

یک پارچۀ ساده که روزی به روی دوش مردان ساده امّا بزرگ جایم بود.
 
نمیدانم هنوز مرا به یاد داری یا نه؟

من چفیه ام
روزی با من زخم گلو یا زخم دست و پای عاشقان این آب و خاک را میبستند
روزی مرا با اشک چشمهایشان در زیارت عاشورای شب عملیات خیس می نمودند
روزی افتخارم این بود که عرق یک رزمنده را از صورتش پاک کنم
چه دوران خوبی بود !!!!
چقدر دلم برای آن مردمی که رنگ خدا داشتند تنگ شده
چقدر دلم برای جبهه تنگ شده
من چفیه ام
همان پارچه ساده که امروز به روی دوش آدمهای مختلفی جای دارم
عده ای بسان همان مردان بی ریایند
عده ای هم شاید مثل آنان نیستند ولی سعی میکنند خود را مثل آنان سازند
اما عده ای نه مثل آنان هستند و نه مثل آنان رفتار می کنند ولی مرا به روی دوش خود دارند
در ظاهر مثل شهدایند ولی در باطن خلاف آنهایند « عکس شهدا را می بینند وعکس شهدا عمل می کنند »
این ها پر از ریایند اینها پر از دروغ اند
به آنها بگویید هرکس مرا به دوش اندازد مثل آنان نخواهد شد
من چفیه ام
بعضی حرمتم را پاس داشته اند و خود را لایقم نمی دانند
بعضی خود را لایقم می دانند ولی حرمتم را پاس نمی دارند
بعضی هم ...
آری دوستان سرانجامم را بنگرید که چگونه است ...
روزی مرا بعنوان سجاده استفاده می کردند اما حال چه ؟
راستی............!
حرمتم چه شد ؟؟؟

نويسنده:وحید مصلحی

برادرم ، خواهرم ، مواظب باش ، اسنخوان های شکستۀ آن ها برقله های خاکی فکّه وطلائیه ومجنون ... واز اعمال ما دیده بانی می کنند وچه بسا شِکوه ها از ما داشته باشند!!!



تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد 1393 | 11:58 | نویسنده : دوستدارشهدا

                  

   بابا"

یعنی قشنگترین وپرمعنا ترین واژۀدنیا

که هیچ مترادفی نمیتونی براش پیداکنی

پنچشنبه دومین سالگرد درگذشت پدر مهربانم ست.

این دوسال كه به سرعت برق و باد گذشت...

    ولی همچنان غم فراق ونبودش چون كوهي عظيم بر دل ماسنگيني مي كند.                  

تقدیم به پدر صبور و مهربان و با ایمانم  که بی تردید صفای باطنی ایشان  پیوسته ره توشه ام بوده و همواره بر  او  افتخار می کنم و بر خود  می بالم.

    دوستان گرامی ،  باشد که با دل نورانی تان فاتحه ای نثار روح بابایم نمایید.

 

باتشکرازخانم شرافتی عزیزخدااموات شمارو هم رحمت کند ان شالله



تاريخ : سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 | 18:29 | نویسنده : دوستدارشهدا

 
- آقا سر راهی برو کنار.
تازه وارد حسینیه شده بودم و رفته بودم سروقت شیرینی‌هایی که برای  پذیرایی گذاشته بودند دم در که یک نفر بلند گفت: آقا سر راهی برو کنار.  برگشتم و دیدم یک تخت بیمارستانی منتظر است تا کنار بروم تا مردی درشت هیکل  که بیسیم به کمر دارد (و احتمالا یکی از محافظ‌هاست) آن را هل بدهد. کنار  رفتم و با بهت نگاه کردم به مردی نحیف که روی تخت دراز کشیده بود و  ملحفه‌ای رویش بود و ...
محافظ که با تحکم با من صحبت کرده بود، به مرد نحیف مهربانانه گفت: حلال کن  اگر اذیت شدی. بعد پیشانی‌اش را بوسید و رفت احتمالا سر پستی که رهایش  کرده بود به خاطر مرد نحیف. روی سینه مرد نحیف کارتی بود و روی کارت اسمش  را نوشته بود: «سعید».
 
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17381/A/13900706_1017381.jpg
از همان اول فهمیدیم که دیدار رهبر با  جانبازان قطع نخاعی دیداری متفاوت است.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif سرکی کشیدم به فضای حسینیه و چند جانباز نشسته روی ویلچیر را دیدم و همان  آقا «سعید» که روی تخت بود و تازه حکمت آمبولانس‌هایی که صبح داخل بیت  می‌شدند را فهمیدم. دیدار، دیدار جانبازان قطع نخاعی بود با رهبر انقلاب؛  البته جانبازان قطع نخاع از گردن! خودشان می‌گویند «گردنی». گردنی یعنی کسی  که مهمترین رگ گردنش را در راه خدا داده و از سینه به پایین را پیش‌پیش  فرستاده بهشت ولی این جسم بهشتی را با تخت و ویلچیر در این دنیا با خودش  این طرف و آن طرف می‌کشد.
و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif تا آقا بیاید رفتیم سراغ بعضی از جانبازها. «سعید» سال 59 مجروح شده بود  و 31 سال از عمر 50 ساله‌اش را روی تخت افتاده بود. خانه نداشت، حتی خانه  مهر. در حاشیه کرج زندگی می‌کرد و همراهش می‌خواست به رهبر شکایت این را  بکند که پرونده جانبازی او را از خوزستان به کرج نمی‌فرستند، کاری که یک  مدیر ساده احتمالا می‌تواند انجام دهد. 8 میلیون تومان ودیعه مسکن داده وماهی 480 تومان اجاره‌ای که می‌دهد از حقوقش چیزی باقی نمی‌گذارد.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17381/A/13900706_0617381.jpg
به نظرم علاوه بر بنیاد شهید، کمیته امداد هم باید او را تحت پوشش قرار  دهد. و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif «اسماعیل» هم یکی دیگر از جانبازهایی بود که روی تخت بودند. او در روزهای  آخر بهار 67 با تیر تک‌تیرانداز دشمن از گردن قطع نخاع شد. 23 سال روی تخت  است و بزرگ شدن 3 بچه‌ای که قبل از جانبازی داشته را از روی همین تخت تماشا  کرده و 5 نوه‌اش هم پدربزرگشان را از روز اول با همین تخت دیده‌اند. اهل  شوش بود و عرب. روحیه‌اش خوب بود. از مشکلات پرسیدیم و جواب‌هایی شنیدیم.  در بین جواب‌هایش نظرم به زحمت‌ها و مصایب همسرش جلب شد. پرسیدم: فکر  می‌کنی شما زودتر وارد بهشت می‌شوید یا خانومتان؟ بلافاصله جواب داد:  ان‌شاءالله خانمم.
روی «اسماعیل» هم ملحفه کشیده شده بود و شاید برای اینکه دست و پای کم‌رمق و  کیسه‌ دفع ادرار و ... دیده نشود. و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع  نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif بین چند نفری که با تخت آمده بودند وضع «غلامرضا» کمی متفاوت بود. او  قبلا روی ویلچیر می‌نشسته و دست‌هایش حس داشته و فرمان می‌برده ولی حرکت و  فعالیت ترکش‌های داخل بدن مجبورش کرده ویلچیر را با تخت عوض کند. و باید  سخت باشد این تغییر ولی روحیه‌اش خوب بود. تخریب‌چی بوده و یک بار که از  ماموریتی برمی‌گشته به کمین دشمن خورده. می‌گفت 25 سال پیش در زمان رزمنده  بودنش قرعه به نامش افتاده تا برود و امام را ببیند. رزمنده مسن‌تری از او  خواهش می‌کند جایش را به او بدهد و امید به سال‌های جوانی داشته باشد.  علیزاده هم فرصت دیدار با امام خمینی را به هم‌رزمش می‌بخشد که بعدتر شهید  شد و خودش هم توفیق دیدن امام را پیدا نکرد دیگر؛ چون سال‌های جوانی‌اش را  روی ویلچیر و تخت بوده است. و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی  یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif دیگر حسینیه پر شده از جانبازها و موقع آمدن رهبر انقلاب است. محافظی که ایستاده  جلوی ما به یکی از جانبازهایی که خوابیده روی تخت می‌گوید ما را دعا کن.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_1117369.jpg
رهبر وارد شدند و یکراست رفتند سراغ تختی‌ها و اول از همه «سعید» که از دوران  سربازی‌اش مجروح شده. رهبر کارت او را نگاه کرد به اسم سلام علیک کرد و  بعد خم شد و بوسیدش؛ نه یک بار نه دو بار نه سه بار... شاید پنج شش بار  بوسیدش. این رفتار تا آخر تکرار شد. مثل پدری که بچه کوچکش را می‌بوسد. بعد  از او سراغ «اسماعیل» رفت و دست به سر و رویش کشید و بوسیدش و حرف زد. رهبر به  «غلامرضا» که رسید چون تختش کوتاه بود، زانو زد برای بوسیدنش.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif صدای بوسیدن روی جانبازها را می‌شنیدم. ولی فاصله‌مان اندازه‌ای بود که  حرف‌هایشان را به سختی می‌شنیدم. جانبازی سیستانی با رهبر گپی طولانی‌تر  زد. بعدی دستش هم مثل دست رهبر جانباز است. با دست‌های مجروح‌شان با هم دست  می‌دهند و جانباز دست رهبر را می‌بوسد و رهبر سر و صورت جانباز را. جانباز  دیگری به رهبر گفت: آقا بذار دستت را ببوسم. و منتظر اجازه رهبر نماند و  بوسید. و ادامه داد: آقا می‌شه بغل‌تون کنم و رهبر خم شد و جانباز روی  ویلچیر نشسته را درآغوش گرفت و جانباز او را یک دقیقه‌ای نگه داشت و  گریست.  یکی دیگر از جانبازها هم چندتا عکس به آقا نشان داد و آقا عکس‌ها را دیدند و  راجع به آنها با هم صحبت کردند. دست آخر هم دوتا از عکس‌ها را قرار شد  اسکن کنند و برگردانند.
 
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_2317369.jpg

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif رهبر به جانبازی رسید و گفت: حالت چطوره؟ جانباز جواب داد: شما خوب باشید  ما هم خوبیم. بعد از رهن و اجاره مسکنش گفت. از اینکه سه دهه روی ویلچیر  است. و رهبر نگاه کردند به رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif «سالم موسوی». آقا اسمش را از روی کارتش خواندند و مثل بقیه رویش را چند  باره بوسیدند. «سالم» گفت: آقاجان... رهبر گفت: جان. سالم گفت: آن دست راستت  را بده من ببوسم.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif - سلام علیکم. دست‌هات را فرستادی بهشت پیش‌پیش؟
رهبر این را به جانبازی گفت که دو دستش از مچ قطع بود، علاوه بر اینکه قطع  نخاع بود. جانباز هم بعد از سلام و علیک گفت: «آقا به فکر نسل سومی‌ها  باشید. به مسئولین بگید به فکر جوان‌ها باشند. خدا امام حسین را بیامرزه.  اگر هیئت‌های عزاداری نبود که دیگه هیچی...»
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif - من شنیدم شما گفتید جانباز اعضای مجروحش را زودتر فرستاده بهشت. به ما میگن 70 درصد. دعا کنید آن 30 درصد هم بهشتی شود. رهبر جواب داد: خدا نصیب‌تان کند. http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif - سلام خوبید؟ - سلام، شما را دیدیم خوب شدیم.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif رهبر انقلاب به هر جانبازی می‌رسیدند اول کارتش را نگاه می‌کردند تا به نام با او صحبت  کنند. بعضی‌ها نداشتند به هر دلیلی. به یکی‌شان گفت: کو کارتت؟ و جانباز  جواب داد: سرباز احتیاج به نام و نشان نداره. سرباز را به اسم فرمانده  می‌شناسن. و با دست خود رهبر را نشان می‌داد.
و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif - آقا قربون شما بشم که از دست دوست و دشمن زجر می‌کشید. - رهبر آیه‌ای را که بالای جایگاه نوشته شده بود را نشان دادند و  گفتند: آن جا را ببین. نوشته: فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی  بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ*.
 
بعد راجع به صبر و معامله با خدا گفت برای جانباز و وقتی از کنارش رد می‌شد، هر دو لبخند می‌زدند.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif جانبازها بامعرفت بودند. سلام هم محلی‌ها و همشهری‌هایشان را هم  می‌رساندند. مثل جانباز نجف‌آبادی که دخترش محدثه و پسرش علی هم کنارش  بودند و در جواب رهبر که پرسیده بود کی مجروح شدی گفته بود 17 سالگی و رهبر  سکوت طولانی کرده بود. و جانباز برای اینکه سکوت را بشکند به پسرش گفت:  علی دست آقا رو ببوس.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif دختربچه‌ای جلو آمد و گفت: من دختر آقای قنبری هستم. میشه یه یادگاری ازتون بگیرم.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_3717369.jpg
رهبر هم چفیه‌اش را داد به دختر جانباز قنبری.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif جانباز دیگری بود که روی ویلچیر نشسته بود ولی اختیار دست و پایش را کامل  نداشت. حرف هم نمی‌توانست بزند. به سختی صداهای نامفهوم از گلویش بیرون  می‌آمد. رهبر که فهمید جانباز نمی‌تواند حرف بزند ساکت کنارش ایستاد.  جانباز دستش را بالا آورد و کشید به صورت و محاسن رهبر. یک بار، دو بار، سه  بار. دستش به اختیار نبود و می‌خورد به عینک و صورت رهبر. صدایش از گلو به  ناله بیرون می‌آمد. عکاس و فیلم‌بردار و مسئول و خبرنگار و حاضر و ناظر همه  به گریه افتادند. رهبر بعد از حدود یک دقیقه دست جانباز را گرفت و گفت:  دیگر بسه. یعنی دیگر ناله و ناراحتی نکن. یعنی من متوجه محبت تو شدم. یعنی  خودت را اذیت نکن. و دعا کرد: خدا به شما اجر و شفا و صبر بدهد. و من و تو  چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17393/smpl.jpg

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif کنار یکی از جانبازها بچه کوچکش ایستاده بود. آقا بعد از خوش و بش با  جانباز به یکی از محافظ‌ها گفتند: این پسر را بلند کن من ببوسمش. محافظ هم  بچه را مثل پر کاه بلند کرد و آقا او را بوسید.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif - خیلی جوان بودید موقع مجروحیت نه؟ - ای 16-17 سالم بود.
- زن و بچه...؟ - بله حاج آقا سرم شلوغه حسابی سه تا بچه دارم.
رهبر خیلی سرحال از کنار جانباز گذشت.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif یک جانباز ایلامی سلام استاندارشان را رساند و گفت: کی میای ایلام؟ من به  استاندار گفتم دعوت‌تان کند. باید بیای ایلام. مردم خیلی دوستت دارند.
رهبر انقلاب جواب دادند: سلام من را هم به استاندار برسانید. من که ایلام آمده‌ام!‌ هنوز استان‌هایی مانده که نرفتم. اول باید آنجاها بروم. بعد هم من با دعوت  جایی نمی‌روم، بی‌دعوت می‌روم!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif یکی از جانبازها به رهبر گفت: به فکر جانبازهای قطع  نخاعی که در روستاها هستند باشید. اگربشود اینها را بیاورند به شهر...
 
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_3317369.jpg
رهبر رو به رییس بنیاد شهید کردند و گفتند: باید خدمات را ببرند به محیط زندگی  جانباز. آوردن جانباز به شهر یعنی جداشدن او از محیط زندگی و خانواده. این  نباید اتفاق بیفتد.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif یک جانبازِ رویِ تخت هم بود که احتمالا وسط جلسه رسیده بود. به رهبر گفتند  گردنش نمی‌چرخد. رهبر تخت او را دور زد و رفت کنار ایستاد. جانباز به رهبر  گفت: به مسوولین بنیاد شهید بگید به جانبازهایی که دست‌شان نمی‌رسد کمک  کنند. بگید درست خرج کنند پول‌ها را، با توجه خرج کنند.الان که الحمدلله  پول هست.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_5617369.jpg
رهبر مکث کرد. سر تکان داد و گفت: بله درست می‌گید. بعد رو کرد به رییس  بنیاد شهید و گفت: هم پول‌داشتن توفیق می‌خواهد هم درست خرج‌کردن.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif - 23 سال منتظر دیدن شما بودم حاج آقا. - کم توفیقی ما بوده.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif یکی از جانبازها که خودش عضو موسس انجمن جانبازان قطع نخاع از گردن بود به  رهبر گفت: مسائل جانبازهای گردنی با هم فرق می‌کند. بعضی لازم است در خانه  باشند، بعضی که مشکلات روحی پیدا کرده‌اند لازم است در آسایشگاه باشند. بعضی  باید در خانه باشند ولی پرستار نیاز دارند. بعضی‌ها به خاطر مساله‌های کوچک  خانواده‌شان دچار مشکل شده. باید اینها را حل کرد. رهبر به رییس بنیاد  شهید نگاه کردند و گفتند: «حتما در سطوح بالای بنیاد شهید به این مساله توجه  کنید.» و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!   http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif دید و بازدید که تمام شد، رهبر رفتند و نشستند روی صندلی‌شان و قاریِ جانبازی،  قرآن خواند و رییس بنیاد شهید و فرمانده سپاه از 57 جانباز حاضر گفتند و از  220 نفری که نمی‌شد آوردشان. با اینکه در حسینیه صندلی نبود، ولی همه  روبه‌روی رهبر نشسته بودند؛ همه روی ویلچیر و 4-5 نفر روی تخت دراز کشیده  بودند. جانبازی به نمایندگی از بقیه صحبت کرد: دیگر نه پایی داریم و نه  دستی که یاری‌تان کنیم ولی با زبان‌مان
حمایت‌تان می‌کنیم، تنها کاری که  ازمان برمی‌آید.
 
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_6317369.jpg
و من و تو چه می‌دانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif آقا خیلی طولانی صحبت نکردند. تقدیر کردند از مبتکران طرح این جلسه. و تقدیر  کردند از جانبازان و صبرشان با این جملات که: زحمت بیهوده است که امثال من  بخواهیم از شماها سپاس‌گذاری کنیم که با خدا معامله کردید و باید گفت:  فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ  الْفَوْزُ الْعَظِیمُ.
بعد از خانم‌ها و خانواده‌های جانبازها تشکر ویژه کردند و گفتند خدمت با روی  خوش شما در آن دنیا به دردتان می خورد و اجر شما از این جانبازها کمتر  نیست.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_7117369.jpg
به جانبازها و خانواده‌هایشان هم یادآوری کردند که در محاسبات الهی چیزی  فوت نمی‌شود. لحظه لحظه‌ی صبر شما محاسبه می‌شود. به خود جانبازها هم گفتند  که وزنه‌ی ایثار شما به نظرم از وزنه‌ی شهادت بیشتر است به خاطر رنج‌هایی که  دارد؛ هم برای خودتان هم برای پدر، مادر، همسر و فرزندان‌تان.
قبل از خداحافظی هم دوباره از خانم‌ها تشکر کردند و عذرخواهی که نشد تک‌تک احوال‌پرسی کنند.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif جلسه که تمام شد زنی با لبخند سمت شوهر ویلچری‌اش رفت و با دستمال عرقش را  پاک کرد. آن طرف‌تر بچه‌های دور و بر ویلچیر پدرشان فیگور می‌گرفتند تا عکاس  عکس بیندازد. کم‌کم ویلچیرها راه افتادند و هرکدام به همتِ زنی و البته  بعضی به کمک فرزند یا والدین یا برادری. روحیه‌ی همه عالی بود. دیدن رهبر و  حرف‌های او شارژشان کرده بود و آنها می‌رفتند به سمت زندگی‌ای که من وتو  چیزی از مشکلاتش نمی‌فهمیم.
 
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17381/A/13900706_1717381.jpg

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif از حسینیه که بیرون آمدم دیدم بچه‌های سپاه ولی‌امر که یگان حفاظت هستند و  مشغول خدمت در بیت رهبری، صف کشیده‌اند (صفی نه بر اساس قد یا درجه) و هر  جانبازی که می‌آید احترام نظامی می‌گذراند و برایش صلوات می‌فرستند. یک  نفرشان بلند شعر دکلمه می‌کند و یکی هم اسپند دود می‌کند. چقدر چسبید این  بدرقه خودجوش بچه‌های ولی‌امر که در چشم ما فقط کارشان حفاظت است.
* توبه، آیه 111: اکنون بشارت باد بر شما به داد و ستدی که با خدا کرده‌‌اید و این پیروزی بزرگی برای شما است
گزارشی از دیدار رهبر انقلاب با جانبازان قطع نخاع گردنی و حاشیه‌هایش
                                                                      مهدی قزلی


تاريخ : یکشنبه چهارم خرداد 1393 | 22:56 | نویسنده : دوستدارشهدا
رزمندگان دفاع مقدس قهرمانان دلیری بودند که حتی دست و پنجه نرم کردن با مرگ نیز آنها را از زیبا زندگی کردن باز نمی داشت.

*** تاگفتم"لا اضحک"عراقی ها خندیدند

با تحکم و بلند داد زدم «لا اضحک». با گفتن این حرف علاوه بر چند نفری که می خندیدند ، بقیه هم که ساکت بودند شروع به خنده کردند . چند بار دیگر «لا اضحک» را تکرار کردم ولی توفیری نکرد.

ساعت های 1 و 2 نیمه شب بود که در میان همهمه و شلیک توپ و تانک و مسلسل و آرپی چی و غرش هواپیماهای دشمن در عملیات بزرگ کربلای 5 ، فرمانده تخریب بعد از چندین بار صدا زدن اسم من ، بالاخره پیدایم کرد و گفت : حمید هرچه سریعتر این اسرا را به عقب ببر و تحویل کمپ اسرا بده. سریع آماده شدم.

سی و دو نفر اسیر عراقی که بیشترشان مجروح بودند ، سوار بر پشت دو دستگاه خودروی تویوتا شدند و من با یک قبضه کلاش تاشو با نشستن بر پنجره خودرو دستور حرکت خودروها را به سمت کمپ اسرا صادر کردم مسافتی طی نکرده بودیم که متوجه شدم چند اسیر عراقی به من نگریسته و اسمم را صدا زده و با هم میخندند. اول تعجب کردم که اینها اسم مرا از کجا می دانند . زود به خاطر آوردم صدا زدن های فرمانده مان را که به دنبال من می گشت و عراقی ها نیز یاد گرفته بودند . من با 18 سال سنی که داشتم از لحاظ سن و هیکل از همه آنها کوچکتر بودم. بگی نگی کمی ترس برم داشت . گفتم نکند در این نیمه شب ، اسرا با هم یکی شوند ومن و راننده بی سلاح را بکشند و فرار کنند.

دستور حرکت خودروها را به سمت کمپ اسرا صادر کردم مسافتی طی نکرده بودیم که متوجه شدم چند اسیر عراقی به من نگریسته و اسمم را صدا زده و با هم می خندند.

به دنبال واژه ای گشتم که به زبان عربی به معنای نخندید یا ساکت باشید ، بدهد . کلمه « ضحک » به خاطرم آمد که به معنای خنده بود. با خودم گفتم : خوب اگر به عربی بگویم نخندید ، آنها می ترسند و ساکت می شوند . لذا با تحکم و بلند داد زدم «لا اضحک». با گفتن این حرف علاوه بر چند نفری که می خندیدند ، بقیه هم که ساکت بودند شروع به خنده کردند . چند بار دیگر «لا اضحک» را تکرار کردم ولی توفیری نکرد.

سکوت کردم و خودم نیز همصدا با آنها شروع به خنده کردم. چند کیلومتری که طی کردیم به کمپ اسرای عراقی رسیدیم و بعد از تحویل دادن 32 اسیر به مسئولین کمپ ، دوباره با همان خودروها به خط مقدم برگشتیم . در خط مقدم به داخل سنگرمان که بچه های تخریب حضور داشتند رفتم و بعد از چاق سلامتی قضیه را برایشان تعریف کردم. بعد از تعریف ماجرا ، دو سه نفر از برادران همسنگر که دانشجویان دانشگاه امام صادق ع بودند و به زبان عربی نیز تسلط داشتند ، شروع به خنده کردند و گفتند فلانی می دانی به آنها چه می گفتی که آنها بیشتر می خندیدند تو به عربی به آنها می گفتی « لا اضحک » که معنی آن می شود « من نمیخندم» و برای اینکه به آنها بگویی نخند یا نخندید ، باید می گفتی « لا تضحک » ................. آنجا بود که به راز خنده عراقی ها پی بردم.


*** خندیدن و خنداندن و کلا خنده در اسارت کیمیایی بود ، که اگر برای چند لحظه از آسایشگاه رخت بر می بست همه از پا در می آمدند .

خنده مرهمی بر زخم های کابل و با توم بود ، خنده پانسمان پاهای فلک خورده و دست نوازشی بر صورت های سیلی خورده بود

و اینک آنچه می آید ....

• یکی از بچّه‌ها، به خیال خودش می ‌خواست با نماینده‌ ی صلیب سرخ که آن روز در اردوگاه بود، مزاحی کرده باشد.

پشت در مخفی شد و همین ‌که صلیبی می خواست وارد آسایشگاه شود، از جلویش درآمد و بلند گفت: " پخ "

بنده‌ ی خدا در جا غش کرد و دراز به دراز افتاد کفِ آسایشگاه.

هول هولکی آب آوردیم، زدیم به صورتش و آب قندی به خوردش دادیم تا کم ‌کم حال آمد. بعد هم کلّی ازش معذرت خواهی کردیم و قضیه به خیر و خوشی تمام شد.


***  امام جماعت، آن‌قدر رکوع رکعت اوّل را طولانی می ‌کرد، که کمر درد می ‌شدیم. هم برای بچّه ‌ها رسیدن به نماز جماعت مهم بود، هم برای امام جماعت که آن‌قدر صبر می‌ کرد تا همه به آن برسند و بعداً جای گلایه و اعتراض نماند.

منصور، سیزده سالش بود. همیشه، نیم ساعت قبل از اذان، آماده بود برای نماز.

یک‌ روز که صف دست‌ شویی خیلی شلوغ بود، نتوانست سر وقت به نماز برسد.

از دور، صدای یاالله... یاالله او را می ‌شنیدم که نزدیک می ‌شد؛ و ما هم ‌چنان در رکوع مانده بودیم. دوان ‌دوان آمد و دمپایی‌ هایش را هر یک به گوشه ‌ای پرتاب کرد و با سر و صورت خیس، دست‌ هایش را برای گفتن تکبیر بالا برد، اما همین که خواست « الله اکبر» را بگوید، امام جماعت قد راست کرد.

آره جون خودتون، عمراً اگه با این نمازتون برید بهشت ! به همین خیال باشید.

منصور سرجایش میخ ‌کوب شد. وقتی همه در سجده‌ی دوم بودند، صدایش را می ‌شنیدند که با خشم، خطاب به امام جماعت می‌ گفت: عجب آدمیه... حالا اگر یه ثانیه صبر می ‌کردی تا منم برسم، زمین به آسمون می ‌رسید، یا آسمون به زمین...؟

آره جون خودتون، عمراً اگه با این نمازتون برید بهشت ! به همین خیال باشید.

آن روز، بچّه‌ ها همه‌ی حواس ‌شان به منصور بود و به زور جلوی خنده‌ شان را گرفته بودند. همین ‌که سلام نماز را دادند، خنده‌ی جماعت به هوا رفت.


*** سرش به کار فرهنگی‌ اش بود. سوت آزاد باش که زده می‌ شد، سیّد کارش را شروع می‌ کرد. از تمرین تئاتر گرفته، تا راه ‌اندازی گروه سرود و ساخت وسایل و ماکت و...

در کارش خیلی جدّی بود و در عین حال بذله‌گو و شوخ طبع، و از همه مهم‌ تر، این‌ که سیّد در خوش ‌مشربی و حاضرجوابی تک بود و کم‌تر پیش می‌ آمد رو دست بخورد. یک روز عصر، خسته و کوفته از تمرین و فعالیت، داشت می ‌رفت توی آسایشگاه که مجید از جلویش درآمد.

ـ خسته نباشی آقا سیّد... این نمایش ‌تون کی می ‌ره روی پرده؟

ـ می ‌ره إن ‌شاءالله؛ هفته ‌ی آینده، البته اگر بچّه‌ ها بیان سر تمرین.

ـ جداً دستت درد نکنه سیّد. اگر امثال تو توی این چار دیواری نبودن، دهن روحیه‌ی بچّه ‌ها سرویس بود؛ خدا اجرت بده.

مجید داشت از سیّد تعریف می‌ کرد و همان‌طور رو به آسمان کرد و گفت: خدایا! من که هیچ ‌ام، پوچ‌ ام، به‌خاطر این بچّه مخلص‌ ها، من رو هم ببخش. خدایا! درسته که ما گناه ‌کاریم و پیش تو آبرویی نداریم، اما این سیّد، این اولاد پیغمبر...

مجید می‌ گفت و سیّد از تواضع سر به زیر انداخته بود؛ گویی اصلاً از این همه مدح و ثنا راضی نباشد؛ اما مجید ادامه داد:

اما این سیّد که دیگه از ما بی‌ آبرو تره...

خدایا! درسته که ما گناه ‌کاریم و پیش تو آبرویی نداریم، اما این سیّد، این ...

ادامه داد:

اما این سیّد که دیگه از ما بی‌ آبرو تره...

سیّد که فکر این جایش را نکرده بود، گوش مجید را گرفت و در حالی که فشار می ‌داد، می‌گفت: پس تو کِی آدم می‌شی، ها؟ کِی؟...

*** محمّد ادعا می‌ کرد صاحب فتواست. اتفاقاً رساله ‌ای هم برای خودش داشت، که اسمش را گذاشته بود «رساله الوسواسین» مشخص است دیگر، محمّد مرجع تقلید وسواسی‌ ها بود؛ همان‌ هایی که از شدّت وسواس یک ساعت تمام زیر آب سرد این پا و آن پا می‌ کردند و آخرش هم به یقین نمی ‌رسیدند که غسل‌ شان درست بود، یا نه. همان ‌ها که اگر به پاکی صابون شک می‌ کردند، آن‌ را با « تاید» می ‌شستند.

یکی از احکام رساله ‌اش این بود که « در صورت نجس شدن لباس و نداشتن لباس دیگر، پوشیدن آن به صورت پشت ‌و رو، جایز است.»

گرچه با این شوخی‌ ها و فتواهای عجیب نتوانست وسواسی‌ ها را از دنیای شک خارج کند، اما حکم ‌های عجیب و غریبش همه را می‌ خنداند؛ و خنداندن از پر اجرترین کارهایی بود که در اسارت انجام می‌ شد.


*** ارشد آسایشگاه می ‌خواست هر طور که شده ، سهمیه‌ی لباس اسرا را که تحویلش یک ‌سال به تأخیر افتاده بود، از سرگرد بگیرد. برای همین دستور داد مسئول باغچه، قلمی ‌ترین خیار سبزها را برای پذیرایی آماده کند، در بهترین ظرف بگذارد و هر وقت اشاره کرد، میوه را بیاورد تا بعد از خوردنِ آن، بحث احتیاجات اسرا باز شود.

با اشاره‌ ی دست ارشد، مسئول باغچه، با ادب تمام سینی را که خیارهای قلمی و براق، به گونه ‌ای منظم در آن گذاشته شده بود، به حضور سرگرد آورد. ارشد با لب‌ خند دروغین، گفت : بفرمایید جناب سرگرد؛ قابل شمارو نداره. دست کِشتِ خودِ اسراست.

سرگرد نگاهی به سینی و خیارهای سبز و براق انداخت. بعد، نگاهی به ارشد انداخت و با عصبانیت گفت: من رو مسخره کردید؟

ارشد که انتظار چنین برخوردی رو نداشت، نگران از این که خیارها خوب شسته نشده باشند ، یا در نحوه‌ی تقدیم‌ شان قصوری از کسی سرزده باشد، گفت : اتفاقی افتاده جناب سرگرد؟

سرگرد با قهر حرکت کرد و در حالی‌ که می ‌رفت، می‌ گفت: بزرگاشو خودتون خوردید، ریزه‌ میزه‌ هاشو میارین جلوی من...؟

زبان ارشد بند آمده بود. تا آمد سوء تفاهم را رفع کند، سرگرد رفته بود. خنده ‌ی بچّه‌ ها هم به هوا رفت.



تاريخ : جمعه دوم خرداد 1393 | 2:49 | نویسنده : دوستدارشهدا
سکوتت هم زیباست! مثل سکوت دشت آرام و زیبای گردان تخریب که در پشت دوکوهه هزاران خاطره تلخ و شیرین را در دل خود پنهان کرده! مثل سکوت دوکوهه ... سکوتی غریب که سخت دلتنگ شهید همت می کند آدم را...

تو همیشه میزبان زائرانی و همیشه 5 شنبه ها میهمان زیاد داری. همیشه عاشقانی هستند که قبورت را با شمع و گل و گندم آذین می بندند و خود چون پروانه ای گردشان می گردند ولی حتی اگر آنها هم نباشند تو به تنهایی هم زیبایی...


سکوتت آدم را چون نسیم با خود می برد به آرامش آن دشت های زیبایی که قدمگاه بچه های گردان تخریب است... تا دیوارهای ساکت ساختمان های دوکوهه که هنوز دست خط رزمندگان و عاشقان و سالکان و عارفان را بر تن خود دارند... تا قبرهای خالی جای نماز شب و تجربه خوابگاه ابدی...


ای زمینی که همیشه بهاری! همیشه پر از گلی... پر از گل های پرپر ...! عطر بهار می دهی... عطر بهار می دهی مزار شهدا !  تو پر از گل هایی هستی که آدم با نگاه کردن به چهره های پاک و معصومشان، جوشش عشقی بیکران را درخواهد یافت.


تو حتی وقتی خلوت باشی و ظاهرا" زائر نداشته باشی، پر از زائر هستی. گل های خفته در دل تو همه زائرند... همه زائر حسین(ع) ... همان ها که روی تابلوهای چوبی بر لب شط نوشته بودند: وضو در فرات... نماز در کربلا...! اینها همه زائر حرم خدایند... و اینجا حریم خداست...


چه آرامشی داری ای زمین متبرک به ابدان بندگان برگزیده خدا و یاوران آخرالزمانی حسین(ع) و عاشقان ابالفضل(ع) ! انگار نه انگار که تو هم جزئی از این شهر شلوغ و پر سرو صدایی! سکوتت روح را نوازش می دهد و حتی وقتی هیچ رفت و آمدی نداری، رقص سربندهای بالای مزارهایت در باد، با سکوتش در دل غوغایی به پا می کند...چون طوفان در دریا...!


دل آدمی را مشوش می کند... جاماندگی! ... درد غریبی که به جان جاماندگان از صفوف شهیدان افتاده ... بیماری که آرزو می کند بیماری اش لاعلاج نباشد و او هم یک روز... یک جا ... از این رنج و بیماری راحت شود و در همین مزار آرام بگیرد... یعنی می شود؟! ... آرام گرفتن در دل تو ... مزار شهدا؟!



منبع:فاش نیوز